دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ماجراجویی نیو Niv اثر شادی احمدی (sober)

رمان نیو

  • به قلم sober
  • 48 پارت
  • تمام شده
  • زبان فارسی
  • 87.4K 👁
  • 582 ❤️
  • 2.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

همه اونو به عنوان یه پسر خوب و باهوش می‌شناسن.ولی پشت اون نقاب،یه پسر بد قایم شده.نیو پسریه که راحت دروغ می‌گه.به هیچ‌کس اعتماد نداره.رفاقت رو بی‌ارزش می‌دونه و همه براش ابزارن،همه جز برادرش؛برادری که دلیل سقوط نکردنش به ورطه‌ی خلافه.نیو استادِ پول درآوردن از راه‌های عجیبه.تا جایی که برای رسیدن به ثروت بی‌نهایت،پای یه نیروی ماورائی رو به زندگیش باز می‌کنه.غافل از این‌که بعضی نیروها رو نمی‌شه کنترل کرد.با ورود این نیرو،نقاب از چهره‌ی نزدیکترین آدم زندگیش کنار می‌ره.برادری که فکر می‌کرد آخرین نقطه‌ی اتکاست به بزرگترین زخم زندگیش تبدیل می‌شه.گذشته‌ای که فکر می‌کرد برای همیشه دفن شده برمی‌گرده.رازها یکی‌یکی فاش می‌شن و نیو درحالی‌که دنیاش فرومی‌ریزه،به جای پذیرش حقیقت،به تاریکی پناه می‌بره.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

«آنچه می‌بینید واقعی نیست و آنچه نمی‌بینید شما را خواهد کشت.» این جمله با قرار دادن حاشیه‌ی کتاب در کنار آینه خوانا شد.
ناگهان جان وارد خونه شد و اسم‌مو صدا زد.جلو اومد.
نشست روی زانوهاش و وحشت‌زده گفت: «بدبخت شدم...ماهان رو دزدیدن!»
کتاب رو کنار انداختم: «همون پسری که راننده‌شی؟»
جان: «آره.»
دستشو گرفتم تا بلند شه: «به پلیس خبر دادی؟»
جان: «آره.فوری به باباش خبر دادم،اونم به پلیس گفت.آدم‌رباها به بابای ماهان زنگ زدن و پونصدتا سکه خواستن.»
بی‌خیال گفتم: «خب جای نگرانی نیست.اونا پیداش می‌کنن.»
جان: «نه نه،هیچی درست پیش نرفت! پلیس گفت واسه ردیابی سیم‌کارت رباینده‌ها باید منتظر دستور قضایی بمونه.این وسط بابای ماهان هم نتونست طاقت بیاره،سکه‌ها رو واسه‌شون برد.ازش خواسته بودن ساک رو توی یه گودال بندازه.اونم این کارو کرد اما گودال به یه قنات قدیمی وصل بود،اونا هم از پایین ساک رو برداشتن و فرار.چند تا مأمورم توی صحنه بود ولی نتونستن بگیرنشون.»
کمی فکر کردم: «اونا به چیزی که می‌خواستن رسیدن پس جون پسره دیگه ارزش نداره.احتمالا تا حالا کشتنش»
زد زیر گریه: «همه‌ش تقصیر منه...ولی اون عوضیا به لاستیکم شلیک کردن،اصلا نتونستم تعقیب‌شون کنم!»
حرف‌هاش بوی تبرئه کردن خودشو می‌داد.
برای این که حس بهتری پیدا کنه گفتم: «همه‌ش که نه ولی سی درصد تقصیر توئه.»
بغلم کرد: «چرا،همه‌ش تقصیر منه.»
«حالا که اصرار می‌کنی باشه.»
با چشمای امیدوار نگام کرد: «تو می‌تونی کمکم کنی؟»
«در چه موردی؟»
جان: «پیدا کردن ماهان! شاید هنوز زنده باشه و بتونیم نجاتش بدیم!»
هیچ دلم نمی‌خواست درگیر همچین دردسری بشم.
گفتم: «به نظرم بذارش به عهده‌ی پلیس.اونا می‌دونن چی کار کنن.»
گفت: «بابای ماهان خیلی پولداره! اگه پسرشو نجات بدی هر چی بخوای بهت می‌ده.»
یه دلیل محکم واسه کمک بهم داد.
گفتم: «پس بریم نجاتش بدیم.»
جان: «می‌دونستم می‌تونم روت حساب کنم! عاشقتم.»
به پشتش زدم: «ممنون،منم همین‌طور.»
جان: «البته نه واقعا! عشق سمبولیک و اینا.»
بیش از یک ساعت طول کشید تا به خونه‌ی ماهان برسیم.خونه‌شون توی لواسان بود.
جان زنگ زد اما در باز بود.
گفت: «پلیس هنوز این‌جاست.»
به دوربین بالای در اشاره کردم: «اون کار می‌کنه؟»
جان: «آره،اتفاقا اون صحنه‌ی لعنتی رو هم ثبت کرده.»
«این که خیلی خوبه!»
جان: «ماشین‌شون یه پراید سفید بود که هر ده متر یکیشو می‌بینی.پلاکشم با گِل پوشونده بودن.»
وارد حیاط شدیم.دو نفر نزدیک ساختمون مشغول صحبت بودن.داشتن درباره‌ی شک‌شون به جان حرف می‌زدن اما فقط من حرف‌هاشونو می‌شنیدم.
جان: «اونی که موهاش سفیده لواسانیه،بابای ماهان.داره با مأمور آگاهی حرف می‌زنه.»
صدای پلیسه آشنا می‌زد.
گفتم: «اشکال نداره بی‌اجازه وارد شدیم؟»
جان: «نه،چون توی حیاطن مشکلی نیست.»
به جز جاده‌ی سنگ‌فرشی که به ساختمون اصلی می‌رسید،تمام حیاط چمن‌کاری بود.فقط درخت‌های کاج سبز بودن و بقیه تازه داشتن جوونه می‌زدن.به خاطر بارندگی چند ساعت قبل،بوی نمِ خاک و چمن تازه هوا رو پُر کرده بود.
به ساختمون رسیدیم.لواسانی با دیدن من پرسید: «این کیه؟»
جان: «این بهترین دوستمه،می‌خواد کمکمون کنه.»
مأمور پلیس اسکینی بود.با دیدنم اخم کرد: «لطفا دوباره بی‌گدار به آب نزنید! با کاری که کردین شانس زیادی واسه پیدا کردن پسرتون نداریم چون دلیلی نداره دوباره زنگ بزنن.فقط می‌تونیم مکان آخرین تماس‌شونو شناسایی کنیم و جستجو رو از همون‌جا ادامه بدیم.»
خطاب به جان گفت: «لطفا از شهر خارج نشو،سرخود هم کاری نکن وگرنه مجبور می‌شم دستگیرت کنم!»
جان با سر جواب مثبت داد.
اسکینی با پدر ماهان خدافظی کرد و به سمت من اومد.دستمو گرفت و از بقیه دور شدیم.
گفت: «مگه قرار نشد دیگه تو کار پلیس دخالت نکنی؟»
«چرا ولی الان اومدم رفیق‌مو دلداری بدم.»
اسکینی: «این پسره رفیق‌ته؟ چند وقته می‌شناسیش؟»
«پونزده روز.»
با قیافه‌ی خنثی گفت: «مسخره کردی؟»
«نه.»
اسکینی: «اون‌وقت این دوستی صمیمانه چه‌طور شکل گرفت؟»
«کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که جان سوارم کرد.»
چشماشو روی هم فشار داد و پیشونی‌شو لمس کرد.بعد نفس عمیقی کشید: «کاری ندارم واسه چی اومدی.اگه به هر دلیلی توی این پرونده دخالت کنی،می‌فرستمت جایی که داداشتم پیدات نکنه! فهمیدی؟»
با سر تأیید کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 607 رای
5 ★
89%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نیو

  • Raha

    در پارت 430

    دوست دادم سمک برنده مبارزه بشه😏تا اونم ضرب دست سمک رو بچشه😂😂

    ۷ روز پیش
  • Raha

    در پارت 421

    اصلا نمیتونم انتخاب کنم چون هر دو زاویه ی روایت رو دوست داشتم

    ۷ روز پیش
  • من هر دوشونو دوست

    در پارت 420

    هر دو رو دوست داشتم

    ۱ هفته پیش
  • Raha

    در پارت 280

    فکرمیکردم فقط منم که عجیبم و حوصله ام سر میره خمیازه هام شروع میشه😂😂

    ۱ هفته پیش
  • گردنبند آرن

    در پارت 481

    دلم براشون تنگ میشه، همشون💗مرسی نشاط عزیزم فاق العاده بودی و هستی 🫂💋

    ۱ هفته پیش
  • گردنبند آرن

    در پارت 20

    سلام نشاط 💚💚

    ۱ هفته پیش
  • زن قاموس بن سهی اصل

    در پارت 480

    پایان باز؟؟ او ما گااد اکچولیی؟؟😍😍 من میرم اورتینک کنمم خدانگهداارر

    ۱ هفته پیش
  • رها

    در پارت 481

    یعنی واقعا تموم شد شوخی میکنی فصل دوم نداره من فصل دوم میخامم

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    بله تموم شد 😇❤️ نه فصل دوم نداره.

    ۱ هفته پیش
  • رها

    در پارت 480

    اما پتانسیل فصل دوم رو داره

    ۱ هفته پیش
  • Samin

    در پارت 481

    وای خیلی خوب بود تروخدا ادامه بده این حق من نیست که تا اینجا بدونم😭😭

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    🥲❤️

    ۱ هفته پیش
  • یلدا

    در پارت 481

    مرسی که بچم نیو و نجات دادی و چقددر از ایده اخر نیو خوشم اومد قطعا خیلی خفن میشه*-*

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    😘

    ۱ هفته پیش
  • یلدا

    در پارت 481

    نشاط بانو عالیی بودد

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون ❤️

    ۱ هفته پیش
  • همزاد نیو

    1

    میشه رمان های نشاطو به جای داستان شب برای بچه های فامیل خوند به نظرم زهر ترگ کردنشون لذت داره 😁

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۱ هفته پیش
  • دختر ابلیس زن نیو

    در پارت 485

    عاشقش شدم منتظرم برای فصل دومش دمت گرمم

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    لطف داری❤️ این فصل اول و آخرش بود

    ۱ هفته پیش
  • Atefe

    در پارت 482

    خیلیی خفنن بوودد ممننوونمم ازت خواهش میکنم جلد بعد داشته باشه خیلیی جالب میشهه😍😍

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون ❤️

    ۱ هفته پیش
  • مجهول

    0

    نویسنده جان من تازه میخوام رمانتو بخونم ولی ای کاش وی آی پی نبود به همین خاطر نمی تونم بخونمش . عاشق هیچکسانم و هر سال می خونمش🙃 مرسی بابت رمان های خوبت

    ۴ هفته پیش
  • sober | نویسنده رمان

    متاسفم که نمی‌تونی بخونیش❤️

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️