پارت صد و هشتم :

جواد دستانش را روی میز گذاشت و رو به نهال لب گشود:
- باید این رو باور کنی که زجر کشیدن تو برای هیچ کدوم از اون آدم‌ها اهمیتی نداره... می‌خوای چی رو ثابت کنی؟ این که دریا به ناحق کشته شده؟ اون هم به کسانی که همه چیز رو به خطای اون دختر ربط میدن؟
هیراد با جدیت به صندلی تکیه داد و با صدایی خونسرد گفت:
- آدم‌ها، قصه‌ی تو رو هر طور که خودشون بخوان قضاوت می‌کنند... و تو هیچ اختیاری برای Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    1

    عشق بین نهال و هیراد رو دوست دارم ، توروخدا به برسونشون ، مرسی رفیق❤️

    ۱ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    🥲♥️

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    خسته نباشی نویسنده عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهتون🤍🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️