پارت صد و یک :

***
نور نارنجی رنگ خورشید، در واپسین ساعات روز بر تن باغ می‌تابید. نهال، با نگاهی مات و گریان روی بلوک شکسته‌ای نشسته‌بود و به علف‌های هرز زیر پایش نگاه می‌کرد. سکوت بینشان دقایقی بود که شکسته نمی‌شد و برخلاف تصورش، عماد هیچ حرفی نمی‌زد.
دختر آرام به آریا نگریست. به چشمان آبی و تهی از احساسش که هرگز راز غرق کردن جسد خواهرش را فاش نکرده‌بود. بغض و کینه‌اش از او آن قدری بود که نتÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    لعنت بهت هم خودشو راحت کرد هم باز داستان درست کرد برای اینا از به درک رفتنش

    ۹ ماه پیش
  • دلارام

    1

    خدارو شکر حداقل عماد با این کارش شوند داد واقعا دریا رو دوست داشته. مرسی رفیق❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    😍❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️