پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و یک :
سرباز چند لحظه به سارا خیره ماند، بیآنکه چیزی بگوید. همان لحظه، صدای خشخشِ بوتهها از سمتِ دیگری بلند شد.
خشخشِ بوتهها بیشتر شد و مردی با لباسِ آتشنشانی، لنگلنگان از میانِ آنها بیرون آمد. لباسش پاره و سیاه از دوده بود و خون از بازوی زخمیاش روی دستش راه افتاده بود. یک دستش را به بازوی دیگر فشرده بود و با هر قدم، تلوتلو میخورد؛ انگار فقط با آخرین ذرهی توانش خودش را سرپا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
محدثه
1اگه از ارتفاع بیفتن قطعا سالم نمیمونن
۴ هفته پیشدختر صحرا
1تیر نخورده باشن؟
۴ هفته پیشسرونار
1یکبار ممکنه نخوره بار دوم فکر نکنم آنقدر خوش شانس باشه
۴ هفته پیشدختر صحرا
1سارا چی شد؟بیچاره
۴ هفته پیشدختر صحرا
2وویی بدبخت آتش نشانه
۴ هفته پیشیاسمن
4وای یعنی چی میشه😟
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

زهره
1اوو اوو قطعا طوریشون نمیشه مگه نهه