پارت هفده :

هر دفعه همین سؤال را پرسیده و بدون این‌که نگاهش کنم، جواب داده بودم یمین. بعد او محکم و طولانی گونه‌ام را بوسیده و از ته دل قربان‌صدقه‌ام رفته بود.
- خوش اومدین.
با صدای فؤاد که لبخندبه‌لب به استقبالمان آمده بود، به لحظه برگشتم و دست دادیم. تیشرتِ سه دکمهٔ آبی رنگ و شلوار سرمه‌ای به تن داشت. جعبه‌ٔ شیرینی و پاکتِ هدیه‌ام را به‌سمتش گرفتم و با لحن شیطنت‌آمیزی گفتم:
- می‌دونم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!