پارت صد و یک :
***
نور نارنجی رنگ خورشید، در واپسین ساعات روز بر تن باغ میتابید. نهال، با نگاهی مات و گریان روی بلوک شکستهای نشستهبود و به علفهای هرز زیر پایش نگاه میکرد. سکوت بینشان دقایقی بود که شکسته نمیشد و برخلاف تصورش، عماد هیچ حرفی نمیزد.
دختر آرام به آریا نگریست. به چشمان آبی و تهی از احساسش که هرگز راز غرق کردن جسد خواهرش را فاش نکردهبود. بغض و کینهاش از او آن قدری بود که نتÙ

لطفا صبر کنید...

م
1لعنت بهت هم خودشو راحت کرد هم باز داستان درست کرد برای اینا از به درک رفتنش