پارت دوم :

با غیظ نگاهم کرد، اما پا پس نکشیدم. تمامِ جسارتم را جمع کردم و با عصبانیت گفتم:
- توی اون گذشته‌ٔ کوفتی یه چیزی هست، یه چیزی بزرگ‌تر و مهم‌تر از بهانه‌ها و دلایل مسخره‌ای که تا الان به خوردم دادی. باز توی چشمام زل بزن و دروغ بگو!
نگاهش با اخم روی صورتم چرخید و گفت:
- دنبالِ فهمیدنِ چیزی که بهت ربط نداره نباش! بارها گفتم، بازم می‌گم، قاطیِ مسائل ما نشو.
به شهرِ دودگرفته‌ٔ چشم‌هایش خیره شدم. مثلِ هر بار در پس‌زمینه‌ٔ چشم‌های خوش‌رنگش که انگار خورشید با پرتوهای طلایی‌اش در جنگلی سبز رو به غروب بود، چهره‌ٔ بی‌نقابش را می‌دیدم. او غمگین بود و دردی کهنه روحش را می‌آزرد، دردی که هر بار تلاش کرده بودم بفهمم چیست، همه‌ٔ درها را به رویم بسته بود. دلم می‌خواست بگویم اگر به من ربط ندارد، چرا همیشه نگرانم هستی؟ چرا به رفت‌وآمدم و آدم‌های دور و برم حساسی؟ چرا اصرار داری حوالی فؤاد و خانواده‌اش نچرخم و برایم خط‌ونشان می‌کشی، اما فقط حلهٔ پرحرصی گفتم و به‌سمتِ اتاقم برگشتم. بحثِ ما همیشه بی‌نتیجه و اعصاب‌فرسا بود. باید سرِ طنابِ نازکی که ناشناسی مرموز و مشکوک با پیام‌هایش به دستم داده بود را محکم می‌گرفتم. یا بالاخره ته‌توی همه‌چیز درمی‌آمد یا با سر توی چاه می‌افتادم. نمی‌خواستم به عاقبتش فکر کنم، ناشناس و پیام‌هایش برگِ برنده‌‌ام بودند. گفته بود به زودی قرار می‌گذارد.
***
از دری که میان دو پنجره‌ٔ قدی و عریضِ سالن بود و رو به حیاط پشتی‌ِ خانه باز می‌شد بیرون رفتم. هوای بعد از باران را دوست داشتم، اما در این شرایط از آن هم لذت نمی‌بردم. فکرم درگیرِ اوضاع آشفته‌ٔ خانه‌مان و پیام‌های ناشناسی بود که با نشانی‌های دقیقش ثابت کرده بود همه‌چیز را می‌داند. نمی‌دانستم زن است یا مرد. با تمامِ تلاشم برای بی‌تفاوت بودن، از عاقبتِ ارتباطم با او می‌ترسیدم، اما نمی‌خواستم او را از خودم برانم. وقتِ آن بود که برای رسیدن به جوابی درست و قانع‌کننده خودم قدمی بردارم. باید می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود که به خاطر آن حتی با همسایهٔ خانه‌یکی‌مان هم از هفت پشت غریبه دورتر شده بودیم.
از گل‌کاریِ لبِ ایوان چشم برداشتم و از پله‌ها پایین رفتم. خانه‌ٔ ما و خانه‌ٔ مامان‌لیمو را یک دیوارِ مشترک از هم جدا می‌کرد، دیواری کوتاه که در استتارِ درخت‌های انبوه و پرشاخ‌وبرگِ دو خانه بود و در انتها یک درِ چوبی و کوچک داشت.
واردِ حیاط‌ِ خانه‌ٔ مامان‌لیمو شدم و به تلاش‌های قبلی‌ام برای سردرآوردن از گذشته فکر کردم. پرس‌وجو و کنجکاوی‌هایم راه به جایی نبرده بود. هیچ‌کس حرفی غیر از بهانه‌های تکراری مامان نزده بود. همه پشت او حرکت می‌کردند. به غیر از فشار آوردن و جنگ با مامان، به راه‌های زیادی فکر کرده بودم که همه بی‌نتیجه مانده بودند. وابستگیِ افراطی‌ مامان به من و وضعیت روحی‌ِ نابسامانش، بیشتر از هرچیزی دستم را بسته بود. روزهای سختی که از سرگذرانده بودم و ترسِ از دادنش هنوز با من بود، حتی تصورِ تکرارِ آن روزها پشتم را می‌لرزاند، برای همین نمی‌خواستم با اعصابش بازی کنم.
مسیرِ باریکِ کنارِ ساختمان را پشت‌سر گذاشتم و به جلوی خانه رسیدم. نقره از میانِ در توری بیرون جست و به پروپایم پیچید. بغلش کردم و کله‎ٔ نرمش را که‌ میان موهای خاکستری‌ رنگش خط‌های نامنظمی به رنگ سفید و سیاه به چشم می‌خورد، محکم بوسیدم. یک سال پیش، زخمی و بدحال کنار جاده پیدایش کرده بودم و بعد از مداوایش دلم نیامده بود رهایش کنم. مامان با نگهداری‌‌اش مخالف بود، اما نقره برای برگشتن به خیابان زیادی کوچک بود. آنقدر اصرار کرده بودم که راضی شده بود. شرط گذاشته بود که هیچ‌وقت نقره را به خانه‌ٔ خودمان نبرم، اما گاهی زیر سیبلی رد می‌کردم و می‌بردم. با شیرین کاری‌ها و لوس‌بازی‌هایش دلِ مامان را هم برده بود، اما هنوز نتوانسته بودم راضی‌اش کنم که این موجودِ دوست‌داشتنی را در جمعِ کوچکِ خانوادگی‌مان بپذیرد.
سالنِ بزرگ و دلبازِ خانه خالی بود. نقره از میان دست‌هایم پایین پرید و به‌طرفِ راه پله‌‌ای که سمتِ راست سالن و هم‌راستا با آشپزخانه و اتاقِ کارِ خودم بود رفت. در این خانه از اپن و جزیره و سبک‌های مدرن خبری نبود. آشپزخانه‌ مثل یک اتاق مجزا از سالن بود. مامان‌لیمو می‌گفت توی آن آشپزخانه‌ها که کار می‌کند، احساس می‌کند لخت است.
به دنبالِ نقره پله‌ها را بالا رفتم و واردِ محوطه‌ٔ بزرگ و دلباز بهارخواب شدم. تابشِ نورِ خورشید از پشتِ شیشه‌های مشجرِ در و دو پنجره، راهروی جلوی اتاق‌ها را گرم کرده بود. بدون تعلل از مقابل دو اتاقِ اول گذشتم و مثل نقره یکراست به‌سمتِ آخرین اتاق رفتم. تنها اتاقی که مامان‌لیمو هر روز به آن سر می‌زد و اجازه نمی‌داد، حتی ذره‌ای گرد و غبار روی وسایل و قابِ عکس‌هایش بنشیند. کسی جز خودش هم حق نداشت دست به وسایل اتاق بزند. تنها کسی که برایش استثنا قائل بود، من بودم.
همین‌که مقابلِ در نیمه‌باز ایستادم، نگاهش سهمم شد. پشتِ میزتحریرِ قدیمیِ اتاق نشسته و طبق معمول، قرآنِ کوچک و جیبیِ دایی‌جلال میان دست‌هایش بود. هر روز باید چند صفحه‌اش را، آن هم همین‌جا می‌خواند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!