دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان ماجراجویی نیو Niv اثر شادی احمدی (sober)

رمان نیو

  • به قلم sober
  • 48 پارت
  • تمام شده
  • زبان فارسی
  • 85.4K 👁
  • 569 ❤️
  • 2.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

همه اونو به عنوان یه پسر خوب و باهوش می‌شناسن.ولی پشت اون نقاب،یه پسر بد قایم شده.نیو پسریه که راحت دروغ می‌گه.به هیچ‌کس اعتماد نداره.رفاقت رو بی‌ارزش می‌دونه و همه براش ابزارن،همه جز برادرش؛برادری که دلیل سقوط نکردنش به ورطه‌ی خلافه.نیو استادِ پول درآوردن از راه‌های عجیبه.تا جایی که برای رسیدن به ثروت بی‌نهایت،پای یه نیروی ماورائی رو به زندگیش باز می‌کنه.غافل از این‌که بعضی نیروها رو نمی‌شه کنترل کرد.با ورود این نیرو،نقاب از چهره‌ی نزدیکترین آدم زندگیش کنار می‌ره.برادری که فکر می‌کرد آخرین نقطه‌ی اتکاست به بزرگترین زخم زندگیش تبدیل می‌شه.گذشته‌ای که فکر می‌کرد برای همیشه دفن شده برمی‌گرده.رازها یکی‌یکی فاش می‌شن و نیو درحالی‌که دنیاش فرومی‌ریزه،به جای پذیرش حقیقت،به تاریکی پناه می‌بره.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

«آنچه می‌بینید واقعی نیست و آنچه نمی‌بینید شما را خواهد کشت.» این جمله با قرار دادن حاشیه‌ی کتاب در کنار آینه خوانا شد.
ناگهان جان وارد خونه شد و اسم‌مو صدا زد.جلو اومد.
نشست روی زانوهاش و وحشت‌زده گفت: «بدبخت شدم...ماهان رو دزدیدن!»
کتاب رو کنار انداختم: «همون پسری که راننده‌شی؟»
جان: «آره.»
دستشو گرفتم تا بلند شه: «به پلیس خبر دادی؟»
جان: «آره.فوری به باباش خبر دادم،اونم به پلیس گفت.آدم‌رباها به بابای ماهان زنگ زدن و پونصدتا سکه خواستن.»
بی‌خیال گفتم: «خب جای نگرانی نیست.اونا پیداش می‌کنن.»
جان: «نه نه،هیچی درست پیش نرفت! پلیس گفت واسه ردیابی سیم‌کارت رباینده‌ها باید منتظر دستور قضایی بمونه.این وسط بابای ماهان هم نتونست طاقت بیاره،سکه‌ها رو واسه‌شون برد.ازش خواسته بودن ساک رو توی یه گودال بندازه.اونم این کارو کرد اما گودال به یه قنات قدیمی وصل بود،اونا هم از پایین ساک رو برداشتن و فرار.چند تا مأمورم توی صحنه بود ولی نتونستن بگیرنشون.»
کمی فکر کردم: «اونا به چیزی که می‌خواستن رسیدن پس جون پسره دیگه ارزش نداره.احتمالا تا حالا کشتنش»
زد زیر گریه: «همه‌ش تقصیر منه...ولی اون عوضیا به لاستیکم شلیک کردن،اصلا نتونستم تعقیب‌شون کنم!»
حرف‌هاش بوی تبرئه کردن خودشو می‌داد.
برای این که حس بهتری پیدا کنه گفتم: «همه‌ش که نه ولی سی درصد تقصیر توئه.»
بغلم کرد: «چرا،همه‌ش تقصیر منه.»
«حالا که اصرار می‌کنی باشه.»
با چشمای امیدوار نگام کرد: «تو می‌تونی کمکم کنی؟»
«در چه موردی؟»
جان: «پیدا کردن ماهان! شاید هنوز زنده باشه و بتونیم نجاتش بدیم!»
هیچ دلم نمی‌خواست درگیر همچین دردسری بشم.
گفتم: «به نظرم بذارش به عهده‌ی پلیس.اونا می‌دونن چی کار کنن.»
گفت: «بابای ماهان خیلی پولداره! اگه پسرشو نجات بدی هر چی بخوای بهت می‌ده.»
یه دلیل محکم واسه کمک بهم داد.
گفتم: «پس بریم نجاتش بدیم.»
جان: «می‌دونستم می‌تونم روت حساب کنم! عاشقتم.»
به پشتش زدم: «ممنون،منم همین‌طور.»
جان: «البته نه واقعا! عشق سمبولیک و اینا.»
بیش از یک ساعت طول کشید تا به خونه‌ی ماهان برسیم.خونه‌شون توی لواسان بود.
جان زنگ زد اما در باز بود.
گفت: «پلیس هنوز این‌جاست.»
به دوربین بالای در اشاره کردم: «اون کار می‌کنه؟»
جان: «آره،اتفاقا اون صحنه‌ی لعنتی رو هم ثبت کرده.»
«این که خیلی خوبه!»
جان: «ماشین‌شون یه پراید سفید بود که هر ده متر یکیشو می‌بینی.پلاکشم با گِل پوشونده بودن.»
وارد حیاط شدیم.دو نفر نزدیک ساختمون مشغول صحبت بودن.داشتن درباره‌ی شک‌شون به جان حرف می‌زدن اما فقط من حرف‌هاشونو می‌شنیدم.
جان: «اونی که موهاش سفیده لواسانیه،بابای ماهان.داره با مأمور آگاهی حرف می‌زنه.»
صدای پلیسه آشنا می‌زد.
گفتم: «اشکال نداره بی‌اجازه وارد شدیم؟»
جان: «نه،چون توی حیاطن مشکلی نیست.»
به جز جاده‌ی سنگ‌فرشی که به ساختمون اصلی می‌رسید،تمام حیاط چمن‌کاری بود.فقط درخت‌های کاج سبز بودن و بقیه تازه داشتن جوونه می‌زدن.به خاطر بارندگی چند ساعت قبل،بوی نمِ خاک و چمن تازه هوا رو پُر کرده بود.
به ساختمون رسیدیم.لواسانی با دیدن من پرسید: «این کیه؟»
جان: «این بهترین دوستمه،می‌خواد کمکمون کنه.»
مأمور پلیس اسکینی بود.با دیدنم اخم کرد: «لطفا دوباره بی‌گدار به آب نزنید! با کاری که کردین شانس زیادی واسه پیدا کردن پسرتون نداریم چون دلیلی نداره دوباره زنگ بزنن.فقط می‌تونیم مکان آخرین تماس‌شونو شناسایی کنیم و جستجو رو از همون‌جا ادامه بدیم.»
خطاب به جان گفت: «لطفا از شهر خارج نشو،سرخود هم کاری نکن وگرنه مجبور می‌شم دستگیرت کنم!»
جان با سر جواب مثبت داد.
اسکینی با پدر ماهان خدافظی کرد و به سمت من اومد.دستمو گرفت و از بقیه دور شدیم.
گفت: «مگه قرار نشد دیگه تو کار پلیس دخالت نکنی؟»
«چرا ولی الان اومدم رفیق‌مو دلداری بدم.»
اسکینی: «این پسره رفیق‌ته؟ چند وقته می‌شناسیش؟»
«پونزده روز.»
با قیافه‌ی خنثی گفت: «مسخره کردی؟»
«نه.»
اسکینی: «اون‌وقت این دوستی صمیمانه چه‌طور شکل گرفت؟»
«کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که جان سوارم کرد.»
چشماشو روی هم فشار داد و پیشونی‌شو لمس کرد.بعد نفس عمیقی کشید: «کاری ندارم واسه چی اومدی.اگه به هر دلیلی توی این پرونده دخالت کنی،می‌فرستمت جایی که داداشتم پیدات نکنه! فهمیدی؟»
با سر تأیید کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نیو

  • ماشین فقط سمند سورن

    در پارت 480

    ایده نابی که تو دادی نیو💅🏻با اون هوش بالاش میتونه همشونو پولدار کنه🤌

    ۲ ساعت پیش
  • ماشین فقط سمند سورن

    0

    نیو عزیزم اونقدر باهوشه که میتونه همه رو نجات بده🤌 چقدر این پسر جذاب و بافکر و باهوشه🙏🏻🎀

    ۲ ساعت پیش
  • Ali

    در پارت 430

    از نظر من ارشک 😏

    ۲۴ ساعت پیش
  • Ali

    در پارت 430

    ارشک😏واضحه که اونه

    ۲۴ ساعت پیش
  • Faezeh

    در پارت 480

    خسته نباشی عزیز واقعا رمانت عالی بود دلم برای همه کارکترها تنگ میشه به خصوص نیو و سمک

    دیروز
  • Lora

    در پارت 481

    مثل همیشه بهترینیی دخترات هم خیلی خوبنن

    ۲ روز پیش
  • Ali

    در پارت 420

    به نظرم نیو بهتر هستش هم بامزه ای هم خشمشو دوست دارم هم گوگوله هم اینکه پول دوسته خلاصه که نیو باحالتر

    ۲ روز پیش
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 483

    داره رمان خفن میشه رضای دهن لق و هم کاش بیارن تویی باند مافیاییشون

    ۵ روز پیش
  • زن بابای نیو

    در پارت 480

    وای گفتی جای اون خالیه

    ۵ روز پیش
  • ستوان ملیکا

    در پارت 480

    ایده جالبی بود واقعا😅✌🎀

    ۳ روز پیش
  • ستوان ملیکا

    در پارت 430

    فکر کنم سمک، اون نانا رو داره

    ۳ روز پیش
  • ستوان ملیکا

    در پارت 420

    سمک تیمی کار می کنه و جالبه کاراش، ولی اگه دوست داری یه رمان متفاوت با هیچکسان باشه،به نظرم با نیو ادامه بدی جدیدتره.الان سمک وجان وآرمان همون سورن وبهرادومسعوده تقریبا.با هر کدوم که ادامه بدی سلیقمه

    ۳ روز پیش
  • سوده

    در پارت 421

    بنظرم نیو گزینه بهتریه،سمک هم خیلی کراشه ولی برای نقش اول همون نیو پسنده

    ۴ روز پیش
  • زن حاجی

    در پارت 482

    وای باورم نمیشه تموم شد 🥲 نشاط کلی خسته نباشی عزیزم ممنونم ازت که نیو رو نوشتی چقدر شخصیت های دوست داشتنی به دنیامون اضافه کردی🫂

    ۴ روز پیش
  • زن حاجی

    در پارت 450

    اکچولی خیلی پارت خوبی بود🤣🤣

    ۴ روز پیش
  • یلدا

    در پارت 480

    عالیی بود عالیی 🤗دلم برام انتظار برای پنجشنبه جمعه ها و خوندن این داستان بی نظیر تنگ میشه چقدرر یه قسمت هاییش خندیدم و یه جاهایی در هیجانش غرق شدم موفق باشی💫

    ۴ روز پیش
  • زن حامی

    در پارت 440

    چقدرر خفن بود این پارت

    ۴ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️