پارت صد و هفده :

فرخ حالا با قامتی تکیده همان جا مقابل قاب عکس نشسته‌بود و بی‌هیچ حرفی متفکر سر تکان می‌داد. این روزها حتی فرصتی برای عزاداری هم نداشت؛ تنها کنار گلاب می‌نشست و به حال دگرگونش نگاه می‌کرد. به پیری که یک‌شبه به سراغشان آمد و مانند آفتی تمام وجودشان را در بر گرفت.
غزال با چشمانی لبالب اشک، روی زمین نشست و خطاب به فرخ لب زد:
- حال خاله خیلی بده!
بعد دستی به زانویش کشید و به نقطه‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    1

    واقعا این پدر مادر رنج و درد زیادی رو تحمل کردن ، امیدوارم نهال قبول کنه و داستان رو بگه و از طرف دیگه دردسری براش نداشته باشه... مرسی رفیق منتظر ادامه داستان جذابت هستم🌹❤️

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    منم فک میکنم پدرومادر دریا بایدبرن،اخه خیلی سخته هرجایی روکه نگاه کنی خاطرات بچه هاتو ببینی...

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    عالی بانو بیچاره فرخ و زنش چ زندگی خاموشی دارن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️