پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت هفده :
هر دفعه همین سؤال را پرسیده و بدون اینکه نگاهش کنم، جواب داده بودم یمین. بعد او محکم و طولانی گونهام را بوسیده و از ته دل قربانصدقهام رفته بود.
- خوش اومدین.
با صدای فؤاد که لبخندبهلب به استقبالمان آمده بود، به لحظه برگشتم و دست دادیم. تیشرتِ سه دکمهٔ آبی رنگ و شلوار سرمهای به تن داشت. جعبهٔ شیرینی و پاکتِ هدیهام را بهسمتش گرفتم و با لحن شیطنتآمیزی گفتم:
- میدونم
لطفا صبر کنید...
