پارت صد و سوم :
در سکوت سوار ماشین هیراد شد و با لرزی عجیب، دستانش را حصار سینه نمود. از شیشهی بخار گرفتهی کنارش، به درختان کم پشت پاییز نگاه کرد و با حالی زار و مغموم، سر به پشتی تکیه داد.
هیراد سوار ماشین شد و حرکت کرد. پس از لحظهای سکوت، سر به سمت نهال کج کرد و لب گشود:
- نمیخوای حرفی بزنی؟
دختر یک دستش را به گونه چسباند و با بغض نجوا کرد:
- آریا...
دوباره حرفهای عماد در گوشش پیچیØ
لطفا صبر کنید...
