دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ماجراجویی نیو Niv اثر شادی احمدی (sober)

رمان نیو

  • به قلم sober
  • 22 پارت
  • در حال نگارش
  • زبان فارسی
  • 55.9K 👁
  • 367 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ماجراجویی نیو

همه اونو به عنوان یه پسر خوب و باهوش می‌شناسن.ولی پشت اون نقاب،یه پسر بد قایم شده.نیو پسریه که راحت دروغ می‌گه.به هیچ‌کس اعتماد نداره.رفاقت رو بی‌ارزش می‌دونه و همه براش ابزارن،همه جز برادرش؛برادری که دلیل سقوط نکردنش به ورطه‌ی خلافه.نیو استادِ پول درآوردن از راه‌های عجیبه.تا جایی که برای رسیدن به ثروت بی‌نهایت،پای یه نیروی ماورائی رو به زندگیش باز می‌کنه.غافل از این‌که بعضی نیروها رو نمی‌شه کنترل کرد.با ورود این نیرو،نقاب از چهره‌ی نزدیکترین آدم زندگیش کنار می‌ره.برادری که فکر می‌کرد آخرین نقطه‌ی اتکاست به بزرگترین زخم زندگیش تبدیل می‌شه.گذشته‌ای که فکر می‌کرد برای همیشه دفن شده برمی‌گرده.رازها یکی‌یکی فاش می‌شن و نیو درحالی‌که دنیاش فرومی‌ریزه،به جای پذیرش حقیقت،به تاریکی پناه می‌بره.

پارت اول

«آنچه می‌بینید واقعی نیست و آنچه نمی‌بینید شما را خواهد کشت.» این جمله با قرار دادن حاشیه‌ی کتاب در کنار آینه خوانا شد.
ناگهان جان وارد خونه شد و اسم‌مو صدا زد.جلو اومد.
نشست روی زانوهاش و وحشت‌زده گفت: «بدبخت شدم...ماهان رو دزدیدن!»
کتاب رو کنار انداختم: «همون پسری که راننده‌شی؟»
جان: «آره.»
دستشو گرفتم تا بلند شه: «به پلیس خبر دادی؟»
جان: «آره.فوری به باباش خبر دادم،اونم به پلیس گفت.آدم‌رباها به بابای ماهان زنگ زدن و پونصدتا سکه خواستن.»
بی‌خیال گفتم: «خب جای نگرانی نیست.اونا پیداش می‌کنن.»
جان: «نه نه،هیچی درست پیش نرفت! پلیس گفت واسه ردیابی سیم‌کارت رباینده‌ها باید منتظر دستور قضایی بمونه.این وسط بابای ماهان هم نتونست طاقت بیاره،سکه‌ها رو واسه‌شون برد.ازش خواسته بودن ساک رو توی یه گودال بندازه.اونم این کارو کرد اما گودال به یه قنات قدیمی وصل بود،اونا هم از پایین ساک رو برداشتن و فرار.چند تا مأمورم توی صحنه بود ولی نتونستن بگیرنشون.»
کمی فکر کردم: «اونا به چیزی که می‌خواستن رسیدن پس جون پسره دیگه ارزش نداره.احتمالا تا حالا کشتنش»
زد زیر گریه: «همه‌ش تقصیر منه...ولی اون عوضیا به لاستیکم شلیک کردن،اصلا نتونستم تعقیب‌شون کنم!»
حرف‌هاش بوی تبرئه کردن خودشو می‌داد.
برای این که حس بهتری پیدا کنه گفتم: «همه‌ش که نه ولی سی درصد تقصیر توئه.»
بغلم کرد: «چرا،همه‌ش تقصیر منه.»
«حالا که اصرار می‌کنی باشه.»
با چشمای امیدوار نگام کرد: «تو می‌تونی کمکم کنی؟»
«در چه موردی؟»
جان: «پیدا کردن ماهان! شاید هنوز زنده باشه و بتونیم نجاتش بدیم!»
هیچ دلم نمی‌خواست درگیر همچین دردسری بشم.
گفتم: «به نظرم بذارش به عهده‌ی پلیس.اونا می‌دونن چی کار کنن.»
گفت: «بابای ماهان خیلی پولداره! اگه پسرشو نجات بدی هر چی بخوای بهت می‌ده.»
یه دلیل محکم واسه کمک بهم داد.
گفتم: «پس بریم نجاتش بدیم.»
جان: «می‌دونستم می‌تونم روت حساب کنم! عاشقتم.»
به پشتش زدم: «ممنون،منم همین‌طور.»
جان: «البته نه واقعا! عشق سمبولیک و اینا.»
بیش از یک ساعت طول کشید تا به خونه‌ی ماهان برسیم.خونه‌شون توی لواسان بود.
جان زنگ زد اما در باز بود.
گفت: «پلیس هنوز این‌جاست.»
به دوربین بالای در اشاره کردم: «اون کار می‌کنه؟»
جان: «آره،اتفاقا اون صحنه‌ی لعنتی رو هم ثبت کرده.»
«این که خیلی خوبه!»
جان: «ماشین‌شون یه پراید سفید بود که هر ده متر یکیشو می‌بینی.پلاکشم با گِل پوشونده بودن.»
وارد حیاط شدیم.دو نفر نزدیک ساختمون مشغول صحبت بودن.داشتن درباره‌ی شک‌شون به جان حرف می‌زدن اما فقط من حرف‌هاشونو می‌شنیدم.
جان: «اونی که موهاش سفیده لواسانیه،بابای ماهان.داره با مأمور آگاهی حرف می‌زنه.»
صدای پلیسه آشنا می‌زد.
گفتم: «اشکال نداره بی‌اجازه وارد شدیم؟»
جان: «نه،چون توی حیاطن مشکلی نیست.»
به جز جاده‌ی سنگ‌فرشی که به ساختمون اصلی می‌رسید،تمام حیاط چمن‌کاری بود.فقط درخت‌های کاج سبز بودن و بقیه تازه داشتن جوونه می‌زدن.به خاطر بارندگی چند ساعت قبل،بوی نمِ خاک و چمن تازه هوا رو پُر کرده بود.
به ساختمون رسیدیم.لواسانی با دیدن من پرسید: «این کیه؟»
جان: «این بهترین دوستمه،می‌خواد کمکمون کنه.»
مأمور پلیس اسکینی بود.با دیدنم اخم کرد: «لطفا دوباره بی‌گدار به آب نزنید! با کاری که کردین شانس زیادی واسه پیدا کردن پسرتون نداریم چون دلیلی نداره دوباره زنگ بزنن.فقط می‌تونیم مکان آخرین تماس‌شونو شناسایی کنیم و جستجو رو از همون‌جا ادامه بدیم.»
خطاب به جان گفت: «لطفا از شهر خارج نشو،سرخود هم کاری نکن وگرنه مجبور می‌شم دستگیرت کنم!»
جان با سر جواب مثبت داد.
اسکینی با پدر ماهان خدافظی کرد و به سمت من اومد.دستمو گرفت و از بقیه دور شدیم.
گفت: «مگه قرار نشد دیگه تو کار پلیس دخالت نکنی؟»
«چرا ولی الان اومدم رفیق‌مو دلداری بدم.»
اسکینی: «این پسره رفیق‌ته؟ چند وقته می‌شناسیش؟»
«پونزده روز.»
با قیافه‌ی خنثی گفت: «مسخره کردی؟»
«نه.»
اسکینی: «اون‌وقت این دوستی صمیمانه چه‌طور شکل گرفت؟»
«کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که جان سوارم کرد.»
چشماشو روی هم فشار داد و پیشونی‌شو لمس کرد.بعد نفس عمیقی کشید: «کاری ندارم واسه چی اومدی.اگه به هر دلیلی توی این پرونده دخالت کنی،می‌فرستمت جایی که داداشتم پیدات نکنه! فهمیدی؟»
با سر تأیید کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نیو

sober : دیروز

آماده‌م که پارت هدیه بذارم،اما باید لایک‌ها رو به ۴۰۰ برسونید ⁦¯⁠⁠_⁠ಠ⁠_⁠ಠ⁠_⁠/⁠¯⁩

نظرات رمان نیو
  • مبینا

    در پارت 100

    سلام کی میتونم اطلاعات واریز رو بفرستم تا رمان واسم باز بشه ؟ پرداخت کردم ولی نمیشه ب قسمت پشتیبانی فرستاد نمیدونم نوشته سایت ب جای دیگه ای منتقل میشه یا همچین چیزی

    ۸ ساعت پیش
  • یوریک

    1

    نظرتون چیه رمانو لایک کنید؟

    ۲۴ ساعت پیش
  • کتک زنِ آیدین

    در پارت 210

    دلم واسه نیو میسوزه بااینکه خیلی پدرصوخته و بیرحم و موذیه ولی دوسش دارم😞

    دیروز
  • در احاطه‌ی میمونک‌ها

    0

    خواستم بگم تو ژانر جنایی و پلیسی هم مثل ترسناک فوق العاده هستی. هیچکسان سه و نامقدس از مورد علاقه هامن. امیدوارم بعد از این کتاب کلی کتاب جدید بنویسی. خسته نباشی خوشگل خانم😍😍😍❤️❤️❤️

    دیروز
  • در احاطه‌ی میمونک‌ها

    در پارت 211

    چه پارت حق و خفنی بود. بسی لذت بردیم. داستانت فوق العاده است. قلم زیبات بی نظیره و داستان پردازی و شخصیت پردازی همشون درجه یک. تو نویسنده ی عالی ای هستی. راستی باعث افتخاره از اسم مستعارم خوشت اومده. خیلی ذوق کردم🥺🥺🥺😍😍😍 یه سوال. توی بله کماکان فعالیت می کنی یا مهاجرت می کنی ***؟

    دیروز
  • در احاطه‌ی میمونک‌ها

    در پارت 200

    نیو کشته شدنش اصلا براش مهم نیست. مهم اینه که قاتلش ادم ضایعی نباشه. خدایااا بچم😂😂 باورم نمیشه حقیقت رو به ارش گفت. بیچاره میشه که. حتما ارن چون نیو باباشونو کشته باهاش بده🤔🤔 از تک تک شخصیتا خوشم میاد.

    دیروز
  • دامونِ کلفت

    در پارت 212

    اینکه داداشش آرش رو بیشتر از آرن دوست داشته یاد این افتادم بابای داروینم ایرج رو به داروین ترجیح داده بود اونو دوست داشت 🥲

    ۲ روز پیش
  • پوتین پاپیون صورتی🎀

    در پارت 210

    قلبمو با این یاداوری به درد آوردی دامون کلفت😔🤚🏻

    دیروز
  • درنا

    در پارت 210

    خیلی جذاب بود... نیو هم آخر سر تو دام آرن افتاد. احساس می کنم الان آرن مثل چاک تو بهتره به ساول زنگ بزنی، می افته دنبال نیو تا بندازدش زندان... هرچند این همه سال می تونست ولی نمی دونم چرا اینجا جاییه که از هم جدا می شن.😂

    ۲ روز پیش
  • درنا

    در پارت 210

    و راز آرن که باعث جداییشون می شه کشف می شه.

    ۲ روز پیش
  • زن حاجی

    در پارت 202

    وای نقره خیلی خوبه، سرماخوردگی مردا رو خوب گفت یاد بعضیا افتادم🤣🤣🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • مامی پسند

    در پارت 200

    نههههههه😂😂😔😔😔

    ۳ روز پیش
  • sober | نویسنده رمان

    😂❤️

    ۲ روز پیش
  • دامونِ کلفت

    در پارت 200

    دقیقا منم تا خوندم🤭😂😂

    ۲ روز پیش
  • دامونِ کلفت

    در پارت 200

    اِی گوش بریده دُمتم بریده 🤭😂

    ۲ روز پیش
  • دامونِ کلفت

    در پارت 210

    نیویِ بیچاره عجب سیاست دارکی آرن زد 🥺

    ۲ روز پیش
  • کبری

    در پارت 211

    شادی عزیزم داستانت حرف نداره ❤❤❤❤🙂🙂

    ۲ روز پیش
  • پوتین پاپیون صورتی🎀

    در پارت 212

    چه عشق برادرانه ای، قلبم رقیق شد ترومای مشترک، قتل مشترک، اوف🤌🏻💞

    ۲ روز پیش
  • ماشین فقط سمند سورن

    در پارت 200

    خیلی دوس دارم بدونم روح نگهبان رضا کیه🥲وااییی نقره خیلی باحاله خوشم میاد ازش😔🎀

    ۳ روز پیش
  • sober | نویسنده رمان

    احتمالا آلبر کامو 😄

    ۲ روز پیش
  • پوتین پاپیون صورتی🎀

    در پارت 201

    روح نگهبان❌ آلبر کامو✔

    ۲ روز پیش
  • پوتین پاپیون صورتی🎀

    در پارت 200

    من اگه جای رضا بودم بهم برمیخورد، داداش تو روح نگهبان منی یا این؟

    ۲ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟