پارت سوم :

- سیام.
به لحنِ بچگانه‌ و لوسم خندید. پرسیدم:
- بقیه کجان؟
جلدِ قرآن را بوسید و به آرامی روی چند کتابِ کهنه و قدیمی که گوشه‌ٔ میز بود گذاشت:
- عباس و آقا بشیر رفتن باغچه‌جلال. مُمان جانتم یه سر رفت خونه‌شون.
مُمان زنی اصیل و گرم و زیبا بود، مثلِ زادگاهش. علاقه‌ای که به او داشتم، با احساسِ عمیقم به مامان و مامان‌لیمو برابری می‌کرد. نامش مونس بود، اما مثل بچه‌ها و نوه‌هایش با گویشِ خودشان ممان صدایش می‌زدم. از وقتی آدم‌های دوروبرم را شناخته بودم، ممان و شوهرش، عمو‌بشیر، در این خانه بودند و به فاصله‌ٔ حیاطی کوچک، پشتِ ساختمان خانه‌ٔ مامان‌لیمو زندگی می‌کردند. سال‌ها پیش میانِ جنگ و خون با بچه‌هایش به خانه‌ٔ رفیق و همرزم شوهرش پناه آورده بودند و محبت‌های مامان‌لیمو ماندگارشان کرده بود. خودش همیشه می‌گفت محبت‌های مامان‌لیمو، اما من معتقد بودم دردها و تجربه‌های تلخِ مشترکشان این همه سال آن‌ها را کنار هم نگه‌داشته بود، هر دو عزیزانی را از دست داده بودند که هرگز برایشان خاطره نمی‌شدند.
مامان‌لیمو لبهٔ خوشخوابِ تختِ قدیمیِ دایی نشست و حینِ نوازشِ نقره گفت:
- مونس سر ناهار یادت کرد، گفتم امروز مامانش خونه‌س، از سر کار برگرده هم، ما پیرزنا رو تحویل نمی‌گیره.
لبخندِ تلخی به خوش‌خیالی‌اش زدم و به‌سمتِ پنجره رفتم:
- والا که دختر تو اگه ما رو تحویل بگیره!
- باز شد دخترِ من!
از میانِ لنگه‌ٔ بازِ پنجره که چشم‌اندازش حیاطِ پشتیِ خانه‌ٔ ما بود، به ایوانِ خانه‌مان چشم دوختم. اگر شب‌ها پرده‌‌ٔ پنجره‌مان کنار می‌رفت، بخشِ اعظمی از سالنِ خانه‌مان دیده می‌شد.
- چی شده قربونِ اون ریختت برم؟
مامان دوست نداشت مادر و برادرش را درگیر مشکلات زندگی‌مان کند. بارها سفارش کرده بود با گفتن از تنش‌های میانِ خودش و بابا آن دو را حساس نکنم، اما گاهی واقعاً نمی‌شد حرفی نزنم و چیزی بروز ندهم. حفظِ ظاهر را هیچ‌وقت یاد نمی‌گرفتم. به عقب برگشتم و به طعنه گفتم:
- تو بهتر می‌دونی. فقط منم که نباید بدونم!
از نوازش نقره که وسطِ تخت به پهلو لم داده و با گردنی افراشته نگاهش به من بود، دست برداشت و بلند شد:
- من هرچی می‌دونستم قبلاً بهت گفتم. اگر چیز دیگه‌ای هست و ثریا نمی‌خواد بدونیم…
میان حرفش پریدم و به تمسخر گفتم:
- حتماً به ما مربوط نیست و صلاح نمی‌دونه بهمون بگه! همه‌ٔ حرف‌هاتونو حفظم، درضمن همه‌چی‌ همه‌چی‌ام نگفتید!
به‌سمت در رفت و گفت:
- نظرت چیه دخترِ کله‌شق و غُدمو فلک کنیم و ازش اعتراف بگیریم؟
پوزخند زدم و پشت‌سرش از اتاق بیرون رفتم:
- روی دخترِ تو اینم جواب نمی‌ده!
- پس بی‌خیال شیم دیگه.
فقط هوم گفتم و دندان‌هایم را روی هم فشار دادم تا از سر حرصم حرفی نزنم که برنجد. برای او که مثل من توی بی‌خبری و حدس و گمان و شک و شبهه دست‌وپا نمی‌زد، از بی‌خیالی حرف زدن راحت بود. تمامِ تلاشم برای فهمیدن از راه درستش را کرده بودم. بعد از این هر اتفاقی می‌افتاد، هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند سرزنشم کنند.
پشت‌سرش پایین رفتم و در انتهای پله‌ها دیگر منتظر نماندم که ببینم به کدام سمت می‌رود. وارد اتاقی شدم که حالا کارگاهم بود. با یادآوری این‌که چطور مجبور شده بودم به جای کارگاهی مستقل، در خانه کار کنم، بیشتر حرصم گرفت. اگر کارگاهم در خانه نبود، می‌توانستم آموزش بدهم و درآمدِ بیشتری داشته باشم، اما مثل همیشه حساسیت‌های مامان این فرصت‌ را هم از من گرفته بود.
روی میزِ کارِ شلوغم که وسطِ اتاق بود، چشم چرخاندم و فکری به سرم زد که عملی کردنش می‌توانست کمی حرصم را خالی کند. گوشی‌ام را از جیبِ شلوارم بیرون کشیدم و به‌سمتِ پنجره‌ٔ اتاق که رو به محوطه‌ٔ کنار ساختمان بود رفتم. شماره‌ٔ احسان را گرفتم و فکر کردم بابا را هم باید در جریانِ تصمیمم بگذارم.
- سلام بر یَم یَمِ زشت و گند‌اخلاقمون.
صدای پرانرژی احسان حالم را عوض کرد. لبخند زدم و باخنده گفتم:
- غلط کردی که من گنداخلاقم! تازه صدات روی اسپیکره و مامان‌لیمو کنارم نشسته، اشاره می‌کنه ازت بخوام یه بار دیگه حرفاتو تکرار کنی.
چند بار این اتفاق افتاده بود و می‌دانست بعید نیست صدایش را پخش کنم. مامان‌لیمو خوش نداشت کسی نامم را بشکند، برای همین احسان باورش شد و بعد از مکثی کوتاه در نهایتِ ادب و احترام شروع به صحبت کرد که رگه‌هایی از طنز و شیطنت در کلامش بود:
- ‌عذر می‌خوام، احتمالاً خط رو خط شده. سلام عرض شد. خوبین؟ دلم خیلی براتون تنگ شده، اگه امروز کار نبود، تصمیم داشتم بیام پیشتون، خیلی ارادتمندم.
ریز خندیدم و همان لحظه مامان‎لیمو واردِ اتاق شد.
- مامان‌لیمو دستش بنده، نمی‌تونه جوابتو بده.
مامان‌لیمو با تأسف سرش را تکان داد و با فشار دادنِ لب‌هایش روی هم، به لبخندش فرصتِ ابراز وجود نداد. سؤالی نپرسید. او و مامان تنها کسانی بودند که بیشترِ وقت‌ها از طرز صحبت کردنم می‌‌فهمیدند مخاطبم کیست. احسان هم غریبه نبود. از دوران دانشگاه او را می‌شناختند. احسان معماری و شهرسازی می‌خواند و به واسطه‌ٔ یکی از همکلاسی‌هایمان واردِ دایره‌ٔ دوستی من و نگار شده بود. او و نگار تنها دوستانی بودند که اعتماد مامان را جلب کرده بودند و محدودیت‌های کمتری برای ارتباط و رفت‌وآمد با آن‌ها داشتم. احسان بعد از فارق‌التحصیلی واحدِ کوچکی خریده و بچه‌های بااستعدادِ دانشکدهٔ هنر را برای کار دور خودش جمع کرده بود. گالری هنری‌ای که به واسطهٔ آشنایی‌های زیادِ پدرِ احسان، زودتر از آنچه فکرش را می‌کردیم شناخته شده و پروژه‌ها و سفارش‌های خوبی گرفته بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!