پارت سی و سوم :
تصمیم داشتم قبل از طلوع خورشید فرار کنم.یکی از گلولهها به عضلات شونهم خورده بود و اون یکی به بالای کمرم.شانس آوردم به ریه یا لگنم نخورده بود وگرنه حتی نمیتونستم راه برم،چه برسه به فرار.
احساس ضعف میکردم و تب داشتم.در شرایطی نبودم که بجنگم و بِدوم.نقشهی اولیهم این بود که بیسروصدا دویست متر از اون محل دور بشم.
اون دم و دستگاه مسخره رو از خودم جدا کردم و آروم از اتاق بیرون ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

درنا
0وای خدای من نشاط چی بهت بگم😐😐 یعنی وقتی پارت رو می خوندم چشمام کامل گرد شده بود و دهنم باز آخه واو.. چطور تا فردا صبر کنم؟ کی این فکر رو می کرد؟ وای عاشق رمانتم😍