پارت سی و چهارم :

- باورم نمی‌شه به این روز افتادیم...
- چرا؟ مگه خودت نگفتی بیایم این‌جا؟ حالا تحویل بگیر!
با گفتن این حرف مینا حین سعیش برای بالا رفتن از دیوار چرخید و بهم چشم‌غره رفت، بعدم بدون هیچ حرفی دوباره روشو برگردوند و تلاش کرد از دیوار بره بالا.
برخلاف تراسمون دیوار پارکینگ هیچ جای دست یا پایی نداشت، کاملاً صاف بود و برای بالا رفتن حتماً باید یکی کمک می‌کرد. و از اون‌جایی‌که من در Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    1

    وای خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣❤❤❤❤❤❤♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️