پارت سی و هشتم :

دروغ نیست اگه بگم برای ده ثانیه هممون خشکمون زد!
مردی که رو صندلی شاگرد نشسته بود جدا از عادی بودن نسبی ظاهرش چشمای بیش از حد مشکی داشت که قطعاً نمی‌تونست طبیعی باشه! و به جز اون لباساش...
اصلاً نمی‌شد گفت که امروزین، انگار اون موجود حتی مال زمان و مکان ما هم نبود...
همه‌ی این تجزیه و تحلیلا تو چند ثانیه به ذهنم رسید، بعد از اون، تا به خودم اومدم دیدم من و مهرداد داریم بابا رو بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    3

    مهرداد عالیه واقعا خنده میاره، رولبهام عالی بود

    ۱ سال پیش
  • مبین

    2

    عالی و جذاب😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️