پارت سیزده :

بعد از چند بوق آزاد بالاخره صدای نریمان در خط پیچید
_ هان چیه!؟
نازنین ابرو در هم کشید و من با ایما و اشاره ازش خواستم عین آدم حرف بزند
_ داداشی جونم سلامت کو؟
_ از کی تا حالا من داداشی جون تو شدم! مثل اینکه یادت رفته دیشب من و شستی انداختی رو بند رخت!؟
از خنده دستم را گرفتم مقابل دهانم و بیتا هم بعد از آن همه اشک و زاری خنده ای آرام نشست روی لبش. نازنین قهقهه کنان گفت:_ بابا حا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • دخترگلی

    1

    به نظرم واسه اولین بار فرنوش میخواست حرف بزنه فرناز نخواست

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    1

    به فرناز حق میدم که با کارای فرنوش و خبرچینیاش به مامانش باور نکنه ولی کاش به دردودل فرنوش گوش میداد👎🏼😔

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    3

    رمان عالییییی واقعا از پارت اول آدمو مجبور به خوندن میکنه ممنون واقعا بیاین کلییی کامنت بزاریم پارت هدیه بگیریم و لذت ببریم از قلم زیبای شما سمانه جون🥰 واقعا از شخصیت پر شور و هیجان فرناز خوشم میاد هم این رفاقت قشنگشون خیلی حس خوبی داره این نقشه ای کشیدن خیلی هیجان دارم واسش

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی ازت سارای قشنگم ممنونم که انرژی بهم دادی🫶🏻🥹🫀

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    دمت گرم سارا چه کامنت قشنگی گذاشتی کاش همه مثل تو باشن

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    2

    گفتم ی خودی نشون بدم به مامان گروه😉

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حواست باشه مامان گروه حواسش به همه چیز هست😁

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    منتظر اجرای نقششونم،یه جوری سیاوشو کله پا کنن دل هممون شاد شه 😅🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دیگه وقتی نقشه رو فرناز بکشه تا تهش و بخون🤭😁

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    با این اوضاع آشفته خانوادگی خیلی خوب داره شور ونشاط خودشو حفظ می کنه،از آدمای همیشه افسرده هیچ خوشم نمیاد ❤️

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا. فرناز تو هر حالی عشق و کیفش و کنار نمیذاره😄

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خوشم میاد بااین سن کمم شدم مامان گروه آخر هر پارت آمار بچه هام رو میگرم که خدایی نکرده یکی کم نباشه آخه انصافه خودتون بیاید حاضری بزنید دیگه تاخیال منم راحت بشه

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    من که اینجام مثل همیشه حاااااااااااضر😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    من قبلی که پارت رو بخونم کامنتهارو چک میکنم اگه هم زود بخونم بعد دوباره هی میام چک میکنم ببینم کی هست کی نیست آمار شماروهم داشتم وگرنه اسم توراهم میگفتم

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    حسام و صدرا نیستن کجاییددددددد

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    آمدن بگو حاضری بزنن

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    چشم بانوی من😁

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    ماها دیگه مو سفید کرده ایم پای رمانای سمانه😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره واقعا من که پیرشدم از دسته بچه ها

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    2

    جووونننن بابا😍 دلم می خواد بفهمم چطور حال سیاوش رو می گیرن😈

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فقط باید ببینی😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    چرا بچه ها اینقدر بی خاصیت شدن فعالیتی ندارن حالا من بچه دارم باید سرکلاس بشینم بقیه چشونه حتما باید کشتی نوح باشه تا کامنت بذارید بیخاصیتا بیاید ببینم کجایین

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همیشه تو پارتای اول داستان همینه😑

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    آره والا کامنت نمیذارن🙄 خب کامنت بذارید دیگه😑

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هعی🥲

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    وای به جالشون کشتی نوح بیاد وسط و پیداتون بشه خودم میدونم باهاتون چکار کنم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میسپارمشون دست خودت دیگه😁

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    به خدا که همه منتظر یه صحنه کوچیکن تا بریزن وسط😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    فقط منتظرن حرفی از لب و بوس بشه خودم کورشون میکنم از بچه ژیگولم خبری نیست بابابزرگ هم کم پیدا شده

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    آره والا تا حرف از مثبت هجده بشه همه میان🤨

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    ازبس بی ادبن 😁😁

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    قشنگ از این فرناز آتیش میباره 😂 بیچاره سیاوش که قراره گیر اینا بیفته

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااااا🤭

    ۵ ماه پیش
  • Nasim

    2

    میشه دختر پسرامون و بذاری کنار هم تو یه ویدئو؟ همه رو با هم ببینیم🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم عزیزم 🥰

    ۵ ماه پیش
  • Niko

    3

    بچه هاااااااااااا کامنت بذارید پارت هدیه بگیریممممممممم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    💔🥲

    ۵ ماه پیش
  • ندا

    3

    پارت هدیه نداریم سمانه جون🥲

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اگه آماده شد چشم🥰

    ۵ ماه پیش
  • شایسته

    3

    وای این نریمان چه باحاله😁 چه نقشه ای کشیدن خداااااا🤣

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اره دقیقا😁

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    3

    حس میکنم فرنوش با شوهرش به مشکل برخورده نمیتونه به کسی بگه🤨

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هم آره هم نه. بیشتر دلش میخواد بتونه به فرناز نزدیک بشه چون خسته شده از تنهایی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️