پارت صد و هفتم :

خیلی زود به مرکز بهداشت رسید و از پله‌های سنگی ساختمان قدیمی بالا رفت. مانند همیشه سالن بزرگ مرکز بهداشت، خالی از بیمار بود و جواد پشت میزش نشسته‌بود و بی‌دلیل خود را مشغول نشان می‌داد.
هیراد با قدم‌های بلندی خود را به اتاق او رساند و چشم دور فضای اتاق گرداند.
- سلام! نهال نیومد؟
جواد سر از کامپیوترش بالا برد و پس از آن که چند لحظه در سکوت به هیراد نگاه کرد، پاسخ داد:
- سلØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    منصورکی بود

    ۱ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    کارگر گلخونه‌ی بهمن که دزدی کرده‌بود🙃

    ۱ سال پیش
  • دلارام

    2

    مردم همه چیز رو از رو ظاهری که می بینند قضاوت میکنند بعضی افرار بیگناه و مظروم رو با این نگرش نابود و بعضی آدمای عوضی رو با این ظاهربینی قوی و خوب میکنند ، مرسی رفیق عالیه❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    🥲👌🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️