پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و هفتم :
چند قدم بیشتر جلو نرفته بودیم که رادوین تعادلش را از دست داد. وزنش یکباره روی من افتاد؛ بازویش را محکمتر گرفتم و سعی کردم نگهاش دارم، اما دیگر توانِ مهارکردنش را نداشتم.
بدنم همراهِ بدن او به جلو کشیده شد و هر دو با هم روی زمین افتادیم. زانویم محکم به خاک خورد، و در همان لحظه، صدای برخوردِ سرِ رادوین با چیزی سخت، درست کنارِ گوشم پیچید.
با وجود دردی که در بدنم احساس میکردم ،وحØ
لطفا صبر کنید...

دختر صحرا
2فکرکنم بتونن از جنگل برن