پارت شصت و هشتم :

آن قدر محکم یکدیگر را در آغوش گرفته ایم که انگار می ترسیم بار آخر باشد و دیگر فرصت در آغوش گرفتن یکدیگر را نداشته باشیم.
بعد از اینکه از هم فاصله گرفتیم صورتش را میان دستانم می گیرم و با دقت به زخم های صورتش نگاه می کنم.
اولین زخم که چشمم می بیند، شکستگی بینی اش است.
سرم را جلو می برم و بوسه ای بر زخمش می زنم و بعد زخم کنار پیشانی اش را که طاها فاصله ی میانمان را به صفر می رساند ول

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    بدبخت و به زور خوابوند طاها 😁😂😂

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۷ ماه پیش
  • سما

    1

    بهترین رمان سال

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    2

    خیلی عاله

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون لیلا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️