دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ماجراجویی نیو Niv اثر شادی احمدی (sober)

رمان نیو

  • به قلم sober
  • 34 پارت
  • در حال نگارش
  • زبان فارسی
  • 72.9K 👁
  • 511 ❤️
  • 1.9K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ماجراجویی نیو

همه اونو به عنوان یه پسر خوب و باهوش می‌شناسن.ولی پشت اون نقاب،یه پسر بد قایم شده.نیو پسریه که راحت دروغ می‌گه.به هیچ‌کس اعتماد نداره.رفاقت رو بی‌ارزش می‌دونه و همه براش ابزارن،همه جز برادرش؛برادری که دلیل سقوط نکردنش به ورطه‌ی خلافه.نیو استادِ پول درآوردن از راه‌های عجیبه.تا جایی که برای رسیدن به ثروت بی‌نهایت،پای یه نیروی ماورائی رو به زندگیش باز می‌کنه.غافل از این‌که بعضی نیروها رو نمی‌شه کنترل کرد.با ورود این نیرو،نقاب از چهره‌ی نزدیکترین آدم زندگیش کنار می‌ره.برادری که فکر می‌کرد آخرین نقطه‌ی اتکاست به بزرگترین زخم زندگیش تبدیل می‌شه.گذشته‌ای که فکر می‌کرد برای همیشه دفن شده برمی‌گرده.رازها یکی‌یکی فاش می‌شن و نیو درحالی‌که دنیاش فرومی‌ریزه،به جای پذیرش حقیقت،به تاریکی پناه می‌بره.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

«آنچه می‌بینید واقعی نیست و آنچه نمی‌بینید شما را خواهد کشت.» این جمله با قرار دادن حاشیه‌ی کتاب در کنار آینه خوانا شد.
ناگهان جان وارد خونه شد و اسم‌مو صدا زد.جلو اومد.
نشست روی زانوهاش و وحشت‌زده گفت: «بدبخت شدم...ماهان رو دزدیدن!»
کتاب رو کنار انداختم: «همون پسری که راننده‌شی؟»
جان: «آره.»
دستشو گرفتم تا بلند شه: «به پلیس خبر دادی؟»
جان: «آره.فوری به باباش خبر دادم،اونم به پلیس گفت.آدم‌رباها به بابای ماهان زنگ زدن و پونصدتا سکه خواستن.»
بی‌خیال گفتم: «خب جای نگرانی نیست.اونا پیداش می‌کنن.»
جان: «نه نه،هیچی درست پیش نرفت! پلیس گفت واسه ردیابی سیم‌کارت رباینده‌ها باید منتظر دستور قضایی بمونه.این وسط بابای ماهان هم نتونست طاقت بیاره،سکه‌ها رو واسه‌شون برد.ازش خواسته بودن ساک رو توی یه گودال بندازه.اونم این کارو کرد اما گودال به یه قنات قدیمی وصل بود،اونا هم از پایین ساک رو برداشتن و فرار.چند تا مأمورم توی صحنه بود ولی نتونستن بگیرنشون.»
کمی فکر کردم: «اونا به چیزی که می‌خواستن رسیدن پس جون پسره دیگه ارزش نداره.احتمالا تا حالا کشتنش»
زد زیر گریه: «همه‌ش تقصیر منه...ولی اون عوضیا به لاستیکم شلیک کردن،اصلا نتونستم تعقیب‌شون کنم!»
حرف‌هاش بوی تبرئه کردن خودشو می‌داد.
برای این که حس بهتری پیدا کنه گفتم: «همه‌ش که نه ولی سی درصد تقصیر توئه.»
بغلم کرد: «چرا،همه‌ش تقصیر منه.»
«حالا که اصرار می‌کنی باشه.»
با چشمای امیدوار نگام کرد: «تو می‌تونی کمکم کنی؟»
«در چه موردی؟»
جان: «پیدا کردن ماهان! شاید هنوز زنده باشه و بتونیم نجاتش بدیم!»
هیچ دلم نمی‌خواست درگیر همچین دردسری بشم.
گفتم: «به نظرم بذارش به عهده‌ی پلیس.اونا می‌دونن چی کار کنن.»
گفت: «بابای ماهان خیلی پولداره! اگه پسرشو نجات بدی هر چی بخوای بهت می‌ده.»
یه دلیل محکم واسه کمک بهم داد.
گفتم: «پس بریم نجاتش بدیم.»
جان: «می‌دونستم می‌تونم روت حساب کنم! عاشقتم.»
به پشتش زدم: «ممنون،منم همین‌طور.»
جان: «البته نه واقعا! عشق سمبولیک و اینا.»
بیش از یک ساعت طول کشید تا به خونه‌ی ماهان برسیم.خونه‌شون توی لواسان بود.
جان زنگ زد اما در باز بود.
گفت: «پلیس هنوز این‌جاست.»
به دوربین بالای در اشاره کردم: «اون کار می‌کنه؟»
جان: «آره،اتفاقا اون صحنه‌ی لعنتی رو هم ثبت کرده.»
«این که خیلی خوبه!»
جان: «ماشین‌شون یه پراید سفید بود که هر ده متر یکیشو می‌بینی.پلاکشم با گِل پوشونده بودن.»
وارد حیاط شدیم.دو نفر نزدیک ساختمون مشغول صحبت بودن.داشتن درباره‌ی شک‌شون به جان حرف می‌زدن اما فقط من حرف‌هاشونو می‌شنیدم.
جان: «اونی که موهاش سفیده لواسانیه،بابای ماهان.داره با مأمور آگاهی حرف می‌زنه.»
صدای پلیسه آشنا می‌زد.
گفتم: «اشکال نداره بی‌اجازه وارد شدیم؟»
جان: «نه،چون توی حیاطن مشکلی نیست.»
به جز جاده‌ی سنگ‌فرشی که به ساختمون اصلی می‌رسید،تمام حیاط چمن‌کاری بود.فقط درخت‌های کاج سبز بودن و بقیه تازه داشتن جوونه می‌زدن.به خاطر بارندگی چند ساعت قبل،بوی نمِ خاک و چمن تازه هوا رو پُر کرده بود.
به ساختمون رسیدیم.لواسانی با دیدن من پرسید: «این کیه؟»
جان: «این بهترین دوستمه،می‌خواد کمکمون کنه.»
مأمور پلیس اسکینی بود.با دیدنم اخم کرد: «لطفا دوباره بی‌گدار به آب نزنید! با کاری که کردین شانس زیادی واسه پیدا کردن پسرتون نداریم چون دلیلی نداره دوباره زنگ بزنن.فقط می‌تونیم مکان آخرین تماس‌شونو شناسایی کنیم و جستجو رو از همون‌جا ادامه بدیم.»
خطاب به جان گفت: «لطفا از شهر خارج نشو،سرخود هم کاری نکن وگرنه مجبور می‌شم دستگیرت کنم!»
جان با سر جواب مثبت داد.
اسکینی با پدر ماهان خدافظی کرد و به سمت من اومد.دستمو گرفت و از بقیه دور شدیم.
گفت: «مگه قرار نشد دیگه تو کار پلیس دخالت نکنی؟»
«چرا ولی الان اومدم رفیق‌مو دلداری بدم.»
اسکینی: «این پسره رفیق‌ته؟ چند وقته می‌شناسیش؟»
«پونزده روز.»
با قیافه‌ی خنثی گفت: «مسخره کردی؟»
«نه.»
اسکینی: «اون‌وقت این دوستی صمیمانه چه‌طور شکل گرفت؟»
«کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که جان سوارم کرد.»
چشماشو روی هم فشار داد و پیشونی‌شو لمس کرد.بعد نفس عمیقی کشید: «کاری ندارم واسه چی اومدی.اگه به هر دلیلی توی این پرونده دخالت کنی،می‌فرستمت جایی که داداشتم پیدات نکنه! فهمیدی؟»
با سر تأیید کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نیو
  • گردنبند آرن

    در پارت 340

    پسر عمو هستن هر سال تاشون😸 خیلی بانمک بودن فقط اونجا که جان قیمه سفارش داده بود 🤣 قیافه سمک😐

    ۱۱ ساعت پیش
  • قل سوم(فاموس)

    در پارت 340

    این جان چه آب زیرکاهیه چقدر اون اولا دلم براش میسوخت همچی نقشه بوده نیو بیچاره رو فقط انداختن تو دردسر نکنه پسر لواسانیم این سه نفر دزدیدن؟!

    ۲۴ ساعت پیش
  • مهری

    در پارت 331

    پشمام(._.)

    دیروز
  • نیوِ نی نی

    در پارت 340

    آخی سمک در واقع گوگولیه😍

    ۲ روز پیش
  • نقره پسند

    در پارت 340

    ماهی گوزو و هویج سابق😂🤦🏻

    ۲ روز پیش
  • زن قاموس بن سهی اصل

    در پارت 341

    فقط میتونم بگم هرچی پارت بیشتری از نیو میخونم دیگه هیچی ازم نمونده خودمم ریختم

    ۲ روز پیش
  • نقره پسند

    در پارت 331

    اینا تو دار و دستشون جن و زامبی هم دارن

    ۲ روز پیش
  • نقره پسند

    در پارت 320

    منم به جن ها حق میدم

    ۲ روز پیش
  • زن حاجی

    در پارت 340

    ماهی گوزو🤣🤣

    ۲ روز پیش
  • زن حاجی

    در پارت 331

    چقدر زامبی رو مخ بود🤣

    ۲ روز پیش
  • زن حاجی

    در پارت 331

    داشتم فکر میکردم که جان مثل فرشته نجات ظاهر شد که آخرش رکب خوردم

    ۲ روز پیش
  • درنا

    در پارت 340

    چی دید شبنم که یه دفعه ترسید؟ نگو که اونی که معرفیش کرده بود آرمان رو به نیو جان بود😂 منم مثل بچه دبستانی ها وقتی اسم سمک رو شنیدم یاد سمعک افتادم، قبلا هم کامنت گذاشتم راجبش.. عالی بود، بیش از اندازه و به شدت منتظر این که چی سر نیو میاد، برو سر وقت عشق من😭🫣

    ۲ روز پیش
  • زن بابای نیو

    1

    ولی حاجی اگه رمان راجب سمک و مشکلاتش با قدرتش بود چه خدایی میشد:( ما یه اسپین اف از سمعک جون میخوایم

    ۲ روز پیش
  • زن بابای نیو

    0

    ارمان و جان و سمک یا برادرن یا فامیلن پشمامم

    ۲ روز پیش
  • زن بابای نیو

    0

    چقدر مینالید شما سه تا نکبت؟ حداقل الان دارفید همچنان بشکه صداتون نمیکنن

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟