پارت صد و هفده :
فرخ حالا با قامتی تکیده همان جا مقابل قاب عکس نشستهبود و بیهیچ حرفی متفکر سر تکان میداد. این روزها حتی فرصتی برای عزاداری هم نداشت؛ تنها کنار گلاب مینشست و به حال دگرگونش نگاه میکرد. به پیری که یکشبه به سراغشان آمد و مانند آفتی تمام وجودشان را در بر گرفت.
غزال با چشمانی لبالب اشک، روی زمین نشست و خطاب به فرخ لب زد:
- حال خاله خیلی بده!
بعد دستی به زانویش کشید و به نقطه
لطفا صبر کنید...

دلارام
1واقعا این پدر مادر رنج و درد زیادی رو تحمل کردن ، امیدوارم نهال قبول کنه و داستان رو بگه و از طرف دیگه دردسری براش نداشته باشه... مرسی رفیق منتظر ادامه داستان جذابت هستم🌹❤️