پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و سوم :
چشمانم را بهسختی باز کردم، اما همهچیز تار بود؛ سایهها و رنگها در هم محو شده بودند، انگار پردهای نازک جلوی چشمانم کشیده باشند. چند بار پلک زدم تا تصویر پیش رویم کمکم شکلی واضح به خود گرفت.
نورِ خاکستری و کمرمقِ عصر، از میانِ شاخههای خیسِ درختان روی صورتم افتاده بود. فقط صدای آب را میشنیدم؛ غرشِ سنگینِ رودخانه که حالا انگار از فاصلهای دورتر میآمد و میانِ صدای باد و خ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
مهتاب
0برا دوست دوران بچگیش نگرانه
۲۳ ساعت پیشیاسمن
2فکر نکنم مروارید فراتر از یه دوسته براش
۲۲ ساعت پیشفهیمه
0چه اهمیتی داره وقتی آنقدر بی شعوره که به زنش خیانت میکنه
۱۶ ساعت پیشالیکا
2بوسیدشش 😍😍🤭
۲۳ ساعت پیشالویا
1بار دومه یکبار دیگه هم وقتی داشت نفس به نفس می کرد میشه گفت بوسیدش🤭
۲۲ ساعت پیشزهره
2آقاا آقاا رادوین چرا یه هوویی قلب مروارید رو آوردی تو دهنشش.. خانم نویسنده منتظر پارت بعدی هستمم ببینم مروارید خانم واکنشش چیه🤪🤌🏻
دیروز
لطفا صبر کنید...

یاسمن
7دیگه دارم مطمئن میشم ک رادوین یه حسی ب مروارید داره وگرنه چرا باید نگران از دست دادنش باشه :)