پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت دوازده :
- یادت نره بهم زنگ بزنی. برو به سلامت.
منتظرِ جواب نماند، پیاده شد و در را بست. چند ثانیه به جای خالیاش خیره ماندم و بعد با رها کردنِ نفسم راه افتادم.
***
خیالِ مامان که از رسیدنم راحت شد، خداحافظی کرد. گوشی را در جیبم گذاشتم و سایهبان را پایین دادم. خیره ماندم به آینه که تصویرِ چشمهای او را به جای چشمهای خودم میدیدم. نگاهش از پیش چشمم کنار نمیرفت. خواهیم دیدی که گفته بود به
لطفا صبر کنید...
