پارت هشتاد :

خانه را که مرتب کردم برای شام سیب زمینی و سوسیس سرخ کردم و در حالی که سوپ طاها را هم بار گذاشته بودم به هر دو غذا رسیدگی می کردم.
من اهل پا پس کشیدن نبودم، امروز در پارک گریه کرده بودم و اشک هایم تمام شده بودند و حالا آماده ی نبرد بودم و نمی خواستم هیچ گونه میدان را برای خانواده ی دایی هوشنگ، طاها خالی کنم.
شب زندایی تنها به خانه برمی گردد، چرا که دایی پیش طاها مانده بود، از آنجا که ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️