پارت سوم :

_ آخه دختر من چی بگم به تو دیگه نزدیک بیست و دوسالته بعد هنوزم بلد نیستی غذا درست کنی!
اونوقت واسه من سر دانشگاه رفتنت هم الم شنگه راه انداخته بودی که بری خوابگاه یادته!؟
همانطور که غذاها را گرم میکردم با لجبازی گفتم:
_ نخیرم من کی گفتم برم خوابگاه!
تکه نانی برداشت و پرت کرد سمتم_ آره عمه ی من بود میگفت دختره ی پرو تو نبودی!
شلیک خنده ام به هوا پرتاب شد_ خدا نکشتت فرزاد. باشه خودم بودم حالا اذیتم نکن دیگه.
میان خنده هایم فرزاد نفسی عمیق کشید و
حالت صورتش جدی شد. احساس کردم دلش این روزها پر است، پر از حرف هایی که هیچ وقت نتوانسته به کسی بزند و حالا روی قلبش سنگینی میکند. بشقاب غذایش را پر کردم و خودم هم نشستم مقابلش، تکه نانی برداشتم و آرام مشغول خوردنش شدم اما سرم پر بود از سرو صدا دلم میگفت " بپرس با مادر بحث کرده؟! "
عقلم اما میگفت " سکوت کن بگذار خودش حرف بزند! " قاشق و چنگالش را برداشت و در سکوت مشغول خوردن غذایش شد اما فرناز کنجکاو درونم به این راحتی ها از پا نمی‌نشست. کمی با غذایم بازی بازی کردم و بعد از چنددقیقه همان‌طور که سرم پایین بود گفتم:_ میتونم یه چیزی تونم یه چیزی ازت بپرسم؟!
‌فرزاد باهوش‌تر از این بود که نفهمد چه چیزی را میخواهم بپرسم. لبخند تلخی زد _ آره بپرس هر چند میدونم میخوای بگی!
لب ورچیدم_ با مامان دوباره حرفت شده؟ احساس می‌کنم مدتیه دوباره چهره ت گرفته س.
‌به صندلی‌اش تکیه داد و خیره شد به صورتم.
_ دنبال چی میگردی فرناز!؟
ملتهبانه گفتم:_ دنبال اون فرزادی که همیشه حالش خوب بود!
سیب گلویش بالا و پایین رفت و نفسی فوت کرد
_ دنیای من سال هاست گرفته اس! از همون زمانی که دلم میخواست مامان پشتم باشه، پشت تنها پسرش اما حرف حرف خودش بود. من از یه جایی به بعد دیگه تنها بودم،دیگه خودم بودم و خودم و مسیری که پیش روم بود.خیلی جنگیدم تا به چیزی که می‌خوام برسم.خیلی داغون شدم تو تمام این سالها. یه‌شبهایی بود که دلم می‌خواست سر رو پای مامان بذارم تا بهم قوت قلب بده اما تنها بودم.
‌تو اون موقعها خیلی بچه بودی، شاید دعواهامون رو یادت باشه اما هیچوقت حجم تنهایی منو درک نکردی و امیدوارم که درک نکنی. بغضی که صدای فرزاد را دورگه کرده بود تمام وجودم را گرفت.
با صدای لرزان گفتم: _ اما فرزاد من هیچوقت تنهات نمیذارم تو تنها برادر منی! تو تنها امید منی! دلم می‌خواد منم مثل تو بجنگم واسه تمام خواسته هام، دلم میخواد منم...
نگذاشت حرفم تمام شود، با دستان سردش دستم را گرفت _ گوش بده! تو نباید تو این زندگی مثل من بشی. سعی کن به هر چیزی که دلت می‌خواد برسی اما اینکه بخوای جلوی خانواده‌ت بایستی همه چیز و خراب میکنه.
لب ورچیدم _ اما تو هیچوقت تو روی مامان واینستادی فرزاد! تو فقط خواستی به آرزوی قلبیت برسی، تو فقط خواستی سری تو سرا دربیاری! حقت این نبود که بگن از خونه برو...
بغض کردم _ حق من این نیست که هرشب تو اون خونه در اتاقت رو باز کنم و جای خالیت رو ببینم،
حق تو این نیست که هرشب و تنها باشی تو این خونه!
‌چشم‌های فرزاد پر شده بود از اشک اما مدام بغضش را قورت میداد. بشقاب غذایش را نصفه نیمه رها کرد. به پنجره آشپزخانه پناه برد تا خنکی هوا حالش را کمی بهتر کند. آسمان قرمز بود و باران نم‌نم میبارید؛ درست مثل حال من، مثل حال فرزاد که قلبم را به آتش کشیده بود. مقابل پنجره نیمه‌باز ایستاد و با یک نفس عمیق حال و هوای بارانی بهمن‌ماه را به درون ریه اش کشید. از جایم بلند شدم شدم و لب ورچیدم و گفتم:_ کاش بهم اجازه می‌دادی همیشه با تو زندگی کنم. کاش منم هیچوقت تو اون خونه نبودم... کاش...
دوباره نگذاشت حرفم تمام شود. با عصبانیت پنجره را بست و با تحکمی که درون صدایش بود رو‌به رویم ایستاد و میخکوبم کرد _ فردا از دانشگاه مستقیم میری خونه و تا بهت نگفتم نمیای اینجا. نمیخوام
بقیه بگن فرزاد داره پُرت میکنه و شدم اونی که قراره زندگیت رو خراب کنه می‌فهمی چی میگم بهت یا نه فرناز؟!
‌با اشک‌هایی که راه افتادند گفتم:_ باشه پس همین الان از اینجا میرم! به سرعت از آشپزخانه خارج شدم و به‌سمت اتاق راه افتادم. تا کوله‌پشتی ام را برداشتم، فرزاد به‌سرعت به سمتم آمد و با عصبانیتی که تا به حال ندیده بودم، کوله بیچاره‌ام را محکم از دستانم بیرون کشید و به طرف دیگر اتاق پرت کرد و فریاد زد _ بیا برو ببینم کی میاد استقبالت تو شهری که هر گوشه‌اش هزارتا گرگ گشنه خوابیده و منتظر طعمه های مثل توان. دفعه آخرت باشه وقتی منطقی باهات حرف می‌زنم دیوونه بازی درمیاری.
نشستم لبه تخت و لباسم را مقابل صورتم گرفتم و درست شبیه بچگی هایم شروع کردم به گریه کردن
نشست مقابلم، شانه هایم را گرفت و نگاهم کرد
_ آخه دختر خل و چل چرا اینجوری میکنی!
از فرط گریه زیاد یه هق هق افتادم_ چون... چون تو داری... داری از خونه ات بیرونم میکنی. اصلا... اصلا مگه مامان چی بهت گفته؟ اصلا مگه من چیکار کردم؟ مگه با چهارنفر دوست‌بودن و رفت و آمد کردن چه اشکالی داره که اینجوری باید همش توبیخ بشم؟ اصلا توام دیگه منو دوست نداری!
از مقابلم بلند شد و کنارم نشست و شبیه پدر در آغوشم کشید_ تو هنوزم واسه من همون فرناز کوچولویی که دلم واسه تپل بودنش میرفت. حال و روز خونه رو که خودت میبینی، بابا بعد از اون حمله قلبی که بهش دست داد، دیگه توان کارکردن نداره و خونه نشین شده. فرنوش سرش به کار و نامزدش گرمه و قربونش برم مامان هم که نمیشه باهاش حرف زد اما این وسط هر سرکشی ای که از طرف تو
اتفاق بیفته از چشم من دیده میشه همین هفته پیش که مامان مهمونی گرفته بود و تو نبودی. همش افتاد گردن من، مامان زنگ زد بهم و گفت هرچی باهات تماس گرفته جواب ندادی و شب هم انگاری خونه نرفتی... البته بماند که من اون روز ازت بی‌خبر بودم و به منم حتی نگفتی کجا میری! با صدای آرام گفتم:_ خب اون روز میخواستم پیش بیتا بمونم، مامانش اینا خونه نبودن و تنها بود. اگه به تو می‌گفتم خب نمیذاشتی برم پیشش که! مامانم که تا اسم های منو می‌شنوه انگار اسم شمر رو شنیده، خب چیکار باید میکردم؟ فرزاد از جایش بلند شد و ایستاد مقابلم _ هیچی! باید پنهون‌کاری میکردی!
هنر کردی! ببین فرناز! زندگی من که دیگه درست نمیشه! آره شغل خوب دارم، ماشین دارم، خونه دارم اما همیشه یه چیزی کم دارم؛ بزرگترین سرمایه های آدم خانواده آدمن که من اون و ندارم. تو تمام این سالها تنها دلخوشیم تو و بابا بودین و هستید.
بابا هیچوقت مهرش کم نشد و توام که آبجی کوچیکه و ته‌تغاری خونه ای اما زندگیم بازم مثل یه پازل نیمه کاره س... بفهم! نمیخوام زندگی تو اینجوری بشه.
حرف های فرزاد قلبم را سوزاند. درست مثل جای خالی اش در خانه. کوله‌پشتی‌ام را از گوشة اتاق برداشت، صافش کرد و گذاشت کنارم، همانطورکه بالای سرم ایستاده بود، لبخند تلخی زد و دستش را به سمتم دراز کرد_ پاشو یه آبی به صورتت بزن، غذامون نصفه موند، یخ کرد. پاشو آبجی! دنیا تا بوده همین بوده.
دستش را گرفتم و بلند شدم و اشکهایم را پاک کردم.
بعد از شام فرزاد به سمت اتاقش رفت تا کارهای عقب مانده اش را سروسامان بدهد و من هم به اتاق رفتم تا نگاهی به جزوه هایم بیندازم اما همین که جزوه را مقابلم باز کردم همه چیز در نظرم تکراری و افسرده کننده آمد، حتی نگاه کردن به ترک دیوار برایم جذاب تر به نظر آمد تا درس خواندن. کمی پای لپ تاپ نشستم، کمی در شبکه های مجازی چرخیدم و کمی هم با بچه های دانشگاه در گروه چت کردیم و چرت و پرت گفتن هایمان که تمام شد آخرسر بدون اینکه یک خط درس خوانده باشم از بی حوصلگی و خستگی و بی حوصلگی خوابم‌برد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیوشا

    1

    کارش زدم رو فرزاد عاقا منم داداش میخوام😁

    ۲ هفته پیش
  • دخترگلی

    1

    من فرزاد و میخواام عرر چه داداش ناناسی🥲🎀

    ۴ هفته پیش
  • ریحان

    1

    چه داداش خوبی داره فرزاد خیلی آقاست

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اره خیلی 🥰

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    2

    چقدر از رابطه اش با داداشش خوشم اومد چقدر فرزاد بامزه ست

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    2

    😭😭 اخ چی بهت بگم سمانه اشکمو دراوردی تو دختر وقتی فرزاد درباره مشکلات و سختیایی که کشیده بود میگفت دقیقا حس کردم خودمم میشه گفت شخصیت من ترکیبی از فرزاد و فرنازه 😉😉

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم عزیزدلم ایشالا که زندگیت در آرامش باشه دختر قشنگ

    ۳ ماه پیش
  • نسیم

    2

    😂😂 عزیزم مرسی عزیزدلم اونقدرام وضعیت وخیم نیست فقط اینجوری حس میکنم و شاید اشتباه میکنم پس خیلی مهم نیست

    ۳ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی😘♥️

    ۳ ماه پیش
  • آتنا

    2

    منم فامیلم ستوده س😂😂

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانممم😍😂

    ۴ ماه پیش
  • مبینا

    3

    من خودم به شخصه هیچی بلد نیستم بپزم اما خوابگاهی ام😂 تا وقتی تخم مرغ و کنسرو اماده و غذاهای خوابگاه هست میشه گذروند.

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اوضاع فرناز دیگه از کنسرو درست کردنم گذشته😁🤭

    ۴ ماه پیش
  • ....

    2

    چرااینقدر خانواده ی داغونی هستن عجب مامان مسخرای دارن

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همین میشه نکته ی اصلی قصه چون قراره اتفاقات عجیبی بیفته

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    خوب خوب تبریک بابت مخاطبای جدید

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای تو🫶🏻🥹🫀

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    برید کنار وکیل بند زندانمون اومد😁

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    مگه میشه من هم بندیمون رو تنها بذارم بجز یکنفر اونم هستش نه 🤭🤭

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    به خدا که الان صداش بزنیم میاد🤣 خدایی گناه داره دلم سوخت براش

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    دلت برای چی براش سوخت خوب اذیتم کرده منم اذیتش میکنم تا آب بندی بشه و دفعه ی بعد دوروز غیبش نزنه بچه ژیگول🤣

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خدایی ام اذیت کرد پسره ی بی تربیت😁 ولی دیگه اون همه آبنبات بهت داد🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    حالا بهش میگم اون آبنباتا رو بده تو دختره ی چشم سفید دارم برات 🤭😁🤣

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    حالا بدبختی اینجاست پیداشم نمیشه سر به سرش بذاریم🤣

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    غصه نخور پیداش میشه دیدم تو پارتهای دیگه کامنت گذاشته بود

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    دخترا منم هستم😁✌🏻

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    بعله قبل از خوندن داستان کامنت ها رو چک کردم😁 ولی خدایی این داستان مناسب سنت نیست بابا بزرگ

    ۴ ماه پیش
  • حسام

    2

    اتفاقا انگار فرزاد خودمم آخه منم یه خواهر کوچیک تر از خودم دارم عین فرناز خیلی حرصم میده😑😄

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    خدابدادت برسه پس

    ۴ ماه پیش
  • ابرا

    2

    سلام دلم برای فرزاد سوخت ،مثل همیشه قشنگه دوستش دارم قلمتون ماندگار عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی ابرای قشنگم🫶🏻🥹🫀

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    چقدر دلم سوخت واسه این خواهر و برادر🥲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    گناه دارن🥲

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر

    2

    چقدر دلم هم واسه فرناز میسوزه هم دلم میخواد ببینم قراره چیکار کنه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فرناز زندگی عجیبی داره

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️