رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت هجده :
عینک دودی اش را از چشم برداشت و با همان نگاه همیشگی اش خیره شد به صورتم_ به به سلام دختر عمه! تعجب کردم دیدمت! ببخش ترسوندمت! حواسم یه لحظه پرت شد.
قلبم تند تند میزد اما با بی تفاوتی بدون اینکه حالت صورتم تغییر کند دست هایم را کردم داخل جیبم و گفتم:_ موقع رانندگی حواست و بیشتر جمع کن.
و بدون اینکه دوباره بگذارم حرفش را بزند به سمت ساختمان راه افتادم و آیفون را فشار دادم. هر چند که حس ک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه کوچولو صبوری کن عزیزدلم فرایندش تکمیل میشه زود. اگر تا یکساعت دیگه عضو نشدی به خود پشتیبانی اطلاع بده ولی نگران نباش♥️
۴ هفته پیشستایش
1ترو خدا پولو واریز کردم ولی سکه دریافت نکردم 😭🥺
۴ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ستایش جانم نگران نباش عزیزدلم روند عضویت یکم طول میکشه، اگر سکه دریافت کردی هم سکه هات به زودی اضافه میشن
۴ هفته پیشستایش احمدی
1ببخشید من ارسال کردم وله سکه تحویل نگرفتم
۴ هفته پیش🦢AVAZ GHO🦢
0تعقیب گریز شروع می شود 🫠😂
۴ هفته پیشنسیم
1اوه اوه اوه سیاوشو دقیق نمیشناسم ولی وایب خوبی نسبت بهش دارم همگی یک دقیقه سکوت اختیار کنین برا جوان ناکام سیاوش قوام( درست گفتم دیگه🤔🤔)
۲ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره درست گفتی😁
۲ ماه پیشسارا
1سمانه جون من هر کاری میکنم نمیتونم عضو شم
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چرا سارا جانم؟ واریزی انجام دادی؟
۴ ماه پیشمهسا
1سمانه جان نمیشه لطفا نسخه رایگان این رمان زیبا رو هم بزاری برای اونایی که شرایط وی آی پی رو ندارن😐
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مهسای مهربونم، خیلی خوشحالم که با داستانم همراهی. راستش، برای من که این کلمات رو با تک تکِ لحظاتِ زندگیم نوشتم، هر بخش از رمان حکمِ فرزندم رو داره. این مبلغِ کوچیک، در واقع نمادی از ارزش گذاری به زمانیه که من صرفِ خلقِ این دنیا کردم. خیلی دوست داشتم امکانِ رایگان گذاشتن همه چیز بود، اما واقعیتِ مسیر
۴ ماه پیشمهسا
1ممنونم از پاسخت و وقتی که گذاشتی. از اینکه این اثر رو خلق کردی و به اشتراک گذاشتی، سپاسگزارم. امیدوارم بتونم داستان رو در آینده بخونم و ادامه اش بدم، اما اگر شرایطم اجازه نده، باز هم از خوندن این قسمت ها لذت بردم و برات آرزوی موفقیت دارم.
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای روی ماهت عزیزدلم♥️🥰
۴ ماه پیشکورد
1سمانه جانه میشه حداقل روزی چند پارت بزاری منم نمیتونم صبر کنم تا دو روز دیگه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشم قشنگم 😘
۴ ماه پیشمیم
3امیرعلی بدبختم که خودش به فنا داد،فرناز خودش درمورد رعنا و امیرعلی بد قضاوت کرد،باهاشون بد اخلاقه بخاطر بدجنسی زن دایی وگرنه بد نیستن اصلا،به نظرم،مثل فرنوش که نمی ذاره بهش نزدیک بشه 🤔
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
زن داییش واقعا ذات خوبی نداره اما بقیه شون خوبن که فرناز خیلی زود متوجه این قضیه میشه
۴ ماه پیشمریم
2منم یه زندایی ذات بد دارم بدبختی همسایه هستیم تقریبا سایه همو با نیزه و۰۰۰۰ میزنیم🤭
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پس خوب فرناز و درک میکنی😁
۴ ماه پیششقایق
3من الان تا پارت بعدی چجوری صبر کنممممممممممم😭
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یهو دیدی پارت هدیه گذاشتما😁
۴ ماه پیشمریم
2دلخوشی ما باشید بانو😍
۴ ماه پیشنیکو
3برگام ریخت آخر پارت قشنگ😶😶😶😶😶
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حق داری😁
۴ ماه پیشمریم
3اگه نقشه فرناز می کشیده خودش راست وریس میکنه هر چند بهزاد حق داره😃😃😃
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا👌🏻
۴ ماه پیشمیم
3حالا چه جوری کمکش کنن؟فقط نریمان می تونه بره جلو چون،دخترا نمی تونن،چون بهزاد اونجاست،با این لباسا هم همه چی لو می ره که🥺
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پارت بعدی اوج این پارته😶🌫️
۴ ماه پیشمیم
3اوه،سیاوش به فنا رفت،این فرناز جدیدا خیلی بی حوصله شده،دیگه خوب نقشه نمی کشه 😮
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نقشه اش به فنا رفت🤦🏻♀️
۴ ماه پیشسهیلا
3چی شد آخر این پارت😱😱😱😱😱 وای بهزاد پیدا کرد سیاوش ووووووووو😱😱😱😱😱
۴ ماه پیشصدرا
3فکر کنم یه بلایی به سر این سیاوش بدبخت بیارن🤦🏻 ♂️
۴ ماه پیشسهیلا
3فکر نکن مطمئن باش که یه بلایی به سرش میارن🥲
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره 😶
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ستایش
1خب اخه کی من الان منتظرم🥺