اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت شصت و پنجم :
حلقه ی گل را روی صندلی کناری می گذارم و آهی می کشم که امین نگاهم می کند.
من هم متعاقبا نگاهش می کنم.
ـ چیه امین؟
ـ من که چیزیم نیست، تو آه کشیدی.
ـ آهان، آره بابا حلقه ی گلم خیلی کوچیکه اصلا پشیمون شدم بدم بهش.
امین در حالی که آرنج هایش روی زانوهایش قرار دارد و انگشتانش را در هم قفل کرده است، می گوید:
ـ هر چی که از طرف تو باشه فرق می کنه، دیگران برای دیدن موقعیتش اومدن ول
لطفا صبر کنید...

سلمانی
0هووووم آفرین به طاها