پارت پنجم :

زیر لب آهسته گفتم " به سلامتی میریم که داشته باشیم ماجراهای خانواده ستوده رو" فرنوش از در نیامده وارد آشپزخانه شد و یک لیوان آب را لاجرعه سرکشید و بعد از چندثانیه انگار که تازه چشمانش باز شده باشند گفت:_ به به فرنازخانم! چه عجب ما چشممون به جمال شما ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!