پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت سی و چهارم :
زانوهایم سست شدند؛ مثلِ تکهچوبی که از میانه ترک برداشته باشد و دیگر نتواند وزنِ خودش را تحمل کند. روی زمینِ سردِ اتاق افتادم و دستهایم را روی لبهی کشویِ خالی گذاشتم. نگاهم درونِ آن حفرهی بیمحتوا ثابت مانده بود و ذهنم برای چند ثانیه از هر فکری خالی شد. بعد از آن همه اتفاق، عجیب بود که اینبار حتی گریه هم نمیکردم؛ انگار شدتِ ضربه، جایی فراتر از اشک ایستاده بود.
درست در همان لح
لطفا صبر کنید...

هناسه
2نکنه سارا هم باهاشون همدست بوده و میخوایته نابودش کنه🫨🫨🤯🤯