پارت دوم :

به سرعت به سمت ماشینم رفتم و کوله ام را با یک حرکت پرت کردم صندلی عقب و مثل همیشه پایم را گذاشتم روی گاز، هیچ چیز در دنیا نمیتوانست برایم جهنم درست کند الا آدمی که بخواهد امر و نهی ام کند. از خیابان اصلی دانشگاه که دور شدم ترمز کردم و ایستادم کنار چهارراه، سرم را به صندلی تکیه دادم، چشمانم را بستم و با کشیدن نفسهای عمیق سعی کردم از عصبانیتم کم کنم که صدای موبایلم تمرکزم را بهم ریخت اما تا آمدم جواب بدهم صدا قطع شد و حتی ندیدم چه کسی تماس گرفته بود. موبایلم را گذاشتم روی صندلی بغل و دوباره به راه افتادم اما مقصدم خانه نبود. صدای ضبط را زیاد کردم اما دوباره بعد از یک ربع صدای موبایلم بلند شد و اسم مامان رویش افتاد.نفسم را با حرص بیرون فرستادم
و بعد از چند ثانیه جواب دادم _ بفرمایید مرجان خانم!
_ کجایی تو فرناز چرا جواب نمیدی؟! میدونی چندبار زنگ زدم!
در برابر صدای عصبی اش با بی حوصلگی گفتم:
_ نشنیدم. دانشگاه بودم کلاسم تموم شد زدم بیرون.
_ یعنی چی که نشنیدم مگه نگفتم بهت موبایلت سایلنت نکن تا یکی زنگ میزنه بشنوی و آدم و به هول و ولا نندازی.
دوباره نفسم را فوت کردم _ الان زنگ زدی همین و بگی فقط!
نفس پر حرصش در خط پیچید_ نخیر زنگ زدم بگم اگه کلاست تموم شده الان کجایی!؟
بین دوابرویم را فشردم _ وای مامان چرا اینقدر سوال میپرسی حوصله ندارم.
_ من هی به این بابات میگم تو آدم بشو نیستی هی میگه بچم گناه داره مگر اینکه نیای خونه من میدونم و...
نذاشتم حرفش را تمام کند،با صدای بلند در برابر عصبانیتش گفتم:_ مرجان خانم اگه تهدیداتون تموم شده خداحافظ.
و تماس را قطع کردم. دعواهای من و مادرم تمامی نداشت. بر عکس مادرهایی که پسر دوست بودند، مادر من حتی برادرم فرزاد را هم دوست نداشت! مرجان خانم فقط کسی را دوست داشتند که به تمام دستوراتشان چیزی جز چشم نگوید و مطمئنا آن شخص من نیستم! با این تفاسیر امروز قرار نبود به خانه بروم. جایی را هم جز خانه فرزاد نداشتم. باران زمستانی ریز و تند به شیشه ماشین برخورد میکرد و من مثل دیوانه ها فقط بی جهت از این خیابان به آن کوچه فرمان میچرخاندم و حتی نگران امتحان مهمی که فردا با استاد معتمد داشتم هم نبودم! نهایتا با امتحان را می افتادم یا پول چرب و نرمی می‌گرفت و نمره کامل را تحویلم میداد. هوا رو به غروب میرفت و فرناز دمدمی درونم حالا دیگر نمی‌خواست در خیابان بچرخد. فرمان را چرخاندم و به سمت خانه فرزاد گاز دادم، دو خیابان بالاتر از خانه، ماشین را نگه داشتم و از رستورانی که دیگر صاحبش من را میشناخت یک پرس کباب برگ مخصوص برای فرزاد و یک پرس بختیاری برای خودم سفارش دادم و بعد از دریافت سفارشم به‌سمت خانه فرزاد راهی شدم. چراغ خانه مثل همیشه خاموش بود. کفش هایم را جفت کردم، دمپایی هایم را پوشیدم و بعد از روشن کردن چراغ های خانه، غذاها را روی میز آشپزخانه گذاشتم و قبل از هرچیزی با دفتر کار فرزاد تماس گرفتم. مثل همیشه بعد از چند بوق آزاد منشی دفتر فرزاد جواب داد
_ بله بفرمایید؟
_ سلام خانم اشراقی. فرناز هستم میتونم با برادرم صحبت کنم؟
_ سلام عزیزم بله حتما چند لحظه صبر کن.
و بعد از یک بوق کوتاه فرزاد تلفن را برداشت.
_ سلام وروجک باز چه خرابکاری کردی؟
لب ورچیدم _ یعنی تو منو کلا با خرابکاری میشناسی؟ دستت درد نکنه اصلا منو بگو که شام گرفتم پاشدم اومدم خونه تو.
صدای خنده اش بلند شد _ بیا ببین بهت میگم باز چه خرابکاری کردی ناراحت میشی. راستشو بگو چیکار کردی که خونه نرفتی!
بی آنکه قصد پنهان کاری داشته باشم گفتم:
_ خب راستش با مامان بحثم شد مثل همیشه. آخه خودت که مامان و میشناسی دقیقا وقتی آدم از عالم و آدم عصبی و خسته‌س زنگ میزنه و توقع داره از سیر تا پیاز همه چیز رو براش تعریف کنی. منم عصبی شدم و گوشی و روش قطع کردم. بعدشم جایی رو نداشتم که برم، اومدم خونه تو. حالا اگه ناراحتی اصلا میرم خونه دوستم میمونم.
_ لازم نکرده بری خونه دوستت.
صدایش جدی شد_ من کی تا حالا از اومدن خواهرم
ناراحت شدم که اینبار دومم باشه. اگه هم چیزی میگم واسه خودت میگم، دوست ندارم رابطه ت با مامان بشه مثل رابطه من. تو دختری قضیه ت فرق میکنه. الانم قشنگ میز رو بچین من تا نیم ساعت دیگه خونه م.
به جز چشم دیگر چیزی نگفتم و بعد از خداحافظی به طرف اتاق خوابی که فرزاد به من اختصاص داده بود رفتم و لباس هایم را عوض کردم. همانطور که فرزاد خواست میز را چیدم. مشغول مرتب کردن آشپزخانه همیشه شلوغ فرزاد بودم که صدای موبایلم بلند شد، بیتا بود، رگ لجبازی ام گل کرد و جواب ندادم اما بیتا مثل من مغرور و لجباز نبود و
بعد از جواب ندادن تماسش بلافاصله پیام فرستاد
نفسم را فوت کردم و پیامش را باز کردم
( کجایی فرناز؟ چرا جواب نمیدی؟ قهری؟
مسخره بازی درنیار دیگه! من که چیزی نگفتم. )
لحظه ای دلم برایش سوخت و بعد از چنددقیقه شماره اش را گرفتم. سریع جواب داد _ دستت درد نکنه فرنازخانم حالا جواب منو نمیدی؟ مگه من چی بهت گفتم که اونجوری ناراحت شدی و پات رو گذاشتی رو گاز و...
حرفش را قطع کردم _ بیتا تو که میدونی من از اینکه مثل مامانم بهم امر و نهی کنی بدم میاد، مگه نمیدونی؟ حوصله کلاس و درس و دانشگاه رو هم نداشتم توام که رفتی رو مخم دیگه نتونستم تحمل کنم. حالا چیکارم داری؟
برعکس من انگار عصبی نبود_ اول اینکه دلم نمیخواد باهام قهر کنی. دوم هم اینکه دانشگاه که بودم مامانت زنگ زد، میخواست ببینه کجایی،
من گفتم خبر ندارم ازت. یک ربع پیش هم دوباره زنگ زد. حالا کجایی؟ خونه فرزادی؟
_ آره دیگه کجا رو دارم که برم! مامانم میدونه من جز خونه فرزاد جایی نمیرم اما بازم دست بردار نیست و تا از صدنفر آمارم رو نگیره ول نمیکنه!
بیتا که از لحن صدایم فهمید کاملا عصبی و بی حوصله ام مثل همیشه به نرمی گفت: _ حالا اشکالی نداره مامانته دیگه. راستی یه چیز دیگه هم میخواستم بهت بگم.
با تندی گفتم:_ اگه قراره با حرفت از عصبانیت منفجر بشم لطفا نگو!
_ نه اتفاقا منفجر نمیشی. میخواستم بهت بگم باشه مهمونی قبول اما به یه شرط!
خنده ی موذیانه ای نشست روی صورتم _ شرط؟ باشه بگو ببینم.
_ اول اینکه اگه بگه فلان تم و بزنید و فلان لباس و بپوشید تحت هیچ شرایطی نمیام. دوم هم اینکه مثل آدمیزاد میریم و یک گوشه می ایستیم. در ضمن اگر هم ببینم مجلس زیادی داره از قوانین من خارج میشه باید سریع از مهمونی بیایم بیرون
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم _ وای بیتا به نظر من تو یه کتاب بنویس اسمشم بذار ( قوانین های من درآوردی بیتا ) دختر یه مهمونیه دیگه! باشه قبول قوانینت رو هم قبول میکنم دیگه چی؟
مکث کنان فکر کرد _ دیگه فعلا هیچی همین. فقط لطفا دیگه من و اینجوری قال نذار برو. الانم باید زنگ بزنم مامانت، بگم حالت خوبه و خونه داداشتی.
یک ربع بعد از اینکه با بیتا خداحافظی کردم فرزاد آمد. از آنجایی که مامان به فرزاد زنگ نزده و خبر من را از بیتا گرفته بود، میشد حدس زد که با فرزاد هم حرفش شده و طبق معمول بابا هم از غم زیاد سکوت کرده و حرفی نزده. مثل همیشه صورتش مهربان بود، کیفش را گذاشت روی مبل و نگاهی به میز آشپزخانه انداخت
_ به به می‌بینم که خواهرم مثل همیشه غذا برام خریده! به خدا فرناز شرمنده میکنی آدم و اینقدر که تو زحمت می افتی سر غذا درست کردن! والا راضی نیستم آخه دختر تو چقدر زحمت میکشی.
درون صدایش خنده موج می‌زد.
خنده کنان گفتم: _ خیلی نامردی اذیتم نکن دیگه خب چیکار کنم بلد نیستم غذا درست کنم. اصلا حالا که داری مسخره ام میکنی همینم دیگه برات نمیگیرم.
خنده کنان از جایش بلند شد، به طرف اتاق خواب رفت و با صدای بلند گفت: _ باشه چی بهت بگم فقط دلم اون مادر مرده ای میسوزه که دو روز دیگه میخواد بیاد تو رو بگیره.
به طرف آشپزخانه رفتم و بلندبلند درست عین خودش گفتم:_ فرزاد به خدا دفعه دیگه لقمه نون پنیر برات می گیرم، اصلا همینم برات نمیگیرم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیوشا

    1

    ای بابا مامانش چرا این قدر بد باهاش حرف میزنه

    ۲ هفته پیش
  • دخترگلی

    1

    مامان خانوم ول کن دختر و اذیتش نکن

    ۴ هفته پیش
  • ریحان

    1

    فرناز چقدر باحاله البته مامانش اذیت میکنه

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    2

    فرناز شیطون و بی اعصابه 😁

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    2

    😂😂 اخ که چقدر کیف کردم ازین پارت خیلی خوشم اومد دستمریزاد عزیزم و خسته نباشی گلم؛ چند نکته اول اینکه فرناز که از گیردادنای مامانش عاصیه، شاید مادرش نگران تهتغاریشه و برا این گیر میده؛ دوم اینکه اخ چقدر از فرزاد خوشم اومد 😥😥 اقا منم ازین داداشای باحال شوخ موخوام😉😉؛ سوم اینه الهی بمیرم برا

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    2

    حرفام هنوز تموم نشده بود که جا کم اوردم 😂😂 داشتم میگفتم الهی بمیرم برا بابای فرناز که از غصه فقط سکوت میکنه و هیچی نمیگه درست مثل بابای خودم؛ یادته وقتی رمانو تازه منتشر کردی اومدم گفتم رمانت یکمی شبیه زندگی منه بیراه نگفتم😉😉

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره یادمه گفتی🥰

    ۳ ماه پیش
  • ......

    3

    تا اینجا که شروعش خوب بوده

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم 🫶🏻🥹🫀

    ۴ ماه پیش
  • ....

    2

    جالب بود تا اینجا از شخصیت فرزاد خوشم آمد

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم🫶🏻🥹🫀

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    از یه طرف مامانش اعصابش و بهم میریزه از یه طرف داداشش حامی چه قشنگ🥲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااااا

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    3

    معلومه این ورپریده حسابی فرزاد و اذیت میکنه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی 😄

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    فرزاد چه باحاله😁 از شخصیتش خوشم اومد

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره خیلی😊

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️