دوست داشتی؟
رمان در مسیر آب و آتش اثر فرشته تات شهدوست

رمان در مسیر آب و آتش

  • زبان فارسی
  • 86.5K 👁
  • 308 ❤️
  • 178 💬

خلاصه رمان عاشقانه در مسیر آب و آتش

داستان رمان درباره‌ی دختری به نام مانیا محبی است که در دانشگاه رشته‌ی پزشکی خوانده و تصمیم دارد درس خود را ادامه بدهد تا تخصصش را بگیرد. ولی در کنار ادامه تحصیل دادن، می‌خواهد در بیمارستانی مشغول به کار بشود. مانیا با پدر و مادرش زندگی می کند و تنها فرزند خانواده است. او در زندگی‌اش دو آرزو دارد: اولین آرزو این که تخصصش را بگیرد و پزشک بشود که تقریبا به این آرزویش رسیده است و آرزوی دیگرش این است که…

قسمتی از متن رمان در مسیر آب و آتش

صداش مثل همیشه بود..هیچ مشکلی نداشت..حالت صورتش هم نرمال بود..خب خداروشکر الرژی نداره..حتما همینجوری دستش خارش گرفته..
مهران :نمی دونم..ولی احساس می کنم خیلی خوابم میاد..
چشماش داشت بسته می شد..تو دلم از خنده پوکیده بودم ولی ظاهرم ساکت و اروم بود..25 سالم بود و بهم نمی خورد از اینجور شیطنتا بکنم..ولی خب چه میشه کرد..عاشق هیجان و شیطنت بودم..ظاهرو هیکلم نشون نمی داد 25 سالم باشه..خیلی کمتر می خورد مثلا 20..ولی همیشه از اینکه سربه سر دیگران بذارم لذت می بردم..البته نه هرکس..اونایی که ازشون خوشم نمی اومد..یکیش هم همین شیربرنج بود..
مامانش خیلی نگرانش بود..دیگه داشت سرش می رفت تو یقه ش..
بابا صداش زد..ولی جواب نداد..یه بار دیگه صداش زد..اروم سرشو بلند کرد و به بابام نگاه کرد وبا لحن خواب الودی گفت :هوم..
وای دیگه نتونستم نخندم..ریز ریز خندیدم وسرمو انداختم پایین..چه با شخصیت..به بابام به جای بله میگه هوم..بابا جان تحویل بگیر..
بابا چیزی نگفت..مهران دیگه داشت از رو مبل میافتاد که باباش از جاش بلند شد و زیر بازوشو گرفت..بلندش کرد..
رو به بابا گفت : محبی جان شرمنده م..نمی دونم این پسر چش شده..ما دیگه زحمتو کم می کنیم..
بابا از جاش بلند شد وگفت :این چه حرفیه؟..حتما خسته ن..
یه دفعه دست مهران ول شد و داشت میافتاد که باباش سریع گرفتش..از زور خنده قرمز شده بودم..مامانم هی بهم سقلمه می زد که نخند زشته ولی مگه دست خودم بود؟..
شیر برنج که بود حالا شل و وارفته هم شده بود..قیافه ش واقعا دیدنی بود..
باباش از همه خداحافظی کرد و بردش بیرون..مامانش هم گونه ی من و مامی رو بوسید و یه خداحافظی زیر لبی کرد و رفت بیرون..
همین که پاشونو از خونه گذاشتن بیرون مامان رو به بابا گفت :رایان به نظرت مهران امشب یه جوری نشده بود؟..
بابا نشست رو مبل وگفت :چرا..اون مهران همیشگی نبود..
-- نکنه معتاد شده؟..اخه همه ش خمار بود..
بابا چیزی نگفت..هنوز لبخند رو لبام بود..
بابا نگام کرد..نگاهمو دزدیدم و فنجونارو جمع کردم..
بابا :مانیا..
دستم رو یکی از فنجونا خشک شد..اخه لحنش جدی بود..سرمو بلند کردم..
-بله..
--بشین..
مگه می شد رو حرفش حرف زد؟..نشستم..
مشکوک نگام کرد وگفت :بگو..
چشمام گرد شد..
-چی رو؟..
--بگو که کار تو بوده..مطمئنم تو فنجونش یه چیزی ریختی..وگرنه تا قبل از اینکه چاییشو بخوره حالش خوب بود..
سکوت کردم..هیچ وقت اهل دروغ گویی نبودم..در هیچ شرایطی..
--بهت گفتم بگو..می شنوم..
مثل همیشه با ارامش برخورد می کرد..
-خب..اره..کار من بود..
عصبانی شد..با تعجب نگاهش کردم..
--اخه دختره ی نادون این چه کاری بود که تو کردی؟..نگفتی ممکنه یه بلایی سرش بیاد؟..
ساکت بودم..خداییش یه جورایی پشیمون شده بودم و نه زیاد..
بابا هم راست می گفت..اگر یه بلایی سرش می اومد چی؟..
--دخترم تو که دیگه بچه نیستی..25 سالته..چرا دست از این کارات بر نمی داری؟..
مامان مداخله کرد وگفت :رایان بهتر نیست تمومش کنی؟..من مطمئنم مانیا پی به اشتباهش برده..
بابا به پشتی مبل تکیه داد وگفت :من که شک دارم..بار اولش که نیست ..
--می دونم..شما کوتاه بیا..
بلند شد و خواست بره بالا که سریع از جام بلند شدم و صداش کردم..
-بابا..
سر جاش ایستاد..اروم برگشت و نگام کرد..
-معذرت می خوام..
--در یک صورت می بخشمت..
منتظر نگاهش کردم ..
--زنگ می زنی وازشون معذرت می خوای..همین فردا..
مجبور بودم قبول کنم..چاره ی دیگه ای نداشتم..نمی خواستم بابا ازم دلگیر باشه :باشه چشم..
اروم سرشو تکون داد و خواست بره که گفتم :بخشیدین؟..
یه کلام گفت :اره..
بعد هم رفت بالا..
*******
صبح مجبور شدم زنگ بزنم و معذرت بخوام..مادر مهران هم چیزی نگفت ..
فقط گفت: امان از دست شما جوونا..
ولی نمی دونم چرا با اینکه این بلا رو سرش اورده بودم زیاد هم پشیمون نبودم..میگم دیگه ..زیادی بدجنس بودم..
از هیچ کاری ابا نداشتم..همیشه شاد و شیطون و نترس و عاشق هیجان بودم..
شمیم می گفت :این اخلاق تو جون میده واسه تو ارتش..هم عاشق هیجانی هم دل نترسی داری..
خداییش خودم هم خیلی دوست داشتم وارد ارتش بشم ولی امکانش نبود..هم به خاطر بابام که هیچ جوری قبول نمی کرد..هم اینکه رشته م پزشکی بود و میخواستم تو یه بیمارستان مشغول به کار بشم..
مگه ارتش به پزشک احتیاج نداره؟..ولی بازم بابامو چکار کنم؟..
بالاخره شمیم زنگ زد و گفت که دایی مامانش با استخداممون موافقت کرده..انقدر ذوق کرده بودم که نمی دونستم چکار کنم..
وای خدا بالاخره به ارزوم رسیدم..پزشکی..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در مسیر آب و آتش
  • محدثه

    0

    خیلی رمان هیجان انگیز و زیبایی بود 😍

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • بیتا

    0

    عاشق و طرفدار پر و پا قرص رمانهای خانم شهدوست.. خدا بهت توانایی و قوت بده رمانهای زیبایی برامون بنویسی💝اولین بار بود خوندمش، زیبا و عالییی مثل همیشه،،، خدا قوت

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    1

    ارزش خوندن رو داشت قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • مانا

    1

    قشنگ بود❤️

    ۳ ماه پیش
  • Ati

    0

    یکم اتفاقات خیلی سریع و به دور از منطق بیش رفتم ولی به هر حال برای یه بار خوندن ارزششو داشت

    ۳ ماه پیش
  • پروانه

    1

    حس میکنم یکی از کارای قدیمی و درواقع اوایل نویسنده ست چون اصلا در سطح بقیه رمان هاش نبود ولی خب ارزش یه بار خوندن داشت حداقل

    ۴ ماه پیش
  • Eli

    4

    تخیلی و به دور از واقعیت بود کدوم پادگانی اینجوریه واقعا که😏

    ۴ ماه پیش
  • ...

    1

    قسمتی از متن رمان رو خوندم ، به نظر غیر منطقی میاد.

    ۴ ماه پیش
  • Sany

    0

    من از قدیم این رمان و هر چند وقت یکبار میام میخونم خیلی برام نوستالژیه و نثر خوب و روونی هم داره

    ۴ ماه پیش
  • .......

    3

    آخرش خوبه؟؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    قشنگ بود ارزش یکی دوبار خوندنو داره

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    0

    خداییش رمان قشنگی بود

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالیه عالی بود بهت تبریک میگم بابت قلم زیبات

    ۶ ماه پیش
  • Raha

    0

    خیلی رمان قشنگیه کلا رمان هایی که این نویسنده مینویسه قشنگه کاش رمان دیگه ای هم باشه پیدا کنم

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!