پارت صد و ده :

هیراد مضطرب لیوان آب را کنار گذاشت و تن مادرش را در آغوش کشید. با چشمانی مغموم به موهای خاکستری زن نگاه کرد و آرام گفت:
- دیگه همه چیز تموم شد مامان! هیچ اتفاقی برای عماد نمی‌افته!
بعد از او فاصله گرفت و حرفش را ادامه داد:
- مطمئن باش که اون، اون جا حالش بهتره؛ شاید با مهاجرتش بتونه زندگی از دست‌رفته‌اش رو نجات بده!
پریچهر با بغض سر تکان داد و امیدوار لب زد:
- امیدوارم که ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    1

    بیچاره جانا ، خیلی برایش سخته که دیگه عماد نزدیکش نیست ، مرسی رفیق عالی❤️

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    جانا چقد عاشق بوده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️