پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت سی و یک :
صدای نگهبان نرمتر شد؛ لحنش شبیه کسی بود که میخواهد کودکی هراسان را آرام کند:
ـ باشه… آروم باش… اول بلند شو. زمین سرده. چند لحظه همینجا بمون…
سرم را تکان دادم. دستم را به دیوار گرفتم؛ سیمانِ زبر زیرِ کفِ دستم تنها چیزِ محکمی بود که میتوانستم به آن تکیه کنم. انگشتهایم را روی سطحِ سردش فشردم و با تمامِ نیرویی که برایم باقی مانده بود، خودم را بالا کشیدم. پاهایم میلرزیدند و هØ
لطفا صبر کنید...

دختر صحرا
0الینا چرا گفت باید بری؟