پارت یک :

به نام خدای قصه ها
◾️◾️ هیچی از این زندگی نفهمیدم جز اینکه
رد بوسه های تو من و از اون کما بیرون کشید ◾️◾️
فصل یک
با سقلمه‌ی شدیدی که به پهلویم خورد، چشم‌هایم را باز کردم
_ فرناز، بلند شو! استاد داره نگاهت می‌کنه.
با چشمانی که به زور باز می‌شد، نگاهی به اخم‌های درهمِ استاد معینی انداختم.انگار با خودم عهد بسته بودم همیشه سر کلاس این مرد خوابم ببرد.گیج و مبهوت نگاهی به بچه‌های کلاس و بعد دوباره به استاد انداختم. خودکار بیک آبی‌اش را بست و با قدم‌های محکم، هیکل درشتش را سمت در کلاس برد و با یک حرکت بازش کرد.
_ خانم ستوده، به نظرم توی این کلاس یا جای بنده‌ست یا شما! با من‌من گفتم: _ استاد، من راستش نمی‌دونم چرا…
نگذاشت ادامه بدهم
_ بفرمایید بیرون خانم. شما تمام طول کلاس رو خوابیدین و حواس همه رو هم پرت کردین. بفرمایید بیرون و بعد از استراحت تشریف بیارید!
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که بحث کنم.کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و بدون توجه به استاد و بیتا از کلاس خارج شدم. بهمن‌ماه بود و انگار بوی بهار، زودتر از خودش، تمام هوای شهر را پر کرده بود. ساعت کلاس‌ها هم مثل همیشه کُند می‌گذشت.از ساختمان دانشگاه کمی فاصله گرفتم و خودم را به فضای خیس و باران‌خورده‌ی کنار ورودی رساندم. کوله و جزوه‌هایم را روی نیمکت خیس انداختم.
هوا آن‌قدر فوق‌العاده بود که ترجیح دادم لحظه‌ای آرام بگیرم و نفس‌های عمیقی بکشم. روی لبه‌ی نیمکت نشستم تا خیس نشوم. مثل همیشه منتظر بیتا بودم تا کلاسش تمام شود و برویم بوفه‌ی دانشگاه. اما با شنیدن صدایی رشته‌ی افکارم پاره شد.
_ به‌به! سلام فرنازخانم، کجا بودی تا حالا؟!
سرم را سریع برگرداندم؛ میعاد بود. با خنده گفتم: _ دیگ به دیگ میگه روت سیاه! تو دو هفته‌ست غیبت زده و معلوم نیست کجایی، بعد به من میگی کجا بودی تا حالا؟ ببینم، باز جیب دَدی رو خالی کردی با رفیقات دانشگاهو پیچوندی؟!
شلیک خنده‌اش بلند شد_ اول اینکه به بزرگ‌ترت احترام بذار! دوم اینکه دختر، تو نگران جیب دَدی من نباش، چون انتها نداره! در ضمن، قربون روت برم، تو خودت استاد پیچوندنی. ولت کنن همه‌ی دانشگاه‌های عالمو آتیش می‌زنی که دیگه درس نخونی!
من هم درست مثل او بلند خندیدم _ باشه بابا، تسلیم آقابزرگ! ولی قبول کن همه‌ی پیچوندن‌هام رو از تو یاد گرفتم!
پوزخندی زد.
_ آره از من یاد گرفتی، وگرنه دو هفته پیش که زنگ زدم اون‌جوری دست به سرم نمی‌کردی!
چشم‌هایم از تعجب گرد شد_ من تو رو دست به سر کردم؟! اصلاً تو کی زنگ زدی؟ چرا یادم نمیاد؟
خیره نگاه کرد_ برو منو دور نزن! دو هفته پیش، قبل از پیچوندن دانشگاه، زنگ زدم بگم با بچه‌ها داریم میریم سوادکوه، ویلا یکی از بچه‌ها. دوبار رد تماس دادی! بار سوم هم که جواب دادی، بدون هیچ حرفی قطع کردی. فقط یکی از پشت خط یه اسمی صدا زد، انگار گفت فرزانه یا فریبا، دقیق یادم نیست.
با شنیدن این حرف‌ها، یکباره همه‌چیز در ذهنم مرور شد؛ چهره‌ی رنگ‌پریده و ترسیده‌ی فرنوش جلو چشمم آمد.
با حرص گفتم: _ این اسمی که شنیدی، احیاناً «فرنوش» نبود؟
دست‌هایش را به هم زد_ آهان! آفرین! خودشه. حالا بگو ببینم چرا جواب ندادی؟
صورتم را برگرداندم _ اون من نبودم، فرنوش بود. چطور نفهمیدی؟ نمی‌دونی من آنتن ندارم؟
نفس عمیقی کشید_ ای بابا، به کل خواهرت یادم رفته بود. حالا ولش کن، کلاس چی شد؟
میعاد سریع بحث را عوض کرد تا ذهنم درگیر فرنوش نشود. همیشه همین‌طور ساده و بی‌غل‌وغش بود. بعد از پایان کلاس‌ها، دوستان مشترکمان دور میعاد جمع شدند. کمی خوش‌وبش کردند و بعد از حدود نیم ساعت، میعاد با گفتن: «آخر این هفته مهمونی داریم‌ها…» خداحافظی کرد و رفت. خیلی دلم می‌خواست به این مهمانی بروم؛ اما اولین کسی که مخالفت می‌کرد، قطعاً بیتا بود. وقتی میعاد رفت، بیتا هم از ساختمان دانشگاه بیرون آمد. خستگی از همان دور در چهره‌اش موج می‌زد. برایش دست تکان دادم تا مرا ببیند. چند ثانیه بعد، خمیازه‌کشان آمد و روی نیمکت خیس و گِلی نشست.‌تا نشست با جیغ گفتم:_ وای بیتا! نشین، کاپشنت گل خالی شد! اما بی توجه به حرفم، آرنجش را عمود کرد و به نیمکت تکیه داد، چشم‌هایش را بست و با صدای خواب‌آلود گفت:
_ ولم کن فرناز… من الان اینقدر خسته‌ام که دوست دارم همین‌جا روی زمین بخوابم. اون‌قدر معینی حرف زد که مغزم درد گرفته. دلم می‌خواست با جزوه‌هام بکوبم تو سرش، مرتیکه…
با حرص گفتم:‌_ پس مرض داری وقتی من سر کلاس خوابم، بیدارم می‌کنی؟!
دوباره خمیازه کشید و گفت:_ خب وقتی مثل شمر فقط داره تو رو نگاه می‌کنه و تو هم مثل خرس خوابیدی، من چیکار کنم؟! بچه‌های کلاس همش دارن نگاهت می‌کنن و می‌خندن. باز دو روز دیگه که بیام خونه‌تون، مامانت مثل بچه‌دبستانیا هی می‌خواد بگه مراقب فرناز باش!
حق با بیتا بود. حرفی نمی‌ماند. آه بلندی کشیدم، از فکر و خیال بیرون آمدم و رو به بیتایی که هنوز چشمانش بسته بود گفتم:_ بیتا… حالا بی‌خیال معینی و مامان من و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه. میگم پایه‌ای آخر هفته بریم مهمونی یکی از بچه‌های دانشگاه؟
تا اسم مهمانی را شنید، چشم‌هایش را باز کرد. پیداست از پیشنهادم بدش نیامده. با میل و رغبتی که سعی داشت پنهانش کند پرسید:_ حالا مهمونیِ کیه؟ راستش بدم نمیاد یه مهمونی برم خیلی خسته‌ام، از لحاظ روحی. اما خودت که میدونی، تا ندونم کیه، نمیام.
با کمی مِن‌مِن گفتم:_ غریبه نیست، می‌شناسیش. همین میعاد خودمون.
با یک حرکت از جا بلند شد. با حالتی میان تعجب و عصبانیت گفت:_ منظورت از «میعاد خودمون» احیاناً میعاد ستاری نیست؟!
چیزی شبیه لبخند روی لبم نشاندم _ آره دیگه، میعاد ستاری رو میگم. آخر هفته مهمونی گرفته، اکثر بچه‌های دانشگاه هم هستن. ما رو هم دعوت کرده.حالا میای بریم؟
جمله‌ی آخرم را مثل دختر بچه‌ای گفتم که دارد به مادرش التماس می‌کند او را هم به مهمانی آدم‌بزرگ‌ها ببرد.اما بیتا دقیقاً همان واکنشی را نشان داد که تصورش را می‌کردم. دست‌هایش را به کمرش زد و انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت:
_ خوب گوش‌هات و باز کن، فرنازخانم! کور خوندی اگر بذارم پات و بذاری توی اون مهمونی! اونم مهمونی‌ای که این بچه پولدارِ از خودراضی می‌گیره! دفعه‌ی آخرت هم باشه جلوی من اسمش و میاری، فهمیدی یا نه؟!
رو‌به‌رویش ایستادم و نفسم را بیرون فرستادم‌
_ وای بیتا! یه وقتایی احساس می‌کنم تو به جای اینکه یه دختر بیست‌و‌یک‌ساله باشی، یه پیرزن هفتاد‌وهشت‌ساله هستی! وا بده تو را خدا. پسر بیچاره مگه چه هیزم تری به تو فروخته که این‌قدر ازش بدت میاد؟یه مهمونی ساده ست، به خدا! زود برمی‌گردیم. نه نگو دیگه… خواهش می‌کنم.
بیتا پشت چشمی نازک کرد_ تو که خوب بلدی بدون من یواشکی مهمونی بری! اینم به من نمیگفتی و خودت میرفتی دیگه مهمونی سری قبل و هم خودت تنهایی رفتی. فکر کردی یادم میره؟!
چشمانم را باز و بسته کردم و سعی کردم مثل همیشه متقاعدش کنم _ باشه حق با توئه من اوندفعه یواشکی رفتم، ولی آخه بیتاجونم تو که اگه بهت می‌گفتم هم نمی‌اومدی! تو ماشاالله با نصف بچه های دانشگاه خصومت داری.
‌اخمهایش را بیشتر در هم فرو برد _ من با هیچکسی خصومت ندارم‌این تویی که با هر مدل آدمی رفت‌وآمد می‌کنی و حد و مرز خودت رو نمیدونی!
تا اسم حد و مرز را که آورد انگار خونم به جوش آمد، کوله ام را با عصبانیت از روی نیمکت برداشتم و قبل از اینکه از بیتا دور شوم با حرص گفتم:_ ببین بیتا من یه مامان دارم که خوب نقشش رو بازی میکنه و روزی صدبار از حد و مرزای مسخره‌ای که برام مشخص می کنه حرف میزنه. تو مغز مامانم نمی‌تونم بکنم که من دیگه بزرگ شدم اما تو یه نفر حق نداری بگی چیکار کنم و چیکار نکنم.
کلمات آخرم را با تحکم شدیدی گفتم و با قدمهای بلند از در دانشگاه خارج شدم ‌و هرچقدر بیتا صدایم کرد نایستادم. خسته بودم، آنقدر خسته که دلم میخواست ‌فقط بخوابم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلین

    1

    رمان عالیه تا الان

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داری عزیزدل🥰

    ۲ روز پیش
  • آیلین

    1

    عالیه خیلی خوب به نظر میاد

    ۷ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم آیلین عزیزم🥰

    ۷ روز پیش
  • هستی

    1

    عالی هستن خوش امد

    ۱ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنون هستی عزیز 🥰

    ۱ هفته پیش
  • نیوشا

    1

    یه لایک خوشگل ♥️♥️♥️

    ۲ هفته پیش
  • نیوشا

    1

    پارت اول و خیلی خیلی دوست داشتم مرسی بریم پارت بعدی

    ۲ هفته پیش
  • فاطی

    1

    خیلی عالیی

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم♥️

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    1

    تا اینجا که خوب بود امیدوارم پارت های بعدی بهتر هم بشن

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم زینب قشنگم عیارسنج ها رو رایگان بخون امیدوارم دوستش داشته باشی🥰

    ۳ هفته پیش
  • آنیا

    2

    خیلی خوبه عالیه اصن حرف نداره

    ۳ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی آنیا جانم🥰

    ۳ هفته پیش
  • فاطی

    1

    عالی دوستش داشتم

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خداروشکر عزیزم🥰

    ۴ هفته پیش
  • دخترگلی

    1

    اوخودا من از وایبش خوشم اومد 😍🎀

    ۴ هفته پیش
  • کاوه

    1

    عالیی عاالیلیلیللی

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسییییییی

    ۱ ماه پیش
  • کاوه

    1

    عالیی عالیی

    ۱ ماه پیش
  • ثنل

    1

    عالی خیلی قشنگه

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🫶🥰 عزیزی

    ۱ ماه پیش
  • ماهی

    2

    بد نبود واسه شروع کسل کننده و تکراری بود تا ببینیم چی میشه

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    برای قضاوت فقط خوندن یه پارت خیلی سخته ♥️

    ۱ ماه پیش
  • ماهی

    1

    چون هم اسمیم اومدم برات بنویسم خبرنداری قراره با خوندن این رمان این کامنتت و فراموش کنی😎🤝🏻 البته اگر موندگار شدی و تا انتها خوندی وگرنه که خداحافظی 👋🏻

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    1

    🫶🥰🥰✨️✨️✨️✨️✨️

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🥰♥️ مرسی نرگس عزیزم

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️