لیست کلیه پارتهای رمان پشت این سکوت : پارت های 1 تا 8
تعداد کل پارت های منتشر شده : 8
-
رمان پشت این سکوت - پارت 1
عقربهی ساعت مچیام از دوازده گذشته بود. از پشت میزم برخاستم. کمرم از ساعتها خمیدگی روی آن برگههای نفرت انگیز تیر میکشید؛ دستم را پشت کمرم گذاشتم و اندکی به عقب کشیدم تا گرفتگی عضلاتم تسکین یابد. سپس برگهها را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی دفتر روزنامه در این ساعت خالی از سکنه بود؛ تنه...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 2
سوار آمبولانس شدم. درب پشت سرم، محکم بسته شد؛ مثل واژهی آخر یک جمله که دیگر هیچکس نمیتواند به آن چیزی اضافه کند. هنوز جایم را روی صندلی پیدا نکرده بودم که صدای آژیر بلند شد و ماشین از جا کنده شد. تنم به پشتیِ صندلی چسبید؛ آن تکان، انگار مرا از خلسهای بیرون کشید که تا آن لحظه در آن اسیر بودم. ...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 3
چند قدم عقب رفتم. پاهایم سست شده بود و کفشهایم روی کف راهرو صدای خفیفی میدادند؛ صدایی که در آن سکوتِ کشدار، بیش از حد بلند به گوشم میرسید، مثل تیکتاکی که هر لحظه مرا بیشتر به فروپاشی نزدیک میکرد. درب اتاق احیا بسته شد و تنها چیزی که از داخل دیده میشد، سایههایی بود که پشت شیشهی باریک و ما...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 4
چند ثانیه هیچکداممان چیزی نگفتیم.فقط نگاهمان در هم گره خورده بود. انگار سالها، تمام فاصلهها، تمام آدمهایی که از کنارمان گذشته بودند، یکباره از میان برداشته شده باشند و ما دوباره همان دو کودکی باشیم که بیخبر از آینده، آخرین بار در کوچهی قدیمی محله کنار هم ایستاده بودند. رادوین اولین کسی بود...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 5
رادوین سکوت را شکست.لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از شادی، خستگی و ناباوری در آن موج میزد. انگار هنوز ذهنش نمیتوانست اتفاقی را که افتاده بود، کنار هم بچیند. آرام، تقریباً زیر لب گفت: ـ هیچوقت... فکر نمیکردم دوباره ببینمت… نگاهش هنوز روی صورتم مانده بود؛ همان نگاه عمیقی که سالها پیش هم عادت ...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 6
الینا چند قدم دیگر جلو آمد و کنار رادوین ایستاد. بوی ملایم عطر شیرینش با بوی الکل و مواد ضدعفونیکنندهی راهرو در هم آمیخته بود و تضادی عجیب که برای لحظهای ذهنم را از آشوبی که در آن غرق بودم بیرون کشید. نگاه الینا آرام میان من و رادوین چرخید. لبخند گرمی بر لب داشت، اما کنجکاوی پنهان در چشمهایش ...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 7
درب شیشهای بیمارستان پشت سرم با صدایی آرام بسته شد، موجی از هوای سرد شب به صورتم خورد. بیاختیار چشمهایم را بستم و نفسم را آهسته بیرون دادم.هوای بیرون با هوای سنگین و خفهی راهروهای بیمارستان فرق داشت، اما سینهام هنوز همانقدر سنگین بود؛ انگار تمام آن دیوارهای سفید، تمام بوی الکل، خون و مرگ، ه...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 8
به سمت درب اصلی اپارتمان رفتم و بیحوصله دستم را داخل کیف بردم تا کلید ورودی را بردارم. نبود.اخمی روی صورتم نشست. این بار با دقت بیشتری همهی جیبهای کیفم را گشتم. زیپ بزرگ، جیب داخلی، جیب کوچک کنار کیف، بعد یکییکی وسایل را بیرون آوردم؛ کیف پول، دفترچهی یادداشت، خودکار، شارژر، هدفون و چند برگه...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
- 1
