پارت بیست و هفتم :

- تو کی بیدار شدی؟
- پیش پای خودت.
- اصلاً تونستی بخوابی؟
- آره، جات خالی تو کل زمان خوابیدنمم مثل سگ از مهدی کتک می‌خوردم که جواب تلفنشو ندادم!
مهرداد که شروع کرد به ماساژ دادن شقیقش خیلی آروم گفتم:
- اشتباه از من بود... اگه پیامشو می‌دیدم شاید می‌شد یه کاری کرد...
- مثلاً چی‌کار؟ ما چند ساعت با خونه فاصله داشتیم!
رو به مینا گفتم:
- حداقل می‌تونستم به علی زنگ بزن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fami

    0

    عههه بس دیگه میلاد خیلی خاله زنک حسودی میکنه، بابا یکم کنار بیا مشتی چیکار بچه های من داری

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    نکنه به اون زنه مربوط باشه آخی یعنی چی شده ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    1

    تا این رمان به آخراش برسه من سکته رو زدم 😁 خانم باقری عزیز لطفا بیشتر پارت بذارید مردیم از کنجکاوی

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دور از جون چشم، حتما 🙏❤️

    ۲ سال پیش
  • Zainabyhyyy

    1

    اسم اپلیکیشن هم بگین لطفا

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    چشمتون پر نور

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️