لیست کلیه پارتهای رمان پشت این سکوت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان پشت این سکوت - پارت 1
عقربهی ساعت مچیام از دوازده گذشته بود. از پشت میزم برخاستم. کمرم از ساعتها خمیدگی روی آن برگههای نفرت انگیز تیر میکشید؛ دستم را پشت کمرم گذاشتم و اندکی به عقب کشیدم تا گرفتگی عضلاتم تسکین یابد. سپس برگهها را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی دفتر روزنامه در این ساعت خالی از سکنه بود؛ تنه...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 2
سوار آمبولانس شدم. درب پشت سرم، محکم بسته شد؛ مثل واژهی آخر یک جمله که دیگر هیچکس نمیتواند به آن چیزی اضافه کند. هنوز جایم را روی صندلی پیدا نکرده بودم که صدای آژیر بلند شد و ماشین از جا کنده شد. تنم به پشتیِ صندلی چسبید؛ آن تکان، انگار مرا از خلسهای بیرون کشید که تا آن لحظه در آن اسیر بودم. ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 3
چند قدم عقب رفتم. پاهایم سست شده بود و کفشهایم روی کف راهرو صدای خفیفی میدادند؛ صدایی که در آن سکوتِ کشدار، بیش از حد بلند به گوشم میرسید، مثل تیکتاکی که هر لحظه مرا بیشتر به فروپاشی نزدیک میکرد. درب اتاق احیا بسته شد و تنها چیزی که از داخل دیده میشد، سایههایی بود که پشت شیشهی باریک و ما...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 4
چند ثانیه هیچکداممان چیزی نگفتیم.فقط نگاهمان در هم گره خورده بود. انگار سالها، تمام فاصلهها، تمام آدمهایی که از کنارمان گذشته بودند، یکباره از میان برداشته شده باشند و ما دوباره همان دو کودکی باشیم که بیخبر از آینده، آخرین بار در کوچهی قدیمی محله کنار هم ایستاده بودند. رادوین اولین کسی بود...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 5
رادوین سکوت را شکست.لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از شادی، خستگی و ناباوری در آن موج میزد. انگار هنوز ذهنش نمیتوانست اتفاقی را که افتاده بود، کنار هم بچیند. آرام، تقریباً زیر لب گفت: ـ هیچوقت... فکر نمیکردم دوباره ببینمت… نگاهش هنوز روی صورتم مانده بود؛ همان نگاه عمیقی که سالها پیش هم عادت ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 6
الینا چند قدم دیگر جلو آمد و کنار رادوین ایستاد. بوی ملایم عطر شیرینش با بوی الکل و مواد ضدعفونیکنندهی راهرو در هم آمیخته بود و تضادی عجیب که برای لحظهای ذهنم را از آشوبی که در آن غرق بودم بیرون کشید. نگاه الینا آرام میان من و رادوین چرخید. لبخند گرمی بر لب داشت، اما کنجکاوی پنهان در چشمهایش ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 7
درب شیشهای بیمارستان پشت سرم با صدایی آرام بسته شد، موجی از هوای سرد شب به صورتم خورد. بیاختیار چشمهایم را بستم و نفسم را آهسته بیرون دادم.هوای بیرون با هوای سنگین و خفهی راهروهای بیمارستان فرق داشت، اما سینهام هنوز همانقدر سنگین بود؛ انگار تمام آن دیوارهای سفید، تمام بوی الکل، خون و مرگ، ه...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 8
به سمت درب اصلی اپارتمان رفتم و بیحوصله دستم را داخل کیف بردم تا کلید ورودی را بردارم. نبود.اخمی روی صورتم نشست. این بار با دقت بیشتری همهی جیبهای کیفم را گشتم. زیپ بزرگ، جیب داخلی، جیب کوچک کنار کیف، بعد یکییکی وسایل را بیرون آوردم؛ کیف پول، دفترچهی یادداشت، خودکار، شارژر، هدفون و چند برگه...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 9
چند ثانیه طول کشید تا لپتاپ فلش را شناسایی کند. در سکوت اتاق، فقط نور مانیتور روی میز افتاده بود و لبهی فلش را روشن میکرد؛ بدنهی کوچکش زیر آن نور مثل یک وسیلهی معمولی به نظر میرسید، اما همان ظاهر ساده هم نتوانست حس بدی را که از لحظهی گرفتنش داشتم از بین ببرد. مرد قبل از مرگش آن را با اصرار...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 10
از همان لحظهای که سارا شروع به حرف زدن کرد فهمیده بودم که با پروندهای طرفیم که اگر یک قطعهاش را اشتباه سر جایش بگذاری، ممکن است هزینه سنگینی برای ان بدهیم.نگاهم را از صفحهی لپتاپ گرفتم و گفتم: ـ اول باید با آدمهایی حرف بزنیم که اون خانواده رو از نزدیک میشناختن… همسایهها معمولاً چیزهایی ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 11
نگاهم روی صفحهی خاموش گوشی سارا مانده بود. شیشهی تیرهی نمایشگر نور زرد و کمجان سالن را پس میزد و تصویر محوی از صورتش را برمیگرداند؛ صورتی که بیشتر شبیه کسی بود که از درون خسته شده است. بازدم محکمی انجام دادم .ذهنم آرام نمیگرفت. از یک طرف، جنگل، انفجار، جسدها و کودکانی که ممکن بود هر لحظه ا...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 12
هیچ کلمه ی قانعکنندهای به ذهنم نمیرسید تا جمله ی ناتمام را تمام کنم .هر توضیحی میدادم، فقط آتش بحث را شعلهورتر میکرد. چند لحظه به سارا نگاه کردم و در نهایت تنها کلمهای که توانستم به زبان بیاورم، این بود: ـ باشه. سارا چیزی نگفت. فقط نگاهش را از من گرفت، کیف لب تابش را روی شانهاش انداخت...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 13
ماشین سرعتش را کم کرد. بوی خاکستر و چوب سوخته حالا غلیظتر شده بود، طوری که حتی از پشت شیشهی بسته هم نفسم را میگرفت. مسیر باریکتر شد و درختها انبوهتر، انگار جنگل هر لحظه ما را عمیقتر به درون خویش میکشید. کمی جلوتر، میان مه و دود، طرح یک حصار سیمی نمایان شد؛ حصاری بلند که دور بخشی از جنگل...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 14
صدایی مهیب، از پشت سرم، هوا را شکافت؛ چنان ناگهانی که پیش از آنکه مغزم فرصتِ فهمیدن پیدا کند، تمام بدنم، برای کسری از ثانیه، خشک و بیحرکت ماند. زمین زیر پایم تکان شدید خورد، گویی خودِ خاک نیز از آن غرش هراسیده باشد. در کسری از ثانیه، ذهنم هیچ تصویری نساخت؛ تنها خلأیی سفید و ازاردهنده، جایی که ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 15
دانههای عرق از شقیقهام به سمت گردنم سرازیر شدند و در ترکیب با دودی که روی پوستم نشسته بود، حسی چسبناک و آزاردهنده ایجاد کردند.ترس با تمام قدرت در وجودم جولان میداد. بوی چوبِ سوخته و مادهای تند و ناشناخته، که نمیتوانستم حدس بزنم چیست، در بینیام پیچیده بود و کمکم حالت تهوعی خفیف در گلویم ب...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 16
چند تنهی درختِ افتاده، مسیرمان را بسته بود. رادوین بیدرنگ از رویشان عبور کرد. من هم با عجله پشت سرش گام برمیداشتم، اما درست هنگام پایین آمدن، پایم روی تنهی خیس و لغزندهای سر خورد. بدنم به سمت زمین متمایل شد، اما رادوین در یک لحظه بازویم را گرفت و نگهم داشت.با لحنی که نگرانی از ان چکه میکرد .گ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 17
صدایش، نگران و بلند، از فاصلهای نزدیک در گوشم پیچیده بود. برای یک لحظه، دلم از نگرانیِ خفته در کلماتش گرم شد؛ گرمایی کوچک که در آن جهنمِ سرد و بیرحم، برایم غنیمت بود. خواستم پاسخی بدهم اما زبانم سنگین شده بود و هر کلمه، انگار باید از پشتِ دیواری غلیظ عبور میکرد. انرژیام لحظهبهلحظه تحلیل می...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 18
تکهی دیگری را بیرون کشید.اشک، بیاختیار از گوشهی چشمم سرازیر شد و روی چوبِ میانِ دندانهایم چکید. طعمِ شورِ آن با تلخیِ شاخه درهم آمیخت. دندانهایم را محکمتر روی چوب فشردم و تمامِ تلاشم را بهکار گرفتم تا صدایی از گلویم بیرون نیاید. نمیتوانستم فریاد بزنم؛ هر صدایی که در جنگل میپیچید، می...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 19
دستم را به زمین تکیه دادم تا بلند شوم، اما رادوین پیش از آنکه بتوانم تکان بخورم، دستش را روی شانهام گذاشت و مرا سر جایم نگه داشت: ـ نمیفهممت دقیقا داری چیکار میکنی؟...تو حالت خوب نیست.. نگاهش نکردم. فقط سعی کردم دوباره خودم را از زمین جدا کنم.گفتم: ـ باید برم. دستش کمی محکمتر روی شانهام نشس...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 20
قدمهایش آهسته و سنجیده بود؛ انگار پیش از هر حرکت، مسیر را بررسی میکرد تا کمترین فشار و تکان به بدنم وارد شود. سرم را نزدیکِ شانهاش نگه داشته بودم و انگشتانم لباسش را چنگ زده بودند؛ تنها چیزی که در آن لحظه میتوانستم به آن تکیه کنم. چند دقیقهای میشد که دیگر صدای شلیکها به گوش نمیرسید. جای ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
- 1
- 2
