رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت سیزده :
بعد از چند بوق آزاد بالاخره صدای نریمان در خط پیچید
_ هان چیه!؟
نازنین ابرو در هم کشید و من با ایما و اشاره ازش خواستم عین آدم حرف بزند
_ داداشی جونم سلامت کو؟
_ از کی تا حالا من داداشی جون تو شدم! مثل اینکه یادت رفته دیشب من و شستی انداختی رو بند رخت!؟
از خنده دستم را گرفتم مقابل دهانم و بیتا هم بعد از آن همه اشک و زاری خنده ای آرام نشست روی لبش. نازنین قهقهه کنان گفت:_ بابا حا
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
3رمان عالییییی واقعا از پارت اول آدمو مجبور به خوندن میکنه ممنون واقعا بیاین کلییی کامنت بزاریم پارت هدیه بگیریم و لذت ببریم از قلم زیبای شما سمانه جون🥰 واقعا از شخصیت پر شور و هیجان فرناز خوشم میاد هم این رفاقت قشنگشون خیلی حس خوبی داره این نقشه ای کشیدن خیلی هیجان دارم واسش
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی ازت سارای قشنگم ممنونم که انرژی بهم دادی🫶🏻🥹🫀
۳ ماه پیشسهیلا
3دمت گرم سارا چه کامنت قشنگی گذاشتی کاش همه مثل تو باشن
۳ ماه پیشسارا
2گفتم ی خودی نشون بدم به مامان گروه😉
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حواست باشه مامان گروه حواسش به همه چیز هست😁
۳ ماه پیشمیم
2منتظر اجرای نقششونم،یه جوری سیاوشو کله پا کنن دل هممون شاد شه 😅🙏🏻
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه وقتی نقشه رو فرناز بکشه تا تهش و بخون🤭😁
۳ ماه پیشمیم
2با این اوضاع آشفته خانوادگی خیلی خوب داره شور ونشاط خودشو حفظ می کنه،از آدمای همیشه افسرده هیچ خوشم نمیاد ❤️
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا. فرناز تو هر حالی عشق و کیفش و کنار نمیذاره😄
۳ ماه پیشسرو
2خوشم میاد بااین سن کمم شدم مامان گروه آخر هر پارت آمار بچه هام رو میگرم که خدایی نکرده یکی کم نباشه آخه انصافه خودتون بیاید حاضری بزنید دیگه تاخیال منم راحت بشه
۳ ماه پیشعلیرضا
2من که اینجام مثل همیشه حاااااااااااضر😁
۳ ماه پیشسرو
2من قبلی که پارت رو بخونم کامنتهارو چک میکنم اگه هم زود بخونم بعد دوباره هی میام چک میکنم ببینم کی هست کی نیست آمار شماروهم داشتم وگرنه اسم توراهم میگفتم
۳ ماه پیشعلیرضا
2حسام و صدرا نیستن کجاییددددددد
۳ ماه پیشسرو
2آمدن بگو حاضری بزنن
۳ ماه پیشعلیرضا
2چشم بانوی من😁
۳ ماه پیشسهیلا
2ماها دیگه مو سفید کرده ایم پای رمانای سمانه😁
۳ ماه پیشسرو
2آره واقعا من که پیرشدم از دسته بچه ها
۳ ماه پیشآیدا
2جووونننن بابا😍 دلم می خواد بفهمم چطور حال سیاوش رو می گیرن😈
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فقط باید ببینی😁
۳ ماه پیشسرو
3چرا بچه ها اینقدر بی خاصیت شدن فعالیتی ندارن حالا من بچه دارم باید سرکلاس بشینم بقیه چشونه حتما باید کشتی نوح باشه تا کامنت بذارید بیخاصیتا بیاید ببینم کجایین
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همیشه تو پارتای اول داستان همینه😑
۳ ماه پیشسهیلا
3آره والا کامنت نمیذارن🙄 خب کامنت بذارید دیگه😑
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هعی🥲
۳ ماه پیشسرو
2وای به جالشون کشتی نوح بیاد وسط و پیداتون بشه خودم میدونم باهاتون چکار کنم
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
میسپارمشون دست خودت دیگه😁
۳ ماه پیششقایق
2به خدا که همه منتظر یه صحنه کوچیکن تا بریزن وسط😁
۳ ماه پیشسرو
2فقط منتظرن حرفی از لب و بوس بشه خودم کورشون میکنم از بچه ژیگولم خبری نیست بابابزرگ هم کم پیدا شده
۳ ماه پیششقایق
2آره والا تا حرف از مثبت هجده بشه همه میان🤨
۳ ماه پیشسرو
2ازبس بی ادبن 😁😁
۳ ماه پیشعلیرضا
2قشنگ از این فرناز آتیش میباره 😂 بیچاره سیاوش که قراره گیر اینا بیفته
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااااا🤭
۳ ماه پیشNasim
2میشه دختر پسرامون و بذاری کنار هم تو یه ویدئو؟ همه رو با هم ببینیم🙏🏻
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشم عزیزم 🥰
۳ ماه پیشNiko
3بچه هاااااااااااا کامنت بذارید پارت هدیه بگیریممممممممم
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
💔🥲
۳ ماه پیشندا
3پارت هدیه نداریم سمانه جون🥲
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اگه آماده شد چشم🥰
۳ ماه پیششایسته
3وای این نریمان چه باحاله😁 چه نقشه ای کشیدن خداااااا🤣
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اره دقیقا😁
۳ ماه پیشزهرا
3حس میکنم فرنوش با شوهرش به مشکل برخورده نمیتونه به کسی بگه🤨
۳ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هم آره هم نه. بیشتر دلش میخواد بتونه به فرناز نزدیک بشه چون خسته شده از تنهایی
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0به فرناز حق میدم که با کارای فرنوش و خبرچینیاش به مامانش باور نکنه ولی کاش به دردودل فرنوش گوش میداد👎🏼😔