پارت صد و پنجاه و هفتم :

-الـــیــــســا.
دخترک من را به سمت داخل تونل هل داد و خنده کنان چرخی زد و عقب رفت اما من ترسیده سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
-نه نه من می خوام این جا بمونم.
اما همان طور که می چرخید و بالا پایین می پرید، درست مثل یک بچه ی بازیگوش با شادی و خنده گفت:
-نه نه تو باید پیش او باشی، نباید اون رو تنها بذاری.
داغ شدن سینه ام را احساس کردم و کمرم با شدت بلند شد و بعد روی تخت ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    ممنونم بابت قلم زیبایی که داری حدیث جان

    ۲ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹♥️♥️

    ۲ هفته پیش
  • هلیا

    0

    خیلی بی نظیر بود عالی بود با این رمان هم گریه کردم هم خندیدم 🥺 اصلا رمان خیلی فوق العادهی بود عشق بین ارن و الیسا خیلی قشنگ بود🤧❤️ نویسنده عزیز خسته نباشی و ممنونم بابت رمان🌹❤️

    ۴ هفته پیش
  • Rosa

    1

    چه پایان قشنگی بودددد مرسی حدیث جان🫠🍓🩷🤧

    ۳ ماه پیش
  • Ftmzhra

    0

    عالیییییییی بود.خیلی قشنگ بود😍🤌

    ۳ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍❤️🥹

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    به شوق بودنت حالا خدا هم... به من یک قلب عاشق هدیه داده ❤️🌹❤️ این دقیقا وصف حال هردوشونه تو تاریک ترین روزهاشون عشق رو هدیه گرفتن هانتری که پر از غم و خشم و نفرت بود از اون سیاهی بیرون اومد و قلب اش گرم شد و الا بعد از اون همه خیانت و تنهایی قشنگ ترین بخشش و عشق نصیب اش شد 🥲 ❤️ 405/1/1 ساعت 01:01

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    واای خیلی قشنگ بود😭 😭❤️ ❤️ اونجا که قاب عکس نور و نگاه میکرد و اشک اش چکید اشک منم ریخت😭 ❤️ من منتظر خبر پسر دار شدنشون بودم 8 سال گذشته فقط یکی؟ آخرش خسیس شدی عشقولانه دوتایی کم نوشتی😅عشق تیدا قابل حدس بود ولی گناه داشت.من بودم پدرشون و نمیبخشیدم😒 سارا و سام حقشون بود ولی دلم برای سمیرا سوخت

    ۴ ماه پیش
  • لونا

    0

    عالی بود مرسی. قلمت مانا خانم نویسنده🖤

    ۴ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ❤️❤️💋

    ۴ ماه پیش
  • (:...

    0

    واقعا معرکه بود مرسی خانم نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • zari

    1

    خیلییی قشنگ بود. واقعا لذت بردم❤️

    ۴ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    0

    قلمرو رز و شکار او رو خوندم یکی از یکی بهتر و جذابتر ممنونم از قلم بی نظیرتون 🌹❤️ 🔥

    ۵ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • رُمان‌باز

    2

    اصلا نمیخواستم تموم بشه و راستش با پارت اخرش بغض کرده بودم مچکرم ازتون خانم افشارمهر بابت این رمان زیبا

    ۵ ماه پیش
  • Zahra

    0

    رمان خوبی بود 💚

    ۵ ماه پیش
  • ava

    0

    و سومین رمانی که تو این هفته از حدیثی که شده مورد علاقم خوندمم خیلی قشنگ بود خیلیییی🎀

    ۵ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزدلممم 🥹💕 ماچ به تو

    ۵ ماه پیش
  • Ayda

    0

    وای چقدر قشنگ بود خیلی خوشحالم خوب تموم شد

    ۵ ماه پیش
  • هانترزوایف

    0

    وای حدیث جونم عالییی بوددد😭😭❤️ 🔥❤️ 🔥خیلی دوسش داشتمممممم خیلی خیلی لحظات قشنگی رو با خوندنش سپری کردم مرسی ازتتت مرسییی 😭❤️ 🔥

    ۵ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹💕عزیزدلم رسوخ کردی توی دلماا

    ۵ ماه پیش
کپی شد!