لیست کلیه پارتهای رمان نیو : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 40
-
رمان نیو - پارت 21
نیم ساعت پیش از پنجره دیدم که همه رفتن و خونه ساکت شد.محل خاکسپاری دور بود و شب برنمیگشتن.میخواستم برگردم خونهی خودم ولی آرن تصمیم گرفته بود بمونه،پس منم باید میموندم. برای از یاد بردن درد کتاب میخوندم.کتابی که جان با ورود ناگهانیش باعث شد فراموشش کنم. توی بالشت فرو رفته بودم و کمکم داشت خ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 22
یک هفته از آخرین ملاقاتم با آرن میگذشت و همچنان جواب تماسهامو نمیداد. احساس بیانگیزگی میکردم.دنیا رنگ باخته بود و توی هالهی خاکستری گیر افتاده بودم.بدون هیچ هدفی فقط دراز میکشیدم و به در و دیوار نگاه میکردم.حتی از غذا خوردن هم لذت نمیبردم. کاکتوس شکارچی هم مثه من داشت میمُرد.زرد و خشک ش...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 23
از نگاه آرن کمکم مهمونها رفتن و خونه خلوت شد.آخرین مهمون،سروان اسکینی بود.اونقدر از دیدن بابا خوشحال بود که انگار نه انگار اومده مراسم هفت. بعد از رفتنش،بابا گفت: «با داداشت بیایین اتاقِ بالا.» و از پلهها بالا رفت. حتما میخواست راجعبه مامان حرف بزنه؛ این که من و نیو مقصر وضع فعلیش بودیم و...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 24
پیالهی شیر و ظرف عسل رو وسط دایرهی سنگی گذاشتم.گیس طلاییای که از آرایشگاه زنونه کش رفته بودم رو هم گره زدم و کنارشون قرار دادم.شمعها رو روشن و لامپ گلخونه رو خاموش کردم. مطمئن بودم همه چی زیر سر خودشه.با آرن قرارداد بسته بود تا گوریل خشن رو زنده کنه.دیگه مهم نبود اگه آرن زندگیشو به پری بخشید...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 25
سوار بر ماشین آقای لواسانی به طرف روستای جنزده میرفتیم. برای رفتن به دوست عزیزم جان زنگ زدم،هر چی نباشه سر پیدا کردن ماهان بهم مدیون بود.وقتی ازش خواستم فوری قبول کرد.خودشو رسوند و راه افتادیم. داشتیم به روستا نزدیک میشدیم که بارون گرفت. جان زیر لب گفت: «لعنتی،تازه ماشینو بردم کارواش!» گفتم: ...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 26
نیوارا با چشمای بسته سرشو روی صندوق گذاشته بود،انگار که صدایی از داخلش میشنید. گفتم: «مسخرهبازی درمیاری یا واقعا صدا میده؟» بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت: «یه طلسم خونی روشه.» «میتونم با ارّهی آهنبُر بازش کنم.» بیحوصله نگام کرد: «اگه به این آسونی بود خیلی وقت پیش حسابشو میرسیدن!» محض اطم...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 27
نیوارا: «در تمام زندگیم مفهوم نگرانی رو درک نکرده بودم،تا زمانی که با تو آشنا شدم!» خندیدم: «متأسفم که همچین حسی داری،ولی از طرفی تجربیات جدید کسب کردی.این نشونهی رشد شخصیه.» نیوارا: «آنتیکیترا که درست کار نکرد.چرا میخوای وارد شرطبندی بشی؟» «میخوام شانسمو واسه به دست آوردن ثروت تپلی که گفتی ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 28
از نگاه آرش یه نخ سیگار روشن کردم تا بلکم سرگرم شم.نمیتونستم جلوی خمیازه کشیدنمو بگیرم. ارشک با قیافهی خنثی: «چهطور میتونی هر پنج ثانیه یه بار خمیازه بکشی؟» خندیدم. عصبانی شد: «اگه انقد خستهای چرا نذاشتی آرن یا اسکینی بیاد؟» گفتم: «خسته نیستم.حوصلهم که سرمیره خمیازهها هجوم میارن.» به سا...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 29
از نگاه نیوارا خونهی نیو رو وجب به وجب گشتم،هیچ اثری از آنتیکیترا نبود! امکان نداشت اون شوسپک از موجود برتری مثل من باهوشتر باشه! قطعا عوضیتر بود ولی باهوشتر نه.حتما دستگاه رو یه جای دیگه قایم کرده بود. مجبور شدم به کلانتری برم.جایی که پلیسها برده بودنش.وقتی دستگیر شد دنبالش رفتم.در مورد ر...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 30
از نگاه آرن بعد از خبری که نیوارا آورد،آرش سوییچمو گرفت تا بره خونهی نیو.منم چون دلنگرون ماشینم بودم به اجبار همراهش رفتم. حسم بهم میگفت نیوارا دروغ گفته ولی آرش و بابا ولکن نبودن. مردک با سرعت بین ماشینها میروند و همهشون برامون بوق ممتد میکشیدن. یکآن نزدیک بود بکوبه به ماشبن جلویی که...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 31
از نگاه آرن یک شبانهروز از جراحی میگذشت و نیو هنوز به هوش نیومده بود.توی خونهش هم سرنخی پیدا نکردیم.تمام ماجرا مثل یه کلاف بیسر بود. طی اون بیست و چهار ساعت از بیمارستان بیرون نرفتم و بیدار بودم.فقط نیم ساعت،نشسته روی صندلی خوابیدم.سرم داشت میترکید. برای اینکه هوای تازه به کلهم بخوره از ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 32
بدنمو حس نمیکردم و سرم سنگین بود.صداهای نامفهوم میشنیدم که گیجم میکرد.حتی زورم نمیرسید چشمامو باز کنم...ولی بالأخره تونستم. توی جایی شبیه بیمارستان بودم.تخت،مانتیور و وسایل اطرافم مثل بیمارستان بود ولی دکور اتاق نه.کاغذ دیواری و لوستر بالای سرم خبر از این میداد که توی ملک شخصیام. کسی که به...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 33
تصمیم داشتم قبل از طلوع خورشید فرار کنم.یکی از گلولهها به عضلات شونهم خورده بود و اون یکی به بالای کمرم.شانس آوردم به ریه یا لگنم نخورده بود وگرنه حتی نمیتونستم راه برم،چه برسه به فرار. احساس ضعف میکردم و تب داشتم.در شرایطی نبودم که بجنگم و بِدوم.نقشهی اولیهم این بود که بیسروصدا دویست متر ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 34
از نگاه سمک (سه روز قبل از شلیک به نیو) چیزی به پایان شیفت نمونده بود.آخرین وظیفهم،ویزیت و گرفتن شرح حال از بیماری بود که با دلدرد شدید به بخش مراجعه کرده بود. جلوی تخت ایستادم: «فکر میکنم معاینهی لگنی لازمه.» بیمار که زنی جوون بود با شنیدن حرفم بغض کرد: «یعنی راه دیگهای نیست؟!» «با توجه ب...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 35
از نگاه سمک نور خورشید از بین شاخههای درهمِ درخت گردوی قدیمی رد میشد و لکههای روشن و تاریک روی زمین میپاشید.به خاطر بارون چند ساعت قبل،بوی برگهای خیس و خاک نرم باغ،هوا رو سنگین کرده بود. بین ردیف درختهای وسط باغ ایستادم؛ با سلاح آماده،اما بدن آروم و شُل.مثل کسی که هر لحظه قرار بود با دشمن ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 36
از نگاه سمک به خودم قول داده بودم هیچوقت به اون خونهی کذایی برنگردم،ولی نگرانی باعث شد قولمو بشکنم. میترسیدم بابا بلایی سر برمک آورده باشه،یا برعکس.هر چند جون اون احمقِ پیر برام مهم نبود ولی در اون صورت هم برمک به دردسر میافتاد. وقتی رسیدم،در پارکینگ باز بود.توی آپارتمان دوازده واحدی زندگی م...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 37
از نگاه سمک (دو روز قبل از شلیک به نیو) فضای ماشین پُر از دود سیگار جان شده بود.یه لحظه هم اَمون نمیداد.سیگارشو با سیگار روشن میکرد. شیشه رو پایین دادم تا دود بیرون بره. سریع هشدار داد: «نکن،تابلو میشیم!» «من باید ببینم بابام کِی از خونه میاد بیرون! با این دودی که راه انداختی دستمم به زور می...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 38
از نگاه سمک (یک روز قبل از شلیک به نیو) تصمیم گرفتم یه برادر خوب و قابل اتّکا باشم و آرزوی برمک رو برآورده کنم.برای به دست آوردن گنج خیلی ذوق داشت.نمیتونستم ناامیدش کنم. موضوع رو با جان و آرمان درمیون گذاشتم.توی پارک قرار گذاشتیم تا از همونجا راهی نقشبدشت بشیم. حوالی سه بعدازظهر بود.زودتر از...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 39
از نگاه سمک به جان سپرده بودم تو خونهی بهگام منتظرمون باشه.وقتی رسیدیم توی حیاط بود. پیاده شدم و سوییچ ماشین رو براش انداختم. روی هوا گرفتش و براندازمون کرد: «پس لشکر شکستخورده که میگن این شکلیه!» برمک کنارش وایساد: «خیلی تابلوییم؟» جان: «خیــــلی! چی شد؟ کتک متک خوردین؟» نشد توضیح بدیم چون ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نیو - پارت 40
از نگاه سمک (چهار ساعت قبل از شلیک به نیو) همینطور که زخم سر جان رو تمیز میکردم گفتم: «باورم نمیشه...» جان: «زخمش ناجوره؟» «نه.باورم نمیشه تو از آرمان شجاعتری! حتی تونستی با جنها روبهرو بشی و عاقل برگردی! پس چرا خودزنی میکردی میگفتی ترسویی؟» جان: «واقعیت از ترس ریده بودم.اما همهش قیافه...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
- 1
- 2
