لیست کلیه پارتهای رمان پشت این سکوت : پارت های 41 تا 52
تعداد کل پارت های منتشر شده : 52
-
رمان پشت این سکوت - پارت 41
اخوان ساکت ماند و منتظر شد تا خودم به نتیجه برسم؛ سکوتش بهجای آنکه فشاری باشد، بیشتر فرصتی بود تا آرامآرام به همان جایی برسم که او، احتمالاً، ساعتها پیش به ان رسیده بود. دلم میخواست این سکوت را بشکنم و فریاد بزنم که همهی اینها اشتباه است؛ که هیچکدام از حرفهایش نمیتواند درست باشد. اما ذه...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 42
جعبهی سیاهرنگ همانجا، روی میز، جلوی من مانده بود. برداشتمش و بیهیچ مکثی داخل جیب مانتویم گذاشتم. تصمیمم را لحظاتی پیش گرفته بودم، اما حالا که جعبه در جیبم بود، سنگینیاش را هر لحظه بیشتر احساس میکردم؛ نه سنگینی فیزیکی آن جعبهی کوچک، بلکه سنگینی چیزی که با پذیرفتنش، دیگر هیچوقت همان آدم قبل...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 43
پس از چند بوق، الینا تماس را جواب داد. صدایش خسته بود، اما آرامش همچنان در لحنش موج میزد و همین باعث شد برای چند لحظه دستپاچه شوم. حتی شنیدن صدای او هم حس خجالت را در من زنده میکرد؛ چون خوب میدانستم احساسی که نسبت به رادوین دارم، دیگر فقط نگرانی برای یک عشق قدیمی نیست. من نسبت به شوهر این زن ا...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 44
چند بار پشت سر هم سرفه کردم؛ بهانهای لازم داشتم تا چند لحظه به خودم مسلط شوم. گلویم را صاف کردم، نگاهم را به جاده سپردم و گفتم: ـ چرا همچین سؤالی میپرسی؟ ...ما...ما از بچگی دوست همدیگه بودیم. رادوین همیشه برام عزیز بوده. الینا چند لحظه سکوت کرد؛ انگار جملهای که میخواست بگوید، برای خودش هم سنگ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 45
ذهنم از فکرها و احساسات درهم و متناقض پر بود؛ انگار جامی شراب سمی نوشیده بودم و زهرش آرامآرام در وجودم میدوید، از درون میسوزاندم و ذرهذره از پا درمیآوردم. الینا ماشین را مقابل خانه متوقف کرد؛ همان خانهی نفرینشده که آرام و خاموش سر جایش مانده بود، انگار نه انگار حادثهای هولناک زندگی آدمها...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 46
پایین آمدم و روی صندلی نشستم. سرمای چوب کهنه از میان لباسهایم گذشت و کمرم را لرزاند. صندلی زیر وزنم صدای کوتاهی کرد؛ نالهای گرفته که در خانه پیچید و خیلی زود محو شد. پاکت را میان انگشتهایم گرفتم و آرام چرخاندم. کاغذش زبر و سرد بود و رطوبت مانده در آن روی انگشتهایم مینشست. بوی غبار، چوب خیس و...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 47
هنوز جملهام تمام نشده بود که شیشهی پنجرهی سالن با صدایی مهیب فرو ریخت. خردهشیشهها روی زمین پاشیدند و بطری هم همراهشان به داخل افتاد. دستم را جلوی صورتم گرفتم. لبهی تیز یکی از شیشهها پشت دستم را برید، اما چشم از بطری برنداشتم. روی فرش میغلتید و چند لحظه طول کشید تا مغزم بفهمد دقیقاً چه چیز...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 48
دستم را به دیوار گرفتم و چند بار پشت سر هم سرفه کردم. سعی کردم با تمام توانم هوای تازه را به ریههایم بکشم. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که سرم را بالا آوردم و انتهای کوچه را دیدم؛ موتورسیکلتی با دو سرنشین با تمام سرعت دور میشد و چند لحظه بعد از پیچ کوچه ناپدید شد. همان لحظه، نور چراغهای ماشین پلیس...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 49
در را باز کردم و وارد شدم. ذهنم آنقدر درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود که مسیر سه طبقه را بیآنکه متوجه شوم طی کردم. وقتی به پشت درِ واحدمان رسیدم، تازه فهمیدم تمام این مدت، بدون فکر کردن به چیزی جز آنچه دیده بودم، خودم را به خانه رساندهام. هنوز کلید را داخل قفل نچرخانده بودم که درِ واحد از داخ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 50
چشمهای سارا در یک لحظه از اشک پر شد و لبهایش را به هم فشرد. سیب گلویش چند بار بالا و پایین رفت؛ انگار با تمام توانش تلاش میکرد بغضش را فرو بخورد و نگذارد چیزی از آنچه در دل داشت، بیرون بریزد. آب گلویش را به سختی قورت داد و سعی کرد خودش را نگه دارد، اما لبهایش لرزید و چند ثانیه بعد، بغضش شکست ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 51
سارا را آرام روی لبهی تخت نشاندم. شانههایش هنوز از لرزشهای پیدرپی تکان میخورد و انگشتهایش را چنان در هم گره زده بود که گویی تنها با همان فشار میتوانست خودش را سر پا نگه دارد. به آشپزخانه رفتم و لیوانی آب آوردم. کنارش نشستم و آن را میان دستهایش گذاشتم. نگاهم لحظهای روی صورتش ماند؛ بیصبرا...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 52
سارا سکوت کرد. بعد، بیآنکه نگاهم کند، از جا بلند شد و جعبهی کفشی را از زیر تخت بیرون کشید. آن را مقابل خودش گذاشت و دستهایش را روی درش نگه داشت. مکثش طولانیتر از چیزی بود که انتظار داشتم؛ انگار هنوز برای روبهرو شدن با محتویاتش آماده نبود. وقتی بالاخره درب جعبه را برداشت، موبایلی با قاب سیاه ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
