شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و چهل و پنجم :
آرن با لبخندی ملیح روی لب انگار که انگار تا همین چند دقیقه پیش عصبانی و حال گرفته بود نایلون خرید را به دست مامان داد.
خواستم حرفی بزنم که مامان کشک را به دستم داد و گفت:
-تا تو می ری کشک درست کنی من با آرن دو کلام حرف بزنم دخترم.
یعنی نخود سیاه؟ با چشم هایی ریز شده به چشم های پر شیطنت آرن نگاه کردم و آرام و آهسته از حیاط خارج شدم.
در حالیکه کشک را داغ می کردم تمام گوش و چشمم حو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Rosa
0اگه الیسا حامله باشه خودمو از پنجره پرت میکنننمم
۵ ماه پیشمادمازل
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ماهی
0واییی حدیث اینبار دیگه جداشون نکناا توروجون عمت🥺
۲ سال پیشفیوز پفیوز
0آتیشو انداختن تو خونه و در رفتن.. پس اجازه واسه چی بود؟ 🤣🤣🤣
۲ سال پیشلیلی
0واییی حدیث خدا نکشتت دلم آش میخواد😂💔👄 بیچاره مادر زن امروز سکته رو میزنه🤣✨
۲ سال پیشثریا
0کی گاز گرفت🧐
۲ سال پیشدنیز
1خیلی تارپ رمانتیک و احساسی بود. امید وارم همین جوری ادامه پیدا کنه. مچکر حدیث جان 🥰
۲ سال پیشساناز
0🤍🩵💜🩶💛❤️💙🤎💚🧡
۲ سال پیشفاطی
6خیلی ریلکس و رمانتیک..مامان و هم بیخیال شدن..امیدوارم بعداز این کار تو خونه راهتون بده.😁
۲ سال پیشآیلین
4چقدر قشنگ و رمانتیک 😍🙂 کی گاز گرفت ما نفهمیدیم 🤨
۲ سال پیشآمینا
4مادره رو سکته دادن.یهویی کار اصلی رو هم میکردین خودش عقدتون میکرد🤣🤣🤣
۲ سال پیشمهسا
5حدیث جون یک سوال الیسا کی آرن را گاز گرفت من نفهمیدم میشه بهم بگی ممنون گلم
۲ سال پیش...
7چرا مامان الیسا رو ول کردین حاجی پشت گردنش خون بود حالش بد بود،یکم دندون رو جیگر میذاشتین داشت کم کم راضی میشد😑
۲ سال پیشسوگل
6نفهمیدم کی گاز گرفت بس که غرق شده بودم😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rosa
0چندتا پارت بیشتر نمونده به ته رمان و من غمم گینه:)))بعد سال ها دوباره رمان خوندنو شروع کردم و واقعااا لذت بردم ازین رمان:)مرسی حدیث عزیزم✨🍓🩷