پارت شصت و پنجم :

حلقه ی گل را روی صندلی کناری می گذارم و آهی می کشم که امین نگاهم می کند.
من هم متعاقبا نگاهش می کنم.
ـ چیه امین؟
ـ من که چیزیم نیست، تو آه کشیدی.
ـ آهان، آره بابا حلقه ی گلم خیلی کوچیکه اصلا پشیمون شدم بدم بهش.
امین در حالی که آرنج هایش روی زانوهایش قرار دارد و انگشتانش را در هم قفل کرده است، می گوید:
ـ هر چی که از طرف تو باشه فرق می کنه، دیگران برای دیدن موقعیتش اومدن ول

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلمانی

    0

    هووووم آفرین به طاها

    ۱۲ ماه پیش
  • سما

    1

    بهترین رمان

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️