پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت هشتم :
- به داداشت بگو افتخار بده یه چایی در خدمت باشیم!
خندیدم و به راهم ادامه دادم. احسان از همان اولین بار که بابا را دیده بود، با شگفتی و خنده گفته بود: «جایی نگو باباته، ظلمه در حقش، خوشتیپتر و جوونتر از اونه که بابا باشه.»
کنار ماشینِ بابا که بالای زیرگذر پارک کرده بود، اÛبا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
لطفا صبر کنید...
