پارت صد و شانزده :
***
زمزمهای از صدای آرام قرآن در خانه طنینی سوزناک میانداخت و پارچههای سیاه دیوارهای حیاط سرد و غمگرفته را عزادار کردهبود.
بوی آرد حلوایی که غزال مشغول پختنش بود، در فضا میپیچید و گلاب، مریض و بیحوصله، روی زمین نشسته و ماتمزده به پشتی کنج دیوار تکیهدادهبود.
چشمانش جز قاب عکسی از آریا و دریا چیزی را نمیدید. اشکی باوفا سوک چشمش نشستهبود و دیگر فرو نمیریخت. Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
دلارام
1چقدر درد داره اینکه پرپر شدن هر دوتا بچتو که به خون و دل با جونت بزرگشون کردی رو ببینی ، بچه هایی که بخاطرشون حاضری جونتو بدی ، امیدوارم غم از دست دادن هیچ فرزندی به دل پدر مادر ها نشینه و همچنین هیچ بچه ای پدر مادرشو از دست نده و یتیم نشه🥺🥲. مرسی بابت این پارت رفیق ❤️ قلمت رو خیلی دوست دارم🌹
۱ سال پیش
سنا فرخی | نویسنده رمان
دقیقا🥲 ممنون از کامنتت و همراهی همیشگیت عزیزم🤍
۱ سال پیشاکرم بانو
4خدا داغ هیچ بچه ای رو رو دل پدر مادرش نذاره😔😔😔
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1حق داره بیچاره داغی که دیدن قابل تحمل نیست،خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه،بیچارها اگه واقعیت مرگشونم بدونن دیگه دووم نمیارن 🥺😭😭