اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و هفتم :
حالا قضیه حسابی بودار شده بود. روی صندلی های داخل راهرو نشستیم و امین وقتی نگرانی من را دید، بشقاب غذایش را کنار گذاشت و دیگر غذایش را نخورد.
زمانی نگرانی ام بیشتر شد که نازنین گفت:
ـ معلوم نیست مامان و بابام چه نقشه ای توی سرشون دارن؟
با این حرفش نگرانی ام هزار برابر شد، حتما پدر و مادر خودش را بهتر می شناخت که در موردشان این گونه حرف می زد.
حالا امین هم اعتراف می کند که نظر
لطفا صبر کنید...

هانیه
0چقد خودخواه مغرور ن این دایی و زن دایی به زور میخوان دخترشونو قالب کنن به طاها