رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت چهارده :
هوا پر بود و از قرار معلوم انگار قرار بود برف ببارد. من هم که عاشق برف و سرما. برعکس روزهای گذشته زودتر رسیدم به دانشگاه و روی نیمکتی که داخل محوطه بود و نزدیک در ورودی بود، نشستم تا بچه ها بیایند. بالاخره سروکله سپیده
و ستایش پیدا شد. سپیده مثل همیشه دهانش میجنبید و ستایش هم مثل هربار از دست خواهر دوقلویش حرص میخورد. از دور برایشان دست تکان دادم. رفته رفته نازی و بیتا و غزاله و شیرین هم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
بری جلوتر متوجه میشی
۱ ماه پیشفاطمه
2سلام یه سوالی مامان فرناز هم یه گذشته خیلی تلخی داره درسته؟ راستش هرچقدر مادر آدم بد باشه خیلی بده بهش بی احترامی کنه.اصلا از کارها و رفتار فرناز با مادرش خوشم نمیاد.
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سلام فاطمه جانم. در مورد سوالت باید بگم هم آره هم نه. گذشته آنچنان تلخی نداشته اما به قول بابای فرناز مادر نداشته که مادری کردن و بلد باشه. اما یه جای قصه مادرش پی میبره که این رفتارش هم اشتباه بوده و فرنازم میفهمه که چقدر مامانش و دوست داره
۳ ماه پیشمریم
2با اینکه مشکل داره ولی چقدر حالشو خوب نگه می داره داداش هم نداریم تلب بشیم خونش😄😄😄
۳ ماه پیشسارا
2واقعا یه داداش نداریم خونشو بزار در اختیارمون 😂
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره والا به خدا یه داداشم نداریم🥲😁
۳ ماه پیشسارا
3مرسی سمانه جون پارت هدیه فوق العاده بوددددد 🥰
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای روی ماهت سارای مهربونم🫶🏻🥹🫀
۳ ماه پیشمیم
2دست گلت درد نکنه سمانه جون،پارت هدیه خیلی عالی وطولانی بود،سپاس 🙏🏻🙏🏻🙏🏻 ❤️💚💛🧡🤍💙
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدات عزیزمممم
۳ ماه پیشمیم
2چه عجب یبار خانم کار کرد،حالا یه جارو زده انگار کوه کنده ،آشپزی که با فرزاد بود،فقط می خوره،ظرفم که نمی شوره 😁😏
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عملا هیچکاری نمیکنه🤣
۳ ماه پیشفاطی
2حالا تا دو روز دیگه باید صبر کرد، یاخدااا چرا تینقدر دیر😓
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
امروز پارت هدیه داریمقشنگم🫶🏻🥹🫀
۳ ماه پیشسرو
2عالی بود ممنون سمانه باز که بچه ها نیستن راستی برای عکس چه کار کردی میذاری یانه درضمن فکر کنم بچه ها هم با این بچه ژیگول قهرن آخه بچه ها هستن این نیست این هست بچه ها نیستن😁🤭
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره میذارم عزیزممنتظرم با پشتیبانی هماهنگ کنم. نه گناه داره قهر نکنید باهاش 😄
۳ ماه پیشسرو
2آخه نیستش نمیدونم چشه کم میاد هروقتم ما باهم حرف میزنیم اون نیست
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ترسیده احتمالا🤭😁
۳ ماه پیشسرو
2آخه از چی ترسیده مگه ما هیولاییم
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای پسر صدراااااااا کجایی بیا جواب بده دیگه کشتی همه رو😑😂
۳ ماه پیشصدرا
2آقا زمان بندیم نمیخونه خداشاهده هر وقت میام می بینم هنوز هیچکس کامنت نذاشته😑😁
۳ ماه پیشسرو
2زمان بندی من هم نمیخونه آخه من جای بچم کلاس آنلاین میشینم😁 ولی بازم کامنت میذارم وبابچه هاهم گپ میزنیم
۳ ماه پیشسرو
2خوب تو کامنت بذار بعد هی بیا چک کن ببین چخبره
۳ ماه پیشصدرا
2آره دیگه از دفعه بعد همین کار و میکنم که مثل رمان قبلی کامنت بترکونیم خدایی ام خوش میگذره😁
۳ ماه پیشسرو
2یجوری میگه بترکونیم انگار چکار کرد خوبه همش چهارتا پارت آخر ماباهات آشناشدیم که سه تا پارتم آقا بهشون برخورده بودو پیدات نبود
۳ ماه پیشصدرا
2حالا تو هی اون نبودن من و بزن تو سرم😑🤣 حوصله خودمم نداشتم به خدا. اصلا کلا رو مود نبودم
۳ ماه پیشسرو
2آخی😁 با 😁کدوم😁 یکی 😁از 😁دوستات😁 کات 😁کرده😁 بودی😁 که😁 رو 😁مود 😁نبودی 😁
۳ ماه پیشصدرا
2با خودم و زمین و زمان کات کرده بودم خداشاهده 🤦🏻 ♂️
۳ ماه پیشسرو
2باشه 😁باشه 😁من 😁باورم😁 شد 😁من 😁خودم 😁یه😁 داداش😁 هم 😁سن😁 تو😁 دارم😁 باورم😁 شد😁 داداش 😁غصه 😁نخور😁
۳ ماه پیشصدرا
2عههههه خو پس هیچی دیگه😁 ولی خیالت راحت دوز دختر ندارم حوصله دوز دختر داشتن و ندارم 😝
۳ ماه پیشسرو
2یعنی قیافه ی من😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁همین شکلی به حرفای راستی که داری میزنی 😁😁😁😁😁😁😁😁😁 اصلا نمیتونم جمعش کنم 😁😁😁😁😁😁😁😁
۳ ماه پیشصدرا
2آخه دختر من واسه چی باید دروغ بگم به تو خب چقدر مشکوکی 😆
۳ ماه پیشسرو
2اخه داداشمم وقتی میخواد چیزی رو پنهون کنه همینجوری حرف پشت سرهم ردیف میکنه
۳ ماه پیشصدرا
2داداش تو خرابکاره تقصیر منه😁 من حوصله دخترای امروز و ندارم بلانسبت تو اخلاق درست ندارن
۳ ماه پیشسرو
2باش خدا همیشه تورا در این مود نگهدارت ودر آن مود نروی که چند روز غیبت بزند الهی آمین
۳ ماه پیشصدرا
2نه قول میدم غیبم نزنه😁
۳ ماه پیشصدرا
2آییییییییییییییی نفس کش من اینجام کی بود با من کار داشت🤞🏻😁
۳ ماه پیشسرو
2ووووییییییییی تتتترسسسسییییدم هوییئ حواست باشه داری باکی حرف میزنی بهم بربخوره باز باهات قهر میکنم و میشی به جز یه نفر🤭
۳ ماه پیشنیکی
4بابا دختر نصف جون شدیم ترو خدا زود به زود پارت بزار
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
به خدا دارم زود زود میذارم🙈
۳ ماه پیشندا
2من عضو یه رمان بودم هفته ای یه بار پارت میذاشت😑😁 باز اینجا خیلی خوبه
۳ ماه پیشزهرا
2مرسیی نویسنده جان😍وای کی تا دو روز دیگ صبر کنه حالا🥲
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اگر تونستم حتما هدیه میذارم🥰
۳ ماه پیشاهو
2مرسییییییییی بابت پارت هدیه سمانه ی مهربون😍🙏🏻
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای تو🙏🏻🥰
۳ ماه پیشصدرا
2دمت گرم مرسی از این پارت هدیه و طولانی. من عاشق شخصیت نریمان شدم خیلی بامزه ست و البته فرناز که خیلی شیطونه🤩
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خواهش میکنم🥰
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
1میگم تو دو پارت قبل میخواستم بگم هی یادم میرفت؛ نکنه بابای سیاوش به بیتا دروغ گفته باشه سیا این مدلیه و اینا😐😑😶