پارت هفتاد و چهارم :

خم می شوم و مثل همیشه که زخم هایش را می بوسیدم، این بار پیشانی اش را بوسیدم، بلکه آرام بگیرد اما فایده ای نداشت، طاها دستش را از میان دستم بیرون کشید و پتو را روی سرش کشید و من از لرزش بدنش زیر پتو فهمیدم که در حال گریه کردن است و طاقت این حال و روز مرد جنگجوام را نداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
در راهرو روی صندلی نشسته ام و نگاهم به سرامیک های کف سالن است که لیوان یک بار مصرفی به سمتم گرفته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️