پارت شصت و هفتم :

نگاه سنگین یک سری از اقوام را روی خودم حس می کنم و سعی می کنم زیاد با طاها حرف نزنم تا بیشتر از این توجهات را به سمت خودمان جلب نکنم.
اما نگاه خصمانه ی پریسا، زن دایی طاها را هیچ رقمه نمی شد، نادیده گرفت.
اما دخترش نازنین مثل دیدار قبلی مان خونگرم به استقبالم آمد و می توانم بگویم از تمام اقوام زن دایی زلیخا، تنها کسی که من را آدم حساب کرد، فقط نازنین بود.
اکثر جوان ها سعی دارند با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سما

    1

    بهترین رمان

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️