دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی نقاب ششم اثر درنا

رمان نقاب ششم

  • به قلم درنا
  • ⏱️۴ ساعت و ۱۴ دقیقه ۴۳ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 177 👁
  • 6 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان معمایی نقاب ششم

آریا همیشه استعداد عجیبی توی دردسر درست کردن داشته... اما این بار یه شوخی ساده، اونو به جایی می‌کشونه که هیچ‌کس نباید ببینه؛ یه جسد بی‌چهره، یه آیین فراموش‌شده و یه سایه با چشم‌های طلایی که انگار سال‌ها منتظرش بوده... وقتی تعادل یه راز قدیمی به هم می‌خوره، آریا ناخواسته وارد بازی مرگباری می‌شه که نه قانون‌هاشو می‌دونه و نه راه فراری ازش داره. هرچی بیشتر برای نجات خودش و آدم‌هایی که دوستشون داره تلاش می‌کنه، بیشتر توی تاریکی‌ای فرو می‌ره که سال‌ها زیر نقاب‌های رنگارنگ شهر پنهان شده. توی شهری که همه یه چیزی برای پنهان کردن دارن، حقیقت می‌تونه از هر هیولایی ترسناک‌تر باشه... و وقتی نقاب‌ها یکی‌یکی می‌افتن، فقط یه سؤال باقی می‌مونه: واقعاً هیولا کیه؟

قسمتی از متن رمان نقاب ششم

بدون معطلی پورت رو کشیدم بیرون، لپ‌تاپ میرزایی رو خاموش کردم و لپ‌تاپ خودم رو چپوندم توی کوله.
واقعاً آوردن یه فلش چه مشکلی داشت آریا؟
صدای قدم‌هایی توی کلاس پیچید.
آروم نبود.
اما عجله هم نداشت.
بدون اینکه حتی فکر کنم، خودم رو زیر میز پرت کردم.
زانوهام رو بغل گرفتم و کوله رو مثل باارزش‌ترین دارایی دنیا به سینه‌م چسبوندم.
نفس‌هام تند شده بود.
خیلی تند.
قدم‌ها نزدیک‌تر شدن.
نفسم رو حبس کردم و از لای پایه‌های میز نگاه انداختم.
یه مرد مسن.
قدبلند.
کمی خمیده.
یه سطل توی یه دستش بود و یه جاروی بلند توی دست دیگه‌ش.
سرایدار.
لبخندی بی‌اختیار روی لبم نشست.
همین که میرزایی نبود، خودش یه پیروزی محسوب می‌شد.
مرد چند ثانیه کلاس رو برانداز کرد.
نور ماه نصف صورتش رو روشن کرده بود و نصف دیگه‌ش توی تاریکی مونده بود.
بعد جارو رو محکم‌تر گرفت و به سمت کمدهای ته کلاس رفت.
آروم نفسم رو بیرون دادم.
وقتی چند قدم از در فاصله گرفت، نیم‌خیز شدم و روی زانوهام به سمت خروجی خزیدم.
باید می‌رفتم.
همین الان.
بوی تند عرق توی بینیم پیچیده بود.
تمام حواسم به سرایدار بود که در یکی از کمدها رو باز کرد.
و درست همون لحظه...
پشتم به در خورد.
در از ته دلش جیغ کشید.
خشک شدم.
لبخندم همون‌جا مرد.
صدای محکم بسته شدن کمد توی کلاس پیچید.
بعد صدای سرایدار اومد: هوم؟ اون چی بود؟
دیگه وقت فکر کردن نبود.
از جام پریدم و با تمام توانم دویدم سمت در خروجی.
- هی! وایسا!
داد سرایدار پشت سرم بلند شد.
اما من فقط می‌دویدم.
بی‌توجه به فریادهاش.
بی‌توجه به نفسی که داشت بند می‌اومد.
فقط هر چند قدم یه بار، یه نگاه کوتاه به پشت سرم می‌انداختم.
صدای قدم‌هام با نفس‌های بریده‌م توی راهرو می‌پیچید.
به دو راهی که رسیدم، خواستم بپیچم سمت راست که مستقیم به یه نفر خوردم.
دستم دور بند کوله‌م سفت شد و چند قدم عقب رفتم.
- آخ!
نفسم بند اومد.
با چشم‌های گشاد شده نگاش کردم.
بعد چشمم افتاد به چشم‌های عسلی آشناش.
یه نفس راحت کشیدم.
- آخیش...
آرادین که داشت شونه‌ش رو ماساژ می‌داد، سرش رو بلند کرد.
- جلوتو نگاه کن آریا.
ابروهاش رفته بود بالا و معلوم بود ضربه کم‌زور نبوده.
بعد یه نگاه به اطراف انداخت.
اما همون لحظه رنگ صورتش عوض شد.
- نگو اومدی فیلم رو بریزی رو لپ‌تاپ میرزایی.
سرم رو کج کردم و لبخند زدم.
- خوشم میاد این‌قدر سریع مطلبو می‌گیری.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نقاب ششم
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!