سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت بیست و چهارم :
- بابا!
نمیدونم چرا وقتی همهچیز اونقدر واضح بود مثل دیوونهها توقع داشتم بابا از تو کمد یا هرجای غیر قابل تصور دیگهای بیاد بیرون. وقتیم جوابی نیومد دوباره گفتم:
- بابا!
- چیه هی بابا بابا؟! شیشه شیرتو گم کردی؟!
بیرون اومدن مهرداد از دستشویی و صدای آرومش که از پشت سرم شنیدم ناخودآگاه نگرانترم کرد. فوراً چرخیدم سمتش و بیمقدمه گفتم:
- بابا تو اتاق نیست!
ابروهاÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
آره خیلی حس بدیه حتی تصورش، باز خوبه مهدی رو نجات دادم🤭🩵
۹ ماه پیشیه نفر
0آره خوشبختانه نجات پیدا کرد واگر نه دچار مشکل می شدیم
۹ ماه پیشنیلوفر آبی
2خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید
۱ سال پیشآیرین
2خیلی خیلی خوبه
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🥰❤️✨
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

یه نفر
0این پارت واقعا نگران کننده بود