پارت بیست و چهارم :

- بابا!
نمی‌دونم چرا وقتی همه‌چیز اون‌قدر واضح بود مثل دیوونه‌ها توقع داشتم بابا از تو کمد یا هرجای غیر قابل تصور دیگه‌ای بیاد بیرون. وقتیم جوابی نیومد دوباره گفتم:
- بابا!
- چیه هی بابا بابا؟! شیشه شیرتو گم کردی؟!
بیرون اومدن مهرداد از دستشویی و صدای آرومش که از پشت سرم شنیدم ناخودآگاه نگران‌ترم کرد. فوراً چرخیدم سمتش و بی‌مقدمه گفتم:
- بابا تو اتاق نیست!
ابروهاÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه نفر

    0

    این پارت واقعا نگران کننده بود

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آره خیلی حس بدیه حتی تصورش، باز خوبه مهدی رو نجات دادم🤭🩵

    ۹ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    آره خوشبختانه نجات پیدا کرد واگر نه دچار مشکل می شدیم

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • آیرین

    2

    خیلی خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰❤️✨

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️