شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و پنجاه و پنجم :
بادیگارد ها نفس زنان کنار کشیدند و گفتند:
-چیزی پیدا نکردیم آقا در اصل چیزی نبود که پیدا کنیم.
پوزخند آرن پررنگ شد و گفت:
-خسته نباشین.
آفتاب ذره ذره از روی زمین نزدیکش می شد و من با دیدن این صحنه چشم هایم گرد شد و به نفس نفس زدن افتادم. سارا از روی تنه ی درخت بلند شد و با اخم هایی در هم گفت:
-وایسین وایسین....من توی هودیش یه چیزی دیدم بنظرم بسوزونینش.
جیغ محکمی کشیدم و ب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
0🤍💜💙🧡🤎🩵💛❤️💚🩶
۲ سال پیشآوا
1آخه چرا باید جای حساس تموم شده😭😭😭
۲ سال پیشزری
1عکس از شخصیت ها نمیزاری؟دوس دارم شخصیت هارو ببینم
۲ سال پیشستاره
11زودباشیددیگه برسونیدش بیمارستان کتفش خورده آرنم الان خورشیدمیخوره بهش خطرناکه چقدمن حرص بخورم ازدست اینا😔😔
۲ سال پیشعاطی
11تیر به شونه الیسا خورده چرا هندیش کردی حدیث ؟ هیچیش نیست بابا حرصم میگیره از این دختره ی بی عقل😆 درست حدس زدی من نسیمم
۲ سال پیشفاطمه ❤️
5آخی الیسا عزیزم این کارت حرف نداشت ثابت کردی ما خانمها بی وفا نیستیم اونجوری که آقایون میگن😭💜💜💜
۲ سال پیشصحرا
5الان که خود خدا هم خونشونو حلال کرد ایا لازم نیست من برم حکم رو اجرا کنم الیسا چیزیش نمیشه نباید بشه ارن ادمی نیست بدون نقشه پاشو جایی بزاره که میدونه حکم مرگ جفتشون رو نوشتن منتظر حرکتتم ارن
۲ سال پیشآمینا
0😭😭😭
۲ سال پیشثریا
4خب امیدوارم نسیم بعد این رضایت بده
۲ سال پیشنیلوفر
1اخخخخخخ قلبممممممم🥺
۲ سال پیشYasna
6میدونم این پایان قصه ی اونها نیست ولی استرس دارم برای پارت بعدی
۲ سال پیشفاطی
0وای خدای من..خیلی عالی
۲ سال پیشباران
5تیر به شونه الیسا خورد پس اگه زود ببرنش بیمارستانی جایی نمیمیره
۲ سال پیشAa
2مثل همیشه فول عالی👏🪻
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2خب آرن مُرد و هانتر برای همیشه متولد شد 💀 🖤 دعا کنید عروسک اش زنده بمونه...