شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و چهل و یک :
انگشتم روی صفحه ی گوشی مانده بود و با یک طرف صورتم روی قالی خشک ولو شده بودم.
صدای ناله ی خش دارم بلند شد، مکثی کرد و با صدای مشکوکی گفت:
-الیسا؟
چند بار با سر انگشت روی صفحه کوبیدم با مکث کوتاهی گفت:
-تا دو دقیقه ی دیگه اونجام. تماس رو قطع نکن فهمیدی؟
-عروسک؟ صدام رو می شنوی؟
همه جا پیش چشمم سیاه شد و دستان یخ زده ام شل شدند. بزور ناله ای کردم اما حتی به گوش خودم هم صدا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
فیوز پفیوز
4ویتامین آ بدن منم کم شده💅یه بسته آرن لطفا
۲ سال پیشثریا
0😂🤧🥰
۲ سال پیشساناز
0🤎💚🧡🤍🩵🩶💛❤️💜💙
۲ سال پیشAa
0🤭🤭👏👏🙏🌺
۲ سال پیشفاطیما
1بهتره که الیسا قبل کامل کردن جمله قبلیش حداقل ۱۰ متر از مامان خانم فاصله بگیره اگه میخواد سالم بمونه😂ویتامین آرنش کمههه🫠
۲ سال پیشنفیسا
3ویتامین (آرن) بدنش افت کرده😍😍😍😍😍😍😍
۲ سال پیشستاره
1به موقع رسیدگی فرداپدرالیسارادرمیاره بابت پنهان کاری
۲ سال پیش??
1❤❤❤❤
۲ سال پیشفیونا
5تا پایان این رمان و شیرین کاری های آرن، همگی مرض قند گرفتیم❤️😂
۲ سال پیشفاطمه ❤️
3آرن 😍😍آفرین به تلاشت ادامه بده آخرش راضی میشه مامان خانم😁
۲ سال پیشNajme
6جنتلمنون اومددددد وایی شیرین کمه بابا این پسر خودِ خودِ قنده🥺😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رعنا
1رفتار ارن مسخره است خودش چیزی بروز نمیده ولی انتظار داره الیسا هرچی شد بگه حتی به خاطرش قهر میکنه