دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی نقاب ششم اثر درنا

رمان نقاب ششم

  • به قلم درنا
  • ⏱️۴ ساعت و ۱۴ دقیقه ۴۳ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 4K 👁
  • 58 ❤️
  • 17 💬

خلاصه رمان :

آریا همیشه استعداد عجیبی توی دردسر درست کردن داشته... اما این بار یه شوخی ساده، اونو به جایی می‌کشونه که هیچ‌کس نباید ببینه؛ یه جسد بی‌چهره، یه آیین فراموش‌شده و یه سایه با چشم‌های طلایی که انگار سال‌ها منتظرش بوده... وقتی تعادل یه راز قدیمی به هم می‌خوره، آریا ناخواسته وارد بازی مرگباری می‌شه که نه قانون‌هاشو می‌دونه و نه راه فراری ازش داره. هرچی بیشتر برای نجات خودش و آدم‌هایی که دوستشون داره تلاش می‌کنه، بیشتر توی تاریکی‌ای فرو می‌ره که سال‌ها زیر نقاب‌های رنگارنگ شهر پنهان شده. توی شهری که همه یه چیزی برای پنهان کردن دارن، حقیقت می‌تونه از هر هیولایی ترسناک‌تر باشه... و وقتی نقاب‌ها یکی‌یکی می‌افتن، فقط یه سؤال باقی می‌مونه: واقعاً هیولا کیه؟

قسمتی از متن رمان نقاب ششم

بدون معطلی پورت رو کشیدم بیرون، لپ‌تاپ میرزایی رو خاموش کردم و لپ‌تاپ خودم رو چپوندم توی کوله.
واقعاً آوردن یه فلش چه مشکلی داشت آریا؟
صدای قدم‌هایی توی کلاس پیچید.
آروم نبود.
اما عجله هم نداشت.
بدون اینکه حتی فکر کنم، خودم رو زیر میز پرت کردم.
زانوهام رو بغل گرفتم و کوله رو مثل باارزش‌ترین دارایی دنیا به سینه‌م چسبوندم.
نفس‌هام تند شده بود.
خیلی تند.
قدم‌ها نزدیک‌تر شدن.
نفسم رو حبس کردم و از لای پایه‌های میز نگاه انداختم.
یه مرد مسن.
قدبلند.
کمی خمیده.
یه سطل توی یه دستش بود و یه جاروی بلند توی دست دیگه‌ش.
سرایدار.
لبخندی بی‌اختیار روی لبم نشست.
همین که میرزایی نبود، خودش یه پیروزی محسوب می‌شد.
مرد چند ثانیه کلاس رو برانداز کرد.
نور ماه نصف صورتش رو روشن کرده بود و نصف دیگه‌ش توی تاریکی مونده بود.
بعد جارو رو محکم‌تر گرفت و به سمت کمدهای ته کلاس رفت.
آروم نفسم رو بیرون دادم.
وقتی چند قدم از در فاصله گرفت، نیم‌خیز شدم و روی زانوهام به سمت خروجی خزیدم.
باید می‌رفتم.
همین الان.
بوی تند عرق توی بینیم پیچیده بود.
تمام حواسم به سرایدار بود که در یکی از کمدها رو باز کرد.
و درست همون لحظه...
پشتم به در خورد.
در از ته دلش جیغ کشید.
خشک شدم.
لبخندم همون‌جا مرد.
صدای محکم بسته شدن کمد توی کلاس پیچید.
بعد صدای سرایدار اومد: هوم؟ اون چی بود؟
دیگه وقت فکر کردن نبود.
از جام پریدم و با تمام توانم دویدم سمت در خروجی.
- هی! وایسا!
داد سرایدار پشت سرم بلند شد.
اما من فقط می‌دویدم.
بی‌توجه به فریادهاش.
بی‌توجه به نفسی که داشت بند می‌اومد.
فقط هر چند قدم یه بار، یه نگاه کوتاه به پشت سرم می‌انداختم.
صدای قدم‌هام با نفس‌های بریده‌م توی راهرو می‌پیچید.
به دو راهی که رسیدم، خواستم بپیچم سمت راست که مستقیم به یه نفر خوردم.
دستم دور بند کوله‌م سفت شد و چند قدم عقب رفتم.
- آخ!
نفسم بند اومد.
با چشم‌های گشاد شده نگاش کردم.
بعد چشمم افتاد به چشم‌های عسلی آشناش.
یه نفس راحت کشیدم.
- آخیش...
آرادین که داشت شونه‌ش رو ماساژ می‌داد، سرش رو بلند کرد.
- جلوتو نگاه کن آریا.
ابروهاش رفته بود بالا و معلوم بود ضربه کم‌زور نبوده.
بعد یه نگاه به اطراف انداخت.
اما همون لحظه رنگ صورتش عوض شد.
- نگو اومدی فیلم رو بریزی رو لپ‌تاپ میرزایی.
سرم رو کج کردم و لبخند زدم.
- خوشم میاد این‌قدر سریع مطلبو می‌گیری.


بیشتر بخوانید
4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 59 رای
5 ★
97%
4 ★
2%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نقاب ششم

  • فرهان

    0

    داستان جالب بود ..ولی امتیاز کم دادم چون با هوش مصنوعی نوشته بود ..یعنی بخش زیادی از داستان با هوش مصنوعی نوشته بود ..دیالوگ های سرد و کوتاه ..تکرار زیاد کلمات و شوخی های یخ

    ۷ روز پیش
  • درنا

    0

    سلام دوست عزیز امتیاز دست خودتونه و اگه من خواننده باشم احتمالا دو از پنج می دم🫣، اما داستان کاملا نوشته ی خودمه و حتی زمانی نوشته شده که اینترنت قطع شده بود. اما از اونجایی که نوشتن رو با هوش مصنوعی یاد گرفتم و هنوز تجربه ی کافی ندارم پس احتمال این که چنین اشتباهی هست. ممنون بابت نقد و زمانتون✨

    ۶ روز پیش
  • درنا

    0

    منظورم برداشت اشتباه از شباهت سبکی هست

    ۶ روز پیش
  • فاطیما

    0

    رمان قشنگی بود واقعا تا به حال این سبک رمان که تو دنیا خودمون این اتفاق بیفته نخوندم واقعا دوسش داشتم ممنون از قلم قشنگت

    ۳ هفته پیش
  • درنا

    0

    تشکر دوست عزیز

    ۶ روز پیش
  • حنانه

    0

    ببخشید نویسنده ی عزیز منم میخوام رمانمو تو پلتفرم قرار بدم شما رمانو در قسمت نویسنده شو ارسال کردید؟؟و برای جلدش چیکار کردید طراح چجوری براتون جلد آماده میکنه اگر منو راهنمایی کنید ممنون میشم 🙏🏻🎀

    ۴ هفته پیش
  • درنا

    0

    سلام وقت بخیر، بله از اونجا ارسال کردم، می تونید از طراحی که پشتیبانی معرفی می کنه سفارش بدید یا طراح های دیگه.

    ۳ هفته پیش
  • مو قرمزی

    0

    ترسناک هم هست یا فقط جناییه؟؟

    ۱ ماه پیش
  • درنا

    0

    سلام می شه گفت عصاره ی ترسناک هم داره اما نه در حدی که بشه گفت خواهی ترسید. اگه بخوام ژانر اصلی رمان رو بگم، تخیلی دارک هستش.

    ۴ هفته پیش
  • Narjes

    1

    عالی بود🍬 خسته نباشید ❤️

    ۲ ماه پیش
  • درنا

    0

    ممنون عزیزم ⚡🫶🏻

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    اولش خوب بود بعدش بی مزه شد اصن نفهمیدم چیشد جریان ارادین چی بود آدم بود ماورایی بود بعدم چش بود یکی بگه

    ۲ ماه پیش
  • درنا

    0

    ممنون بابت نظرتون✨ همون طور که در ژانرها اومده، رمان تخیلی هست و خیلی از موضوعات و پایانش بر اساس منطق نیست.. متاسفانه به دلیل امکان اسپویل از توضیحات بیشتر خودداری می کنم اما در این حد می گم که قدرت های او بر اساس معامله ش با یک سایه اتفاق افتاده.

    ۲ ماه پیش
  • مومنی

    0

    واقعا عالی.خوب گیرا و خواندنی.آفرین به شما نویسنده.خیلی وقت بود رمانی نخونده بودم که حدس زدن بقیه ماجرا برام سخت باشه.هیجان خوبی هم داشت.

    ۲ ماه پیش
  • درنا

    0

    خوشحالم که دوستش داشتی✨💗

    ۲ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    0

    موفق باشید🌸

    ۲ ماه پیش
  • درنا

    0

    ممنون بابت لطفتون✨

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️