پارت هفتاد و هفتم :

حالا قضیه حسابی بودار شده بود. روی صندلی های داخل راهرو نشستیم و امین وقتی نگرانی من را دید، بشقاب غذایش را کنار گذاشت و دیگر غذایش را نخورد.
زمانی نگرانی ام بیشتر شد که نازنین گفت:
ـ معلوم نیست مامان و بابام چه نقشه ای توی سرشون دارن؟
با این حرفش نگرانی ام هزار برابر شد، حتما پدر و مادر خودش را بهتر می شناخت که در موردشان این گونه حرف می زد.
حالا امین هم اعتراف می کند که نظر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    چقد خودخواه مغرور ن این دایی و زن دایی به زور میخوان دخترشونو قالب کنن به طاها

    ۷ ماه پیش
  • حنانه

    3

    یعنی واس دختر خودشونم ارزش قائل نیستن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️