پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و یک :
سرباز چند لحظه به سارا خیره ماند، بیآنکه چیزی بگوید. همان لحظه، صدای خشخشِ بوتهها از سمتِ دیگری بلند شد.
خشخشِ بوتهها بیشتر شد و مردی با لباسِ آتشنشانی، لنگلنگان از میانِ آنها بیرون آمد. لباسش پاره و سیاه از دوده بود و خون از بازوی زخمیاش روی دستش راه افتاده بود. یک دستش را به بازوی دیگر فشرده بود و با هر قدم، تلوتلو میخورد؛ انگار فقط با آخرین ذرهی توانش خودش را سرپا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهره
1اوو اوو قطعا طوریشون نمیشه مگه نهه