پارت سی و ششم :
از نگاه سمک
به خودم قول داده بودم هیچوقت به اون خونهی کذایی برنگردم،ولی نگرانی باعث شد قولمو بشکنم.
میترسیدم بابا بلایی سر برمک آورده باشه،یا برعکس.هر چند جون اون احمقِ پیر برام مهم نبود ولی در اون صورت هم برمک به دردسر میافتاد.
وقتی رسیدم،در پارکینگ باز بود.توی آپارتمان دوازده واحدی زندگی میکردن و رفتوآمد زیاد بود.همیشه یه نفر درو باز میذاشت.
سیگارکشون از
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

صدای سلیطهی ذهن سمک
0قهقهه قهقهه های فراوان از این اتفاقات که گرم و سرد میشم دهنم باز موند رسما بشکنه دستت مررد چرا هر دو طرف باباهاشون انقد از بچه هاشون متنفرنن وا