لیست کلیه پارتهای رمان نیو : پارت های 41 تا 48
تعداد کل پارت های منتشر شده : 48
-
رمان نیو - پارت 41
از نگاه سمک (یک ساعت بعد از شلیک به نیو) به بهگام پیام دادم که میخوام دستگاه مسخره رو تحویلش بدم و برمک رو پس بگیرم.اما هنوز جواب نداده بود.به ساعت دوِ شب نزدیک میشدیم و بعید نبود خواب باشه. آرمان که رانندگی میکرد،به خاطر نیو ناراحت بود و گولهگوله اشک میریخت. گریههاش عصبیم میکرد. بهش تشر...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 42
خشکم زده بود و خیره نگاهش میکردم.یعنی همون موجودی بود که قصد احضارشو داشتیم؟ ولی کتاب میگفت خودش ظاهر میشه،نه اینکه جسد رو تسخیر کنه! مچ دستمو ول کرد و آروم آروم از کاور بیرون اومد. آرمان که تا اون لحظه چهارچنگولی به زمین چسبیده بود،با عجله بلند شد و چندتا فحش عجیب داد.فوری پرید پشت ماشین و گ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 43
از نگاه آرن سه روز از دزدیده شدن نیو میگذشت و هنوز هیچ سرنخی نداشتیم. از طرفی مامان حال خوبی نداشت و بابا دائم به کمپ میرفت تا بیشتر کنار مامان باشه.برای همین نمیتونست روی پیدا کردن نیو تمرکز کنه. توی اتاق کار بابا منتظر بودم.قرار بود ساعت هفت صبح خودشو برسونه اداره.سروان اسکینی هم پیشم بود...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 44
چرا همه بهم خیانت میکردن؟ اول آرن،بعد جان... روی اون تخت لعنتی نشستم و دستامو جلوی صورتم گرفتم.غرورم اجازه نمیداد گریهمو ببینن.اگرم گریه نمیکردم قلبم سگباد میگرفت. جان کنارم نشست و آروم دستشو روی شونهم گذاشت: «ناراحت نباش،درست میشه.» دستشو کنار زدم: «دیگه دوست خوبم نیستی...من میمونکهای ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 45
تصمیم گرفتم به خاطر موانعی که ناخواسته سر راه سمک قرار داده بودم، کمک کنم تا برادرش رو پیدا کنه. سمک برخلاف آرن یه برادر خوب بود. انصاف نبود نذارم از ارث خانوادگیش برای نجات برادرش استفاده کنه. اما احمقانه بود اگه تسلیم وجدان میشدم و اون عتیقهی میلیاردی رو تحویلشون میدادم. همچین تبصرهای در قو...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 46
از نگاه آرن ورودی اداره بودم که به آرش برخوردم. فوری گفت: «چهطوری بزغاله؟» «سربهسرم نذار،حوصله ندارم!» وارد سالن اصلی شدیم و به سمت پلهها رفتیم. آرش: «عجیبه! من هر وقت زرنگیهای داداشمو میبینم عشق میکنم. تو چرا حالت گرفتهست؟» عصبی شدم: «واسه خلافکار شدنش ذوق کنم یا اینکه نزدیک بود با سَم...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 47
(بیست دقیقه قبل از انفجار) میمونک کمرنگ، من و جان و آرمان رو توی اتاق ایزوله زندانی کرد. اتاقی که تمام دیوارها و کف و سقفش با لایهی ضخیمی از فوم سفید مات پوشیده شده بود. اتاق حدودا سه یا چهار متر بود که با نور یه لامپ کمسو و غیرقابل شکستن، پشت حفاظی محکم در سقف روشن شده بود. درِ اتاق هم به خاط...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نیو - پارت 48
نزدیک آتیش، درحالی که پتو روی شونههام بود، آخرین صفحات کتاب رو میخوندم. جایی که شخصیت اصلی وسط هزارتو گیر کرده بود و واسه روشن کردن اطرافش، کتاب خانهی برگها رو آتیش زد. یعنی کتابی که میخوندم قبلا نابود شده بود و حتی نسخهی اصلی هم نبود! با این فکر به هیجان اومدم و لبخند زدم. جان با صدای لرز...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
