لیست کلیه پارتهای رمان پشت این سکوت : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 52
-
رمان پشت این سکوت - پارت 21
سرباز چند لحظه به سارا خیره ماند، بیآنکه چیزی بگوید. همان لحظه، صدای خشخشِ بوتهها از سمتِ دیگری بلند شد. خشخشِ بوتهها بیشتر شد و مردی با لباسِ آتشنشانی، لنگلنگان از میانِ آنها بیرون آمد. لباسش پاره و سیاه از دوده بود و خون از بازوی زخمیاش روی دستش راه افتاده بود. یک دستش را به بازوی دیگر...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 22
بدنم با شدت به اب کوبید شد و پیش از آنکه حتی فرصتِ کنم به بلایی که سرم امده فکر کنم، مرا در خودش بلعید. سرمای آب، مثلِ هزاران سوزنِ ریز، در تنم فرو رفت و نفسم را برید. شوکِ آن سرما آنقدر شدید بود که برای لحظهای تمامِ حواسم از کار افتاد. غرشِ رودخانه، که بیرون از آب بلند و سهمگین بود، زیرِ س...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 23
چشمانم را بهسختی باز کردم، اما همهچیز تار بود؛ سایهها و رنگها در هم محو شده بودند، انگار پردهای نازک جلوی چشمانم کشیده باشند. چند بار پلک زدم تا تصویر پیش رویم کمکم شکلی واضح به خود گرفت. نورِ خاکستری و کمرمقِ عصر، از میانِ شاخههای خیسِ درختان روی صورتم افتاده بود. فقط صدای آب را میشنید...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 24
نمیدانم آن چند ثانیه چگونه گذشت. فقط نرمی لبهایش را به یاد دارم و حسی که با آن لمس کوتاه، تمام وجودم را پر کرد؛ حسی آنقدر عمیق که حتی درد شانهام برای لحظهای در برابرش کمرنگ شد. وقتی آرام از من فاصله گرفت، هیچکداممان چیزی نگفتیم. من هنوز نفسهایم بریده و سنگین بود و او همچنان دستش را روی با...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 25
دستهایم هنوز میلرزیدند، اما پارچه را محکم دورِ پهلویش پیچیدم و فشارش دادم. نمیدانستم کافی است یا نه؛ فقط میدانستم باید خونریزی را هرطور شده کنترل کنم. صدای گرفته و کمجانی از میان نفسهای سنگینش بیرون آمد؛ سرم را نزدیکتر به دهانش بردم و شنیدم که گفت: -محکمتر... کارم که تمام شد، دستم هنوز ر...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 26
صدایش شکست و همان چند کلمه را بهسختی بر زبان آورد. دیگر از آن سرسختیِ همیشگیاش چیزی باقی نمانده بود : -ن...نه...نگران نباش اشکی از پشتِ حصارِ پلکهایم گریخت و بیصدا روی گونهام نشست. بغضی که در گلویم لانه کرده بود، اجازه نمیداد درست نفس بکشم. به او خیره ماندم و با صدایی لرزان گفتم: ـ قول بده ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 27
چند قدم بیشتر جلو نرفته بودیم که رادوین تعادلش را از دست داد. وزنش یکباره روی من افتاد؛ بازویش را محکمتر گرفتم و سعی کردم نگهاش دارم، اما دیگر توانِ مهارکردنش را نداشتم. بدنم همراهِ بدن او به جلو کشیده شد و هر دو با هم روی زمین افتادیم. زانویم محکم به خاک خورد، و در همان لحظه، صدای برخوردِ ...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 28
صدای شلیک در گوشم پیچید. لحظهای بعد، شیشهی عقب با صدایی تیز و بلند فرو ریخت و خردههایش روی صندلیها و رادوین ریخت؛ آنقدر سریع اتفاق افتاد که تمامِ بدنم از ترس منقبض شد. سرم را برنگرداندم. حتی جرئت نکردم یک لحظه چشم از جاده بردارم. نگاهم به مسیرِ پیشِ رو دوخته شده بود و انگشتانم، لرزان و بیقر...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 29
آنقدر درگیرِ فکرهایم بودم که وقتی جاده به دو مسیر تقسیم شد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمم به کجا رسیدهام. پایم را از روی گاز برداشتم و ماشین آرامآرام ایستاد.دو راه پیشِ رویم بود. مسیرِ سمتِ چپ باریک و ناهموار بود و میانِ درختان، به عمقِ جنگل میرفت. شاخههای بلند از دو طرف روی مسیر خم شده بودند...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 30
بالاخره، پس از آنچه به ابدیت شبیه بود، چراغهای زردِ خیابان از دلِ تاریکی سر برآوردند. یکییکی، مثل نشانههایی از جهانی که گمان میکردم دیگر به آن بازنمیگردم. تهران آرامآرام پیشِ رویم جان گرفت؛ با نورهای پراکنده، خیابانهای بیدار و هیاهویی که حتی از پشتِ شیشههای بستهی ماشین هم میشد حضورش را ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 31
صدای نگهبان نرمتر شد؛ لحنش شبیه کسی بود که میخواهد کودکی هراسان را آرام کند: ـ باشه… آروم باش… اول بلند شو. زمین سرده. چند لحظه همینجا بمون… سرم را تکان دادم. دستم را به دیوار گرفتم؛ سیمانِ زبر زیرِ کفِ دستم تنها چیزِ محکمی بود که میتوانستم به آن تکیه کنم. انگشتهایم را روی سطحِ سردش فشردم و ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 32
حرفش چنان غیرمنتظره بود که برای چند ثانیه زبانم بند آمد. فقط نگاهش کردم؛ بعد، با تعجبی که نتوانستم پنهانش کنم، پرسیدم: ـ چرا؟ هنوز میشد همان هراسِ آشکاری را که با دیدنِ رادوین بر چهرهاش نشسته بود، در نگاهش دید؛ اما صدایش، اینبار، محکم و قاطع بود: ـ الان وقتِ این حرفاست؟ ..یه ماشینِ نظامیِ پر ا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 33
تاکسی جلوی ساختمان توقف کرد. دستم را داخلِ جیبم بردم و همانجا مکث کردم. هیچچیز نداشتم. نه کیفم همراهم بود، نه موبایلم و نه حتی چیزی که با آن بتوانم کرایهی مسیر را حساب کنم. به لباسهای پاره و خونیام نگاهی انداختم؛ تمامِ داراییام از آن روزِ لعنتی همینها بودند. موبایلم را هم در هیاهوی جنگل ...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 34
زانوهایم سست شدند؛ مثلِ تکهچوبی که از میانه ترک برداشته باشد و دیگر نتواند وزنِ خودش را تحمل کند. روی زمینِ سردِ اتاق افتادم و دستهایم را روی لبهی کشویِ خالی گذاشتم. نگاهم درونِ آن حفرهی بیمحتوا ثابت مانده بود و ذهنم برای چند ثانیه از هر فکری خالی شد. بعد از آن همه اتفاق، عجیب بود که اینبار...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 35
چند ثانیه فقط خیره ماندم؛ انگار ذهنم برای پذیرفتنِ چیزی که چشمهایم میدیدند،به چند لحظه بیشتر نیاز داشت. سارا را دیدم؛ زنده بود، برخلافِ چیزی که تمامِ این مدت در ذهنم تصور کرده بودم. از لحظهای که سربازها او را با خود برده بودند، مدام به این فکر میکردم که بعد از تمامشدنِ کارشان، درست مثلِ آن م...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 36
سارا بیهوا دستش را روی پیشانیام گذاشت. ذهنم هنوز درگیرِ هجومِ فکرهایی بود که راهِ گریزی از آنها پیدا نمیکردم، اما سرمایِ انگشتانش ناگهان این آشوب را شکافت؛ برای لحظهای کوتاه، صدای افکارم خاموش شد و حضورِ او، واقعیتر از هر چیزی، مرا به فضای اطرافم بازگرداند. صدایش آرامتر شده بود، اما نگرانی...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 37
نگاهم روی صفحهی روشنِ گوشی ثابت ماند؛ نامِ اخوان روی آن دیده میشد. نمیخواستم جواب بدهم، اما بعد از آنچه دیشب اتفاق افتاده بود، نمیتوانستم تماسش را نادیده بگیرم. چارهی دیگری نداشتم. انگشتم را روی آیکون سبز کشیدم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم.گفتم: -الو..سلام..بفرمایید... صدای اخوان از آن سوی خط ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 38
اخوان با چند قدم کوتاه خودش را به ما رساند. نگاه کوتاهی به هر سهمان انداخت و بعد، با همان لحن رسمی و جدی گفت: ـ سلام... رامین دست راستش را جلو برد و با اخوان دست داد.گفت: ـ سلام..خوش امدید ...من رامین یزدانی هستم..سردبیر اینجا. اخوان سری تکان داد و بعد با سارا هم سلام و احوالپرسی کوتاهی کرد....
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 39
چند جفت چشم روبهرویم بود؛ رنگها و شکلها متفاوت، اما با شباهتی نامعلوم که مدام از نگاه من میگریخت. نگاهم از یکی به دیگری میرفت و هر بار، آن حس ناخوشایند درونم پررنگتر میشد. سرمایی خزنده از پشت گردنم پایین آمد و در سینهام نشست. هنوز نمیدانستم این عکسها چه چیزی را نشان میدهند، اما غریزها...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 40
چشمم دوباره روی عکسهای نخست ماند؛ همان مردمکهایی که در نمایی بسیار نزدیک ثبت شده بودند و جزئیات ریزِ عنبیهشان بهوضوح دیده میشد. حالا دیگر مطمئن بودم چیزی در آن تصاویر هست که هنوز نمیبینمش. سؤالی نیمهفراموششده در ذهنم جان گرفت و آرامآرام، شکلِ کلمات به خودش گرفت.گفتم: -یه چیزیو نمیفهمم......
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
