اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و چهارم :
خم می شوم و مثل همیشه که زخم هایش را می بوسیدم، این بار پیشانی اش را بوسیدم، بلکه آرام بگیرد اما فایده ای نداشت، طاها دستش را از میان دستم بیرون کشید و پتو را روی سرش کشید و من از لرزش بدنش زیر پتو فهمیدم که در حال گریه کردن است و طاقت این حال و روز مرد جنگجوام را نداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
در راهرو روی صندلی نشسته ام و نگاهم به سرامیک های کف سالن است که لیوان یک بار مصرفی به سمتم گرفته
لطفا صبر کنید...
