پارت هفتاد و دوم :

با دیدن امین به سرعتم می افزایم و صدایش می کنم و تا رسیدن به او چند باری پایم پیچ می خورد و نزدیک است روی زمین بیوفتم، امین که می بیند من حسابی دست و پایم را گم کرده ام به سمتم می آید.
بهم که می رسیم، هر دو حرفی نمی زنیم و فقط در چشمان هم خیره شده ایم، می خواهم سوالی بپرسم اما انگار از بدو تولد لال بوده ام که حالا زبانم به گفتن حرفی نمی چرخد.
امین دستی به صورتش می کشد و آرام و با ملاحظه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • درسا

    1

    عالی بود خیلی خوی بود بسیاز زیبا

    ۱ سال پیش
  • طیبه امینی

    3

    ♥️♥️

    ۲ سال پیش
  • طیبه امینی

    3

    روند داستان عالی پیش میره ممنون که پارت های زیادی میزارید

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️