پارت هجده :

عینک دودی اش را از چشم برداشت و با همان نگاه همیشگی اش خیره شد به صورتم_ به به سلام دختر عمه! تعجب کردم دیدمت! ببخش ترسوندمت! حواسم یه لحظه پرت شد‌.
قلبم تند تند میزد اما با بی تفاوتی بدون اینکه حالت صورتم تغییر کند دست هایم را کردم داخل جیبم و گفتم:_ موقع رانندگی حواست و بیشتر جمع کن.
و بدون اینکه دوباره بگذارم حرفش را بزند به سمت ساختمان راه افتادم و آیفون را فشار دادم. هر چند که حس ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستایش

    1

    خب اخه کی من الان منتظرم🥺

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه کوچولو صبوری کن عزیزدلم فرایندش تکمیل میشه زود. اگر تا یکساعت دیگه عضو نشدی به خود پشتیبانی اطلاع بده ولی نگران نباش♥️

    ۴ هفته پیش
  • ستایش

    1

    ترو خدا پولو واریز کردم ولی سکه دریافت نکردم 😭🥺

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ستایش جانم نگران نباش عزیزدلم روند عضویت یکم طول میکشه، اگر سکه دریافت کردی هم سکه هات به زودی اضافه میشن

    ۴ هفته پیش
  • ستایش احمدی

    1

    ببخشید من ارسال کردم وله سکه تحویل نگرفتم

    ۴ هفته پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    تعقیب گریز شروع می شود 🫠😂

    ۴ هفته پیش
  • نسیم

    1

    اوه اوه اوه سیاوشو دقیق نمیشناسم ولی وایب خوبی نسبت بهش دارم همگی یک دقیقه سکوت اختیار کنین برا جوان ناکام سیاوش قوام( درست گفتم دیگه🤔🤔)

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره درست گفتی😁

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    1

    سمانه جون من هر کاری میکنم نمیتونم عضو شم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چرا سارا جانم؟ واریزی انجام دادی؟

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    1

    سمانه جان نمیشه لطفا نسخه رایگان این رمان زیبا رو هم بزاری برای اونایی که شرایط وی آی پی رو ندارن😐

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مهسای مهربونم، خیلی خوشحالم که با داستانم همراهی. راستش، برای من که این کلمات رو با تک تکِ لحظاتِ زندگیم نوشتم، هر بخش از رمان حکمِ فرزندم رو داره. این مبلغِ کوچیک، در واقع نمادی از ارزش گذاری به زمانیه که من صرفِ خلقِ این دنیا کردم. خیلی دوست داشتم امکانِ رایگان گذاشتن همه چیز بود، اما واقعیتِ مسیر

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    1

    ممنونم از پاسخت و وقتی که گذاشتی. از اینکه این اثر رو خلق کردی و به اشتراک گذاشتی، سپاسگزارم. امیدوارم بتونم داستان رو در آینده بخونم و ادامه اش بدم، اما اگر شرایطم اجازه نده، باز هم از خوندن این قسمت ها لذت بردم و برات آرزوی موفقیت دارم.

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای روی ماهت عزیزدلم♥️🥰

    ۴ ماه پیش
  • کورد

    1

    سمانه جانه میشه حداقل روزی چند پارت بزاری منم نمیتونم صبر کنم تا دو روز دیگه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم قشنگم 😘

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    امیرعلی بدبختم که خودش به فنا داد،فرناز خودش درمورد رعنا و امیرعلی بد قضاوت کرد،باهاشون بد اخلاقه بخاطر بدجنسی زن دایی وگرنه بد نیستن اصلا،به نظرم،مثل فرنوش که نمی ذاره بهش نزدیک بشه 🤔

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    زن داییش واقعا ذات خوبی نداره اما بقیه شون خوبن که فرناز خیلی زود متوجه این قضیه میشه

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    2

    منم یه زندایی ذات بد دارم بدبختی همسایه هستیم تقریبا سایه همو با نیزه و۰۰۰۰ میزنیم🤭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پس خوب فرناز و درک میکنی😁

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    3

    من الان تا پارت بعدی چجوری صبر کنممممممممممم😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یهو دیدی پارت هدیه گذاشتما😁

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    2

    دلخوشی ما باشید بانو😍

    ۴ ماه پیش
  • نیکو

    3

    برگام ریخت آخر پارت قشنگ😶😶😶😶😶

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حق داری😁

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    3

    اگه نقشه فرناز می کشیده خودش راست وریس میکنه هر چند بهزاد حق داره😃😃😃

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا👌🏻

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    حالا چه جوری کمکش کنن؟فقط نریمان می تونه بره جلو چون،دخترا نمی تونن،چون بهزاد اونجاست،با این لباسا هم همه چی لو می ره که🥺

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پارت بعدی اوج این پارته😶‍🌫️

    ۴ ماه پیش
  • میم

    3

    اوه،سیاوش به فنا رفت،این فرناز جدیدا خیلی بی حوصله شده،دیگه خوب نقشه نمی کشه 😮

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نقشه اش به فنا رفت🤦🏻‍♀️

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    چی شد آخر این پارت😱😱😱😱😱 وای بهزاد پیدا کرد سیاوش ووووووووو😱😱😱😱😱

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    3

    فکر کنم یه بلایی به سر این سیاوش بدبخت بیارن🤦🏻 ♂️

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    فکر نکن مطمئن باش که یه بلایی به سرش میارن🥲

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره 😶

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️