رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت هفتم :
با صدای آلارم موبایلم از این پهلو به آن پهلو شدم. ساعت ده و نیم بود و من هنوز خواب بودم. نفهمیدم چطور از جایم بلند شدم و با لباس و موهای ژولیده و پولیده خودم را به در اتاق بابا رساندم.مامان که داشت با تلفن صحبت میکرد.
لحظه ای از دیدنم تعجب کرد ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

فریبا
1چرا از امیرعلی بدش میاد؟ به نظرم پسر بدی نیست